کوپه شماره ٧

Monday, December 22, 2008

من پر از نعش ستاره ام

همین طور که داشتم به صدای شادمهر گوش می دادم و اس ام اس می زدم به یک عزیز تو طول خیابون قدم می زدم و به اطرافم نبود. شادمهر داشت می خوند:« باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست...» و من در امتداد آخرین شب سرد پاییزی قدم می زدم و به داستان تازه ای فکر می کردم که توی سرم چرخ می زد. اصلا برای همین تصمیم گرفتم که قدم زنان تا خونه عموم توی محله قدیمی کودکی ام سر فلسطین به سمت خیابون فروردین برم. خیلی وقت بود که این طور توی سرما قدم زنان به سمت جایی نرفته بودم. هرچند که آن قدر درگیر فکرهای خودم بودم که برام فرق نمی کرد کجا دارم می رم و چه کار می کنم. یک دفعه انگار کسی صدام زد. سرمو بلند کردم و یک دفعه موجودی سوخته رو دیدم که مقابلم قد کشیده. با این که قبل از این که از روزنامه بیام راجع بهش صحبت کرده بودم اما اصلا یادم رفته بود که سینما جمهوری سوخته. یادم رفته بود که قراره از جلوی یکی از تکه های کودکی هام که سوخت و دود شد بگذرم. یک لحظه همه چیز جز سینما جمهوری فراموشم شد. ایستادم و چند قدم عقب رفتم تا باور کنم که این موجود سیاه همون سینمایی که روزی هزاران خاطره ریز و درشت در کنارش داشتم. ایستادم و با بغضی که گلویم را می فشرد نگاهش کردم. همه چیز سوخته بود اون عکس های فردین و علی حاتمی که روی شیشه جلویش بود، گیشه اش که هزارتا بلیت خریده بودم، کرکره پایین اومده اش. با این که تاریک بود می شد فهمید که سوختگی تا کجاهاست. جلوی درش یک نوار زرد رنگ بود که علامت آتش نشانی تهران روش بود. یاد خبری افتادم که رئیس آتش نشانی تهران گفته بود آتش سوزی عمدی بوده. اما این عمدی بودن یعنی چی چه؟ هیچ جوابی داده نشد. یادم افتاد بیمه گفته چون عمدی بوده خسارتی داده نمی شه! یاد این که این عمدی یعنی این نیست که کسی یک میلیارد سرمایه اشو خودش آتش بزنه و وایسته و سوختنشو ببینه. یاد این که خیلی ها می دونن که کی این سینما را به چه دلیل آتش زده اما کی جرات داره بنویسه که چرا و کی؟ ایستادم و گذاشتم گونه هام از قطرات اشکم خیس بشه و به این فکر کردم که کی خسارت بر باد رفتن سرمایه صاحبان این سینما و خاطره های برباد رفته ما را می دهد. صدای بیژن مرتضوی توی گوشم پیچید: کی صدام زد منو از شب /من که مغلوب دوباره ام/ شب شب خاموش و تاریک من پر از نعش ستاره ام/ گریه کن گریه ای آواز خاموش
پ.ن: حالم مثل هوای این روزهای تهران است. گاهی ابری و گاهی آفتابی. همش دلم یک شور بدی می زنه. این مدت تجربه های نابی داشتم که همش فکر می کنم دارم همه رو از دست می دم. کاش می دونستم چطورمی شه از این حالت دلشوره همیشگی گذر کنم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 11:29 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home