کوپه شماره ٧

Thursday, April 23, 2009

مائو

در ماشین را که باز کرد چند لحظه‌ای تامل کرد و بعد سلام شد. کت و شلوار آبی کمرنگ با کلاه شاپوی توسی بر تن داشت. روی صندلی که نشست به همراه سلام بلندش با راننده تاکسی خوش و بش و احوال‌پرسی گرمی کرد که فکر کردم باید با هم آشنا باشند. ماشین ها در ترافیک عصرگاهی نیمه روان جردن حرکت می کردند. از سر اسفندیار اما تا سر ظفر راه باز بود و ماشین ها سریع‌تر حرکت کردند. جلوی تاکسی تاکسی دیگری از این خصوصی ها بود که چند باری برای مسافر روی ترمز زد و راه ماشین ها را بست. راننده دست روی بوق گذاشت. اما راننده جوان تاکسی بی توجه به کار خود ادامه داد. راننده سمت چپ را گرفت و در حین گذر از ماشین بی ملاحظه اعتراضی کرد. تا آن لحظه سکوت کرده بود یک دفعه گفت: این ها را باید گرفت انداخت زندان. اینا رو باید بسپارند دست مائو. فقط مائو می تونه آدمشون کنه. راننده گفت: رضا شاه می خواد این مملکت. گفت: نه آقا رضا قلدر اگر این کاره بود که این جوری نمی کرد. فقط مائو می تونه این مملکت رو درست کنه. " لهجه اش شمالی بود. هر چند که نه تنها بینی و چشمان آبی که بوی سیری که همراه با بوی عطر قدیمی اش توی بینی ام پیچیده بود برایم مسلم کرده بود که از بالای نقشه ایران است. در سکوت تاکسی با صدایی بلند برای خودش حرف می زد: این مملکت آقا افتاده دست یک مشت آدمی که هیچ کاری بلد نیستند. اکثریت مردم نمی فهمن. فقط یک اقلیت هستند که می فهمند. الان پرفسور... هفت ساله که توی مریخه. ایرانیه. دکتر... که بزرگترین اختر شناس دنیاست. از این مغزها توی ایران هم هست اما قدرشونو نمی دونیم. همینه که پیشرفت نمی کنیم. باید مائو بیاد ایران تا نظم یاد این ها بده... " تا سر جهان کودک یک ریز همین حرف ها را تکرار می کرد. از فوتبال بد گفت، از لباس مردم ایراد گرفت و تاسف خورد از این وضعیت. سر سرخه بازار که پیاده شد ماشین در ترافیک مانده بود دیدم به سمت نیمکتی رفت که چند پیرمرد دیگر نشسته بودند. به خودم گفتم من و راننده تاکسی و مسافر کناریم حتما از همون اکثریت احمقیم اما خودش از کدام دسته بود؟ و نمی دانم چرا چند کلمه در ذهنم پیچید رشت، حزب دموکرات سوسیال و توده و گوش و ذهنم را دادم به صدای شهرام ناظری و در گلستانه: به سراغ من اگر می آیید.......

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:31 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home