کوپه شماره ٧

Tuesday, April 21, 2009

ادب را از که آموختی


قبل از این که دستم بره روی کیبرد کامپیوتر تقویم قهوه ای رنگمو باز می کنم تا چیزی را روی کاغذهای کاهیش یادداشت کنم که کنار کلماتی که می نویسم می بیننم نوشته شده اول اردیبهشت روز شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی و همراه می شه با صدای فردوسی پور که توی برنامه نود داره اشاره می کنه به نامه مربی (تیم ملی ) فوتبال. کلماتی که سرمربی تیم ملی فوتبال ایران روی سطر به سطر این نامه نوشته رو به یاد می آورم:.... شعبون بی مخ... نوچه پروری... گروهبان قندلی... بیسواد... ژنرال... گنده باقالی.... مردم شریف ایران...نوچه هاش....
نمی دونم چرا یک دفعه صحنه های و دیالوگ های اخراجی ها (یک و دوش فرقی نمی کنه هر دو به یک اندازه روی نروم هستند) توی ذهنم شکل می گیره و یاد بایرام لودر می افتم و صحنه ای که همه فکر می کنن شیمیایی زدند می افتم و این همراه می شه با یادآوری صحنه آخر اخراجی های 2 و سرود ای ایران. نمی دانم چرا باید این همه چیز بی ربط کنار هم قرار بگیرد؟ فکر می کنم که ما همزبان سعدی هستیم و با ادبیاتی صحبت می کنیم که از 900 سال پیش همه مردم دنیا حتی رئیس جمهور تازه از راه رسیده و سیاه پوست آمریکا از قولش می‌گویند بنی آدم اعضای یکدیگرند........ دلم به حال زبان مادریم و بلایی که بر سر آمده سوخت. به حال زبانی که یک روز در تمام دنیا به عنوان شیرین ترین زبان دنیا بود و حالا لقلقه زبان مردم حتی فرهیختگانش کلماتی شبیه باقالی و تلقبل لله است... مردمی که روزی به خنده دارترین طعنه های عبید زاکانی هم نمی خندیدند حالا فیلم یوسف پیامبر تمام نشده ده تا پیام کوتاه تمسخر آمیز برایش می سازند و در یک لحظه میلیون ها تومان به حساب وزارت ارتباطات واریز می شود؟ باز نمی خواهم ربط بدهم اما نمی دانم یادم می افتد شایعه است مربی تیم ملی منتخب رئیس جمهور مردم بوده. یادم می افتم که روزی رفت زیر تابلویی نشست که بالای سرش اسم تکه ای از وطن جعلی بود و اعتراضی نکرد و روزی دیگر قراردادی بست که بخشی از تکه ای از وطن را که از گلستان و ترکمان چای باقی مانده بود را تقسیم کرد و همین امروز جایی بود که نه به او به یک ملت توهین شد و رسانه ملی این فتح الفتوح را با چه افتخاری نشان می داد... چشمامو بستم و خواستم به جای این همه فکر ناجور به یک شعر سعدی فکر کنم اما مثل خیلی از اوقات باز شعر دیگر در ذهنم پیچید که شاعری عشقی هشت قرن بعد سعدی قبل از این شعرش یعنی ترقی اندر این کشور محال است سروده بود...
پ.ن:اولش بگم این نوشته ادامه اش فرق می کنه دنبال هیچ نسبت و تناسبی هم میان این دو بخش نباشید. وقتی فکر آدم منقطع باشه نوشته هاشم همین جوری می شه و ادامه اش یک جور دیگه می آد. راستش از ظهر که نامه سرمربی تیم ملی را خطاب به مربی استقلال خوندم فکر کردم که در این سال ها چه بلایی سر ما آمده که این گونه ادبیات به راحتی در جامعه ما رسوخ پیدا کند؟ من هیچ وقت خدا استقلالی نبوده و نیستم اصلا نه از مدل حرف زدن و ادبیات امیر قلعه نوعی خوشم نیومده اما دلیل نمی شه که نگم که این نامه با این ادبیات بیشتر از این که توهینی به یک مربی و یک تیم باشه توهین به زبان فارسی است. درسته که قیاس خوبی نیست اما ادبیات سرمربی تیم ملی عجیب آدم را به یاد فیلم اخراجی ها می اندازه که این روزها خوب می فروشه و داره رکورد دار پر بیننده ترین فیلم تاریخ سینمای ایران که سی ساله شعار فرهنگی بودن می ده می شه، یاد ادبیات جاهل ها و لمپن ها. ادبیاتی که تا چند سال پیش مربوط به مردم بخش خاصی از شهرها بود و حالا شده ادبیات رایج مردم. حالا چه کسی این بلا را سر ما آورده کیه باید کمی به خودمون نگاه کنیم و به جای این که همه فکر و ذهنمون پی جام جهانی باشه به فکر ادبیاتمون باشیم.
پس.پ.ن:این نوشته باز هم به جایی نرسید خیلی هم مهم نیست به جایی نرسه برام زبان فارسی مهم بود که دیگه برای هیچکی مهم نیست. این آنفولانزای کوفتی دو روزی منو انداخته بود و همه بدنم پر از ویروس و میکروب. یکی از دلایلی که دیرتر درباره این مطلب نوشتم همین بود. یک چند روزه یک نوشته ای نوشته بودم دل دل می کردم بذارمش این جا یا نه راستش همین عصر تردیدم به پایان رسید و به زودی می ذارمش. قصد دارم بعد از یک سال دیگه خودم و نوشته هامو سانسور نکنم و باز داستان های قصر شیشه ایم رو بنویسم اما این بار به زودی داستان تازه ای خواهم گذاشت که با همه اون داستان ها فرق می کند.
پس.پس. پ.ن: بی ربط از همه شعارهای بالا این روزها، این بعد از ظهرها بیشتر از همیشه جای خالی رو می بینم و به این فکر می کنم که واقعا این خواست کی بود که همه چیز تمام بشه؟

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:45 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home