کوپه شماره ٧

Friday, December 19, 2008

برف، برف و باز برف


نوک انگشتام توی این دستکش‌های بافتنی قرمز که خیس خیس شده یخ زده و سر شده. انقدر که نمی‌تونم برف‌ها را گوله کنم. اما بازم سعی می کنم به هر جوری که شده این برف ها رو از روی زمین جمع کنم و توی مشتم کنم و بزنم روی تن این کوه یخ که قراره آدم برفی بشه. مامان از توی اتاق صدام می زنه که یک ساعت بازی بس نیست. ببین برفی هم توی حیاط مونده که گوله گوله کنی. بیا سرما بخوری من نمی‌برمت دکتر. خوبه تازه خوب شدی. اما من عین خیالم نیست آدم برفیم باید درست بشه. با سر شونه کاپشنم دماغم رو پاک می‌کنم باز برف‌ها رو گوله می کنم و می‌زنم به شونه آدم برفی. با خودم فکر می کنم نکنه این آدم برفیه مثل بابا برفی نصف شب بره پای تنور و بعد صبح آب شده باشه. به آسمون نگاه می‌کنم نه این آدم برفی حالا حالاها زیر سایه درخت شمشاد خونه امون می‌مونه و ما باز فردا هم تعطیلیم. با خودم این فکر می کنم و عطسه می کنم........
تکلمه:عاشق اون زمون هایی بودم که بخوابم و صبح بلند شم ببینم زمین سفید شده. اصلا شبایی که سرد سرد می شد و اون وقت آسمون قرمز می‌شد به همین عشق می‌خوابیدم تا صبح که ببینم برف باریده.عاشق برف بودم و روزهایی که برف می‌آمد. فقط تعطیلی مدرسه و این ها نبود که روزهای برفی مدرسه صفای دیگه‌ای داشت می شد دوید و توی کوچه و حیاط برف بازی کرد. نه عاشق برف بودم. کوچیک‌تر که بودم بازی تو برف رو دوست داشتم. عاشق این بودم که مامان زیر بغل منو و مرجان رو بگیره و بکشونه توی برف تا خونه آقاجون توی امامزاده قاسم که برفش بیشتر از خونه خودمون توی خیابون کارگر بود. دوست داشتم برم توی برف‌های ته حیاط پشت حوض کاشی آبی خونه مادریم جایی که هیچکس نمی‌رفت و جای پاهام روی برف‌ها بمونه. بعد با مرجان و علی پسر دایی عباس و طاهره دختر خاله ام بریم توی اون شیب کوچه باریکی که به سمت خونه خاله راضی می رفت همون جایی که تا چند وقت پیش باغ فریدون بود و خونه شمس الملوک لیز بخوریم. عاشق گرم شدن بعد از یک برف حسابی زیر کرسی و شنیدن صدای قل قل سماور نفتی معصوم جون که با بوی زغال‌های گوله ای که زیر کرسی می ذاشتن تا گرم بشه بودم. خنده داره اما همه آرزوهای روزهای برفی من اونموقع این بود که شب خونه معصوم جون زیر کرسی بخوابم و صبح پاشم حیاط پر برف ببینم. بعد که بزرگتر شدم باز برف رو دوست داشتم عاشق این بودم که صبح پاشم ببینم برف اومده و رادیو بگه مدرسه های تهران به دلیل برف تعطیله بعد من همون جور که از شیشه اتاق به آسمون تیره و دونه های برف نگاه کنم باز به صدای قل قل سماور برقی مادرجان گوش کنم و توی بینیم بوی نفت بخاری تویسیت قرمز که مامان روش یک ظرف آب با برگ های اکالیپتوس یا عصاره اش رو ریخته بپچه و من پشت پنجره خیال بافی کنم یا فیلم لوبیای سحرآمیز رو که مامان از تلویزیون ضبط کرده بود بذارم تو ویدیو و ببینم و شلغم و پرتغال بخورم. یا نارنگی ها را پوست بکنم و انگشترشون کنم. به صدای لبو فروشه بدوم توی کوچه و از توی سینه داغ و پر از بخارش لبو بخرم.
یادش بخیر اون روزهایی که مثل حالا شوفاژ نبود و نفت به زحمت گیر می اومد و هوا که سرد می شد مجبور بودیم بریم حموم نمره. گرمابه نخست. البته من برف می اومد دوست داشتم چون مامان به هر زحمتی بود حموم خونه رو نفت می کرد و من مرجان و فهیمه منتظر می شدیم تا درجه‌اش برسه به نود این یعنی می شه رفت حموم و شب می رفتیم حموم و زیر آب داغ چه حالی می کردیم و بعد با گرمای حموم می رفتیم زیر پتو و یک خواب راحت می کردیم. این حموم تازه زمونی حال می داد که بعد از یک سرما خوردگی سخت به قول مامان حموم سبکمون می کرد. منم که به قول مادرجان لاجون بودم و دائم سرما خورده تو زمستون. هرچند که هنوز هم شبای سرد حموم توی شب رو ترجیح می دهم.
عاشق شبای جمعه بودم که مامان یک عالمه رخت شسته بود و چون نمی شد ببره توی حیاط توی اتاق پذیرایی پهن می کرد. اما به اندازه همه این ها از روزهای آفتابی و سرد بعد از برف و شبایی بدون ابر که به قول قدیمی ها ایاز می شد متنفر بودم...............
حالا دیگه نه خبری از کرسی هست و نه خبری از بی نفتی. حالا خونه های ما گاز کشی شده و خونه سیستم مرکزی گرمایی داره. حالا زمستونا مثل زمون بچگی ما برف سنگین نمی‌آد و حتی توی شمرونش تا زانو توی برف نمی ریم. هرچند شاید هم قد ما بلند شده که برف تا مچ پامون می آد. حالا دیگه سال هاست که کرسی معصوم جون و سماور برقی مادرجان و نخودچی کشمش های آقاجون نیست. آخه اونا دیگه نیستند. حالا دیگه جای باغ فریدون تا چند وقت دیگه یک برج ساخته می‌شه و اون شیب هم راه ماشین رو می شه. حالا تو حیاط خونه معصوم جون که دیگه برای ما خیلی هم بزرگ نیست جای اون حوض کاشی آبی یک حوض گودتر اما کوچکتره. دیگه کوچه باغی پشت خونه معصوم جون نیست همه شده ساختمون های تازه. حالا ما بزرگ شدیم. اما من هنوزم برف رو دوست دارم. عاشق ریز تند و پشت سرهم دونه های سفیدشم. هنوزم وقتی برف می آد تخیلیم به کار می افته و دوست دارم پرده اتاقمو کنار بزنم و بچسبم به شوفاژ و خیالبافی کنم در حالی که دارم به یک آهنگ آروم گوش می کنم کتاب بخونم و چیز بنویسم. هرچند که برف اول امسال برای من یه حس خوب و تازه هم داشت که تجربه اش برام به اندازه همه دوست داشتن های برف برابره.
پ.ن: این تعطیلات هم تموم شد و فردا شایدم درستش همین امروز باید دوباره رفت سر کار. با وجود این که رسانه ملی یادش رفته بود این تعطیلات عیده و تعطیلات بعدی عاشورا تاسوعاست و همش اشک و آه نشون داد و هیچ نکته قابل عرضی نداشت، با وجود این که من تنها بودم و حتی برای تئاتر هم از خونه بیرون نرفتم و هرچند این دی وی دی ما بدون کنترل مفتش گرونه و فقط بدون کنترل که جایی جا مانده بود می شد فیلم های بدون زیر نویس یا ایرانی دید و با وجود این که می شد به جای تنها بودن خیلی کارها کرد، اما برای من بد نبود. سر فرصت خوبی برای تازه شدن بعد از یک دوره کار مداوم بود. فرصتی برای خوندن کتاب‌های تازه و یاد گرفتن چیزهایی که مدت ‌ها بود دنبالش یادگرفتنشون بودم و آرامش گرفتن و حس خوبی که بارش اولین برف زمستونی بهم داد.
پس.پ.ن: خیلی سعی کردم از بارش برف عکس بگیرم اما از اون جایی که هنوز خیلی از اصول عکاسی چیزی بلد نیستم و لنز دوربینم هم یه لنز ساده است نشد. فردا اگه برف بیاد توی روز عکس می گیرم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:05 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home