کوپه شماره ٧

Thursday, December 25, 2008

شدن یا نشدن

این مدت همین قدر فهمیدم که بعضی چیزها وقتی نمی خواد بشه نمی شه. حالا حکایت ماست. حکایت من و تو. من همیشه خواستم اما تو نخواستی. من خواستم بلرزم ، تو نمی خواستی، اما من لرزیدم تو نتونستی مانعم بشی، خواستم به هوای یکی بزنم، تو نخواستی، اما مگه به خواست تو بود که عاشق بشم. تو گفتی نباید ببازی و من باختم. این باختن نبود یک جور قمار عادلانه بود و من خودم خواستم که این جوری تموم بشه. حالا من شکسته شدم همه عواقبش با خودم تو هم خودت می دونی می تونی مثل همیشه به روی همه بخندی و بگی هیچ اتفاقی نیافتاده. حتی می تونی خود منو گول بزنی و بگی چیه چیزی نشده. می تونی همین طور که توی اون قاب آیینه به من ذل زدی بگی بسه دیگه عاقل شو و بذار به جایی که با تو زندگیمونو را راه ببریم من تصمیم بگیرم. می تونی بذاری بری و هیچی نگی و رهام کنی به حال خودم . اما یادت باشه تو خود منی روی عاقلانه منی و نمی تونی ازم بگذری. خودت می دونی که همیشه وقتی خواستم مثل تو منطقی و عاقل باشم زندگیم یک رنگ خشک و توسی گرفته. اما من که آمدم تنالیته رنگ زندگی از قرمز و زرد و بنفش تا بنفش تیره و سیاه بوده. می دونی من هیچ وقت اشتباه نفهمیدم. منتهی هربار اشتباه شده به این خاطر بوده که تو خواستی خودتو و منو گول بزنی. عزیزم این بارم می تونی به حرف من گوش ندی و تو تصمیم بگیری شاید هم تو راست بگی این بار هم من دارم اشتباه می کنم.
پ.ن: خیلی دلم می خواست راجع به چند تا موضوع مفصل حرف بزنم. اما امشب باز گرفته و ابریم مثل این هوا. قدم زدن زیر بارون قشنگ امروز و گوش دادن به آهنگ هایی که خیلی دوستشون دارم هم نتوانست کاری کنه. خودم می دونم دردم چیه پس سعی می کنم به جای این که بهش فکر کنم به همه لحظه‌های خوب و به یک داستان تازه و توصیه آدم هایی که خیلی قبولشون دارم فکر کنم. دیروز یک دوست خوب و دوست داشتنی که خیلی قبولش دارم هم خودشو و هم کارهاشو یک توصیه دوستانه کرد که حتما در پست بعدی اگه این حال گند و کثافت بذاره درباره اش می نویسم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:25 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home