کوپه شماره ٧

Thursday, May 14, 2009

آخه قربونت برم

توی صداش یک بغض نرم و سبک بود. از اون‌هایی که انگار دلش گرفته باشه از یک حرف یا حرکت کمی تند. گفت:« آخه تو به من گفتی این رو بگم. تو خواستی که دنبالت بیام.» جوابش اما مهربانانه و پر از عذر خواهی بود:« آخه قربونت برم من که گفتم اشتباه از من بود. من که ازت معذرت خواستم.» با همون صدای پر بغض اما این بار کمی با کمی چاشنی نازپرودگی گفت:« دیدی چه جوری با من حرف زد؟» این بار جوابش کمی ملتمسانه‌تر بود:« منم که باهاش دعوا کردم. ببین دیگه ... بخند. بخند. آهان قربونت بشم... بیا ببینم...» و صدای یک بوس آبدار توی گوشم پیچید. نگاهشون کردم. من با حسرت نگاهشون کردم. مرد نزدیک هفتاد سال داشت و یک بلوز و شلوار سفید پوشیده بود و بند شلوار داشت. زن هم همون سن و سال روی بلوز دامن گلدار آبی آسمانیش یک مانتوی آبی تنش کرده بود و دکمه هاش باز بود و روی صندلی پاجرو نشسته بود و داشت اشکاشو پاک می‌کرد . موی هر دوشون سفید بود.
چقدر دیدن این تصویر عاشقانه صبح کنار بیمارستان جم میون اون همه هزار تا کاری که داشتم و تمام بیخوابی‌های این چند روزه به خاطر کارهای زیادی که داشتم حس خوبی بهم داد و روزمو رنگی کرد. به قول راننده تاکسی که منو تا دم روزنامه برد امروز روز من شد و همه کارام ردیف.......
پ.ن: من اهلی تو نشدم اما دلم برات خیلی تنگ شده. دلتنگ شدن که دست خودمون نیست. هست؟ کاش تو هم دلت برام تنگ بشه و بعد بیای منو ببری تا اون ته ته دنیا. این روزهایی که می‌گذره خیلی خسته ام و بیشتر از همیشه یک گوش برای شنیدن حرف‌هام....

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:00 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home