کوپه شماره ٧

Wednesday, June 03, 2009

گالیله سوزان

شبیه همه راننده تاکسی هایی بود که توی 365 روز سال چندین بار سوار تاکسی های زرد و تازگی ها سبزشان می شم. این که می گم شبیه منظورم نیست که راننده تاکسی ها شکل خاصی دارند. منظورم این بود که از اون آدم هایی بود که این قدر توی این تهران شلوغ و پر ترافیک کلاج و دندنه گرفتن و گاز دادن و ترمز گرفتن و با آدم های جورواجور مواجه شدند که از صد کیلومتری حتی زمانی که توی سینمای تاریک هم نشستند می تونید بفهمید که راننده تاکسی هستند. البته این هیچ ربطی به موضوع نداشت و حاشیه پردازی بود. مسیرم را که گفتم زد روی ترمز تاکسی زرد و خط نارنجیش و مثل خیلی از راننده تاکسی ها زمانی که داشتم در جلوی را می بستم تکرار کرد: خانم یواش. مسیر طولانی بود و مثل همیشه که این مسیر را می رم کتاب دستم را از همان جایی که انگشتانم لایش بود باز کرد. توی تاکسی قبلی یک دو صفحه ای از خاک غریب را خوانده بود. اون جای داستان خاک غریب بود که پدره می خواست بدون این که به دخترش بگه عاشق شده بره به یه سفر تازه. تاکسی کمی جلوتر که رفت به فرمان پلیس ایستاد. گارد امنیتی با اسکورت کامل کسی را منتقل می کرد. راننده گفت: باز دارن یکی از ما بهترون رو می برن دفترش. نگاهی به ماشین ها انداختم مهمان خارجی بود چون روی ماشین ها پرچم یک کشور دیگر زیر نور آفتاب این روزهای خردادی می درخشید.باز سرم را روی کتاب انداختم و گذاشتم تا همسفرهای سفر کوتاه درون شهریم به همراه راننده تاکسی حرف بزنن. حرف مثل همیشه به گرانی و حکومت دینی رسید. یکی که صدایش جوان بود و درست پشت سرم نشسته بود گفت: آقا ما هر چی می کشیم از این حکومت دینی می کشیم. راننده گفت: بله آقا این جا هم مثل اروپا باید یه رنسانس اتفاق بیافتد تا وضع ما خوب شود. عیب از دین نیست ها این کسانی هستند که دین را وسیله ای برای معاششون کردن. برام حرف هاش جالب بود. بخصوص اون بخش رنسانسش. ادامه داد: بله آقا توی اروپا مگه نبود همین مذهبی بودند که گالیله رو سوزوندن. به چه جرمی به جرم این که گفت زمین گرده. دستم را دوباره گذاشتم لای کتاب و نگاهی به راننده انداختم که داشت خیلی با اعتماد به نفس داستان تکفیر گالیله رو تعریف می کرد. همون صدای جوان گفت: البته گالیله بعد از این که حرفش رو پس گرفت بخشیدند. راننده با همان قیافه حق به جانب گفت: نه آقا معلومه تاریخ نخوندی اگه خونده باشی می بینی که بعد از این که حرفشو پس گرفت بازم سوزوندنش. اینو توی کتاب نوشته خودم خوندم. تازه اگه جمعه ها گوش کنید توی برنامه ای که این آقای هست روزهای جمعه درباره آینده است فرداست چیه صحبت می کنه خودش گفت. می دونستم منظورش طرحی برای فردای کریم پور ازغدی رو می گفت. صدای جوان یک بار دیگر گفت اما گالیله رو اعدام نکردند. راننده تاکسیه مصر گفت: شما تاریخ نخوندی. می خواستم بهش بگم : پدر جان اگر احتمالا این مرد جوان تاریخ نخونده باشه اما این من 16 سال از زندگیم رو با تاریخ زندگی کردم و حداقل 10 واحد درسی تاریخ اروپا از قرون وسطی تا رنسانس خوندم و از بد حادثه جریان گالیله رو کنفرانس دادم و نمره خوب گرفتم و با این همه نشنیده بودم گالیله رو بسوزنن. اما نمی دونم چرا دیدم حال و حوصله بحث را ندارم. بخصوص که صحبتشون به انتخابات کشیده شد و این که کی بهتره و کی بهتر نیست. برای همین سرم را انداختم روی کتاب و دوباره شروع کردم به خوندن...............
پ.ن: این روزها حال و هوای دلم خیلی ابری است چرا خوب مثل همیشه هستم. کمی اش دلتنگی است و کمیش تنهایی همیشگی و کمی دیگرش هم البته خستگی از کار زیاد.....خستگی که باعث شده مدت ها برای دل خودم ننویسم. دلم برای یک داستان ناب لک زده اما مگر میان جنگ رنگ ها و التهاب فردا می شود نوشت؟؟؟ کی این یک هفته پر التهاب می گذرد و باز زندگی به حال عادی خود باز می گردد. هر چند که عادت به روزمرگی عادت بدی است...........

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:50 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home