کوپه شماره ٧

Saturday, May 02, 2009

خواب امشبتان آرام هست؛ که خواب دلارام را آرام کردید؟


بخواب دختر شهر بارانی که خوابت در سحرگاه بارانی ترین روز عالم بعد از چندین سال آرام گرفت.
راستش را بخواهید برای نوشتن این پست خیلی بالا و پایین کردم. اول فکر کردم که برای دلارام بنویسم که غروب بارانی امروز رشت را ندید و فردا صبح در خاک شهرش قرار می گیرد و در کمترین زمانی که فکرش را بکنید از یاد همه حتی کسانی که این روزها برای زنده ماندنش تلاش زیادی کردند هم خواهد رفت. اما بعد که مکالمه شما را با همکارم شنیدم حس دوگانه ای پیدا کردم. شما را می گویم که امروز بعد از چندین سال به اصطلاح تقاص خون ریخته شده مادر، خواهر و عزیزتان را گرفتید. شما که تردید همه ما را برای اعدام نابه هنگام و شتابزده دلارام را از بین بردید و تایید کردید که جلوی چشم شما بود که دلارام بود و آن طناب و گردنی که به آن آویخته شد. راستش تا آن موقعی که همکارم به شما زنگ زد همش امیدوار بودم که خبر اشتباه باشد. یا حداقل خبری برسد که شما در آخرین لحظه از تصمیم خود برگشتید. اما زمانی که همکارم پرسید خود شما آن جا بودید نفهمیدم چه پاسخی دادید اما جمله بعدیش فهمیدم که همه چیز تمام است. همه چیز برای دلارام تمام شد اما ..... نه قصد سرزنش ندارم که در جایگاه سرزنش نیستم و قاضی نیستم که حکم دهم این حقی را که قانون رافت به شما داده را چرا اجرا کردید. حتی دستیاری قتل را برای دلارام توجیه نمی خواهم بکنم. شما به حکم قانون چشم در برابر چشم تقاص خونی را که چندین سال قبل ریخته شد گرفتید حتما حق داشتید. این قانونی است که براساس اصول دینی و انسانی نوشته شده است وشاید یک روز شامل ما هم شود . نمی خواهم قانون را نقد کنم که یک دختر 17 ساله را که از سر جوانی گناه دیگری را به گردن گرفته را با مردی که جان ده ها زن و بچه بیگناه را به این جرم که ممکن است فاسد شوند گرفته برابر می داند و جزایی یکسان می دهد. اما راستش نفهمیدم وقتی گفتید که اگر دلارام معذرت خواهی می کرد حتی پای چوبه دار می بخشیدید. جمله ای که قطعا نگفتنش به قیمت جانش تمام شد و پرونده زندگیش را در بیست و چند سالگی با همه هنرهایی که لابه لای انگشتان دستش پنهان مانده بود را بست. ببخشید که این سئئوال از بعد از همان مکالمه شما ذهنم را مشغول کرده که چرا دلارام آن چنان که شما گفتید حتی پای چوبه دار عذر نخواست؟ به مهربانی شما امید نداشت یا از همه خواب های آشفته ای که از 17 سالگی تا امروز می دید خسته شده بود یا شاید هم چون به این مثل ایرانی اعتقاد داشت که سر بیگناه تا چوبه دار می رود و .... راستی خیلی دوست داشتم بدانم در آخرین دقایق زندگیش یعنی آن زمانی که به حکم قاضی ـ که رایش را در روزی غیر معمول اجرا کرد- و به خواست شما جان انسانی را که می توانست الان زنده باشد و نفس بکشد، چه حسی داشتید؟ آرامشی را که در اجرای این حکم داشتید را بدست آوردید؟ وقتی شنیدم که دلارام در تنهایی و بدون حضور وکیل و حتی خانواده اش لحظات آخر عمرش را طی کرد مثل خیلی از دوستانم دلم گرفت . اما یادم افتاد که شما فامیل بودید پس دختر عموی کوچکتان را تنها نگذاشتید...
خیلی حرف ها هست که می شود گفت و بعضی ها هم نباید به زبان بیاید. این همه را نوشتم که بگویم از امشب خواب های آشفته دلارام حتما به پایان می رسد و او بعد از چند سال از امشب آرام خواهد گرفت . این خواب ارامترین خواب اوست. اما شما چه شما از امشب خواب هایتان آرام خواهد بود؟؟؟
بعد از التحریر: گاهی وقت ها برای نوشتن بعضی از چیزها میان بغض و احساس های پر تناقض پیدا کردن و سرهم کردن کلمات مناسب چقدر سخت است. برای همه ما همه این دقایق بوده است. لحظاتی که احساسات و هیجان ها فاصله مغز و زبان و قلم را می گیرد. امروز صبح در یکی از قشتگترین روزهای سال جدید با خبر اعدام دلارام همه روزم در این تناقض ها گذشت. تناقض هایی که نمی گذاشت یک طرفه به قاضی بروم اما....

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:11 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home