کوپه شماره ٧

Tuesday, July 14, 2009

در آه من، همه مادران من هستند

تهمينه: ايستاده‌ايد تا چشمانم را در بياورم؟

يا دلم را از سينه بيرون كشم؟

چيزي بگوييد كه باورم شود خواب زنان چپ است؛

و اين خواب من است پيش روي من؛

نه آن چه دلم راه به دان مي‌برد، و نامش نمي‌بريد!

نخست شنيدم پيام تلخي داريد!

سپس گفتيد يكي آن يك را پهلو بزرگتر است؛

و آيا هركدام به تنهايي

براي شكستن دل شيشه‌اي من بس نيست؟

كنار كنار

كدامتان لب باز مي‌كنيد؟

يا وانهاده‌آيد خود دريابم در چه آتشي هستم

نگوييد كه هست و نخواهيد به ياوه آرامم كنيد

به خدا كه آتشفشان است در دلم!

از من كناره‌گيري كنيد زنان،

كه براي شمردن اشك‌هايم ايستاده‌ايد!

آيا هزاره به پايان رسيده است؟

اين جگر دريده هنوز از لبش بوي شير مي‌آيد‍!

آسمان مگري، زمين منال!

و تو پر خوان پر به ياوه مخوان

كه كار از گريستن

گذشت و نيايش و نالش

نه اين از بخت تو نبود جانكم

………..

آه جاي كه را تنگ مي‌كردي فرزند؟

از تو سزوارتر به مرگ، آيا كسي نبود؟

از اين همه فرتوت و شكسته و مرگ آرزو كه هست؟

اين جهان آيا تاب بهتر از خود نداشت؟

بخواب كودكم؛ ديگر تو را پاي گريز نيست؛

از خوابي كه همواره از آن مي‌گريختي!

بخواب و خواب شمشير مبين!

و از پدر مپرس؛

كه هر كه نپرسيد زنده ماند!

آرام جانكم؛ ديگر خواب بد نخواهي ديد،

ديگر پرسشي نخواهي داشت!

ديگر به خواب پشت پا نخواهي زد!

- و افسانه هاي پيش از خواب

كه در آن‌ها خود را يكه مي‌ديدي!

مهرباني و نيكي ، همه واژه‌هاي فريب‌اند!

اين چه تنكشي است كه از آن خونابه مي‌رود؟

گويي اين‌همه ساليان من ماند!

نگوييد خون سهراب است؛

و نگوييد مهرباني را گل گرفته‌اند!

و نگوييد كوشش ما همه سود نكرد،

كه دو پيلتن يكديگر را بشناسند!

و نگوييد كه نمي‌گويند و بگوييد!

لال مي‌شوم آري لال

داناتر از من بسيارند؛

ولي نه دلسوخته‌تر!

پس در خاكستر خويش مي‌سوزم خاموش از درون!

........

تنها بار زندگي‌ام تنكشي است خون آلود،

كه اميدهاي من در آن خوابيده!

...

كي سخن از مرگ بود؟

تو را به مردن چه‌كار؟

سخن از جشني بود!

نه! تو دستوري مردن نداشتي؛

چون زانو زدي به فرمان خواستن!

در كدام واژه ناخجسته مرگ آمد و رفت،

كه ما ندانستيم؟

نديدم يلي را اين‌همه شتابان،

سوي مرگ خويش روان!

........

در آه من، همه مادران من هستند

بخش‌هايي از مويه تهمينه در سوگ سهراب... سهراب كشي بهرام بيضايي؛ روشنگران

پ.ن: نمي‌دانم چرا بين اين همه كار و كتاب سهراب كشي و بين اين همه واژگان نقاشي شده استاد مويه تهمينه. شما مي‌دانيد چرا؟ هر چه هست اين كتاب و داستان سهراب كشي است و هزاران سئوال از تاريخ سهراب كش سرزمينم كه سال‌هاست در من است و پاسخي برايشان ندارم.......

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 4:26 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home