کوپه شماره ٧

Friday, November 14, 2008

سینما جمهوری هم سوخت از بس که آتیش گرفته بود


سینمای فردین و حاتمی هم رفت
مثل همیشه خبر ساده بود. ساده ساده سینما جمهوری همون سینما نیاگارا و به قول همه سینمای فردین در آتش سوخت. وقتی خبر را شنیدم لرزم گرفت. می دونم این هم یه اتفاقه مثل همه اتفاقاتی که ممکنه هر روزه بشنویم. مثل خبر درگذشت آدم هایی که می شناسیم و دوستشان داریم. خبرو که شنیدم یک دفعه یاد عکس هایی افتادم که از هنرمندان و فیلم های بزرگ سینما روی شیشه هاش بود. اما سینما جمهوری یا همون سینما نیاگارا با بیشتر خاطرات خوب من از کودکی تا جوانی همراهه. از اولین باری که سالن تاریک سینما را تجربه کردم تا روزهایی که پنهون از خانواده به هوای کلاس از کلاس در می رفتیم و سر از سینما در می آوردیم. امروز بعد از دیدن اون پرده سوخته یک دفعه بغضم گرفت. شاید مثل روزی که داشتم خبر مرگ اکبر رادی را می نوشتم. سالگردش همین روزهاست. نه زیادی احساساتی نشدم به روزهایی گذشته فکر کردم. سینما جمهوری همیشه گزینه اول سینما رفتن من و مرجان و بعدها فهیمه بود. آخه بعد از سینما ماژستیک که بعدا شد سعدی نزدیکترین سینما به خونه ما بود که اول ها تو کوچه خرداد پلاک 18 بود و بعد هم که آمدیم خیابون فلسطین خوب باز نزدیکترین و دم دست ترین سینما که هم فیلم های خوبی رو اکران می کرد و هم کیفیت صدا و تصویرش بهتر از بقیه سینماها بود. یادم نمی ره اولین باری که رفتم سینما یادم اول انقلاب بود وقتی دیگه همه از شور و حال انقلاب افتاده بودند و دیگه کسی نمی ترسید بر سینما اما من می ترسیدم. تازه مریضی زردیم خوب شده بود. شش ساله بودم یادم نیست چه فیلمی بود اما خارجی بود. با دختر دایی هام و مامانم رفتیم همین سینما نیاگارا. برق های سینما که خاموش شد دلشوره منم شروع شد همش فکر می کردم الان سینما مثل اون سینمایی که آتیش گرفت و مردم زنده زنده سوختند ما هم می سوزیم. این ترسی بود که همیشه با دیدن فیلم گوزن ها بخصوص اون صحنه ای که سید داره تو اتاق داره با قدرت درباره معتاد شدنش حرف می زنه همراهمه. ترسی که وقتی برای اولین بار سوار هواپیما شدم با من بود. یکی دو ماه قبلش بود. اون موقع تازه یک هواپیما سقوط کرده بود و با این که تصوری از مرگ نداشتم اما نمی دانم چرا می ترسیدم از اون بالا بیافتیم پایین. حرف سینما بود فیلم که شروع شد ترس من بیشتر شد انقدر که اول دستام یخ کرد و بعد هم دست مامان رو گرفتم و شروع به گریه کردم اولش یواش و بعد بلند بلند جوری که مامان مجبور شد منو بیاره بیرون از سینما. بعدش دیگه نیاوردم سینما تا زمانی که مدرسه موش ها اکران شد. به جاش منو می برد تئاتر. اما بعد از مدرسه موش ها دیگه از سینما نمی ترسیدم. با این که مرگ را از طریق تعلیمات دینی شناخته بودم. از همون موقع هم به قول مامان پای سینما رفتن پیدا کردم. بزرگتر که شدم فهمیدم این سینما مال فردینه. فردین بازیگر محبوب من بود. بخصوص سلطان قلب ها را خیلی دوست داشتم و البته دارم. چقدر می رفتم سینما که شاید یک روزی آقای فردین را ببینم. چه فیلم هایی را در این سینما دیدم بماند. شاید زمانی که دلشدگان را در سینما نیاگارا دیدم باور نمی کردم که نیمی از این سینما مال علی حاتمی بوده. ... عروس افخمی رو هم توی همین سینما دیدم. حالا که فکر می کنم یادم می آد چه روزهای سرد زمستونی توی برف و باران به هوای دیدن فیلم های جشنواره توی صف های طولانی ایستادیم. یادش بخیر روزهایی که می رفتم اورژانس تهران دنبال ژامک دم درش می ایستادم و به عکس هنرپیشه هاش خیره می شدم. کنارش یک مغازه بود که خوشمزهای زیادی داشت. بعدا لوازم خانگی فروشی شد و این آخریا موبایل فروشی شده. البته بعد از این که رفتم دانشگاه دیگه کمتر می رفتم سینما نیاگارا . اما هر چند وقت یک دفعه از جلوش رد می شدم. چند وقتی بی رونق شد اما بعد از این که بازسازیش کردند شنیدم که لیلا حاتمی و علی مصفا توی سینما یک کافه راه انداختند. یک کافه با صندلی های لهستانی و خوراکی های عجیب. من یک بار قهوه قجری را تجربه کردم.
حالا بخش دیگری از خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانی من و خیلی دیگر از دوستانم سوخته و نمی دانم شاید مثل سینما آزادی 9 سالی طول بکشه تا دوباره برگرده. البته بستگی دارد به مالکانش.

عکس از آقای همسر

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 10:57 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home