کوپه شماره ٧

Sunday, November 09, 2008

جمعه شب

جمعه خارجی ساعت 5:5 شب خیابان گلشهر
از روزنامه بیرون آمده ام و به سمت خیابان جردن حرکت می کنم. با این که تازه شب شروع شده اما هوا کاملا تاریک و سرد است. خیابان خلوت و بی حرکت است تنها نور چراغ ماشینی از انتها می گذرد و ردیف تک تک ماشین هایی که کنار درختان سرو چنار پارک شده کیفم را روی شانه بالا می کشم و دسته شالم را یک بار دیگر صاف می کنم و به سمت خیابان قدم می زنم. آن قدر از سر و کله زدن با کلمات و خطوط سیاه لرزان WORD خسته هستم هر چند که حتی حوصله گوش دادن به صدای MP3 PLAYER را هم ندارم اما سعی می کنم روشنش کنم. خیابان ساکت است و صدای قدم های خودم را روی برگ ها و تکه های کنده شده تنه درخت ها را می شنوم. یک دفعه از کنار گوشم صدای خش خش و بعد حرکت سریع جسمی را روی برگ ها می شنوم و برقی عجیب را می بینم. از جا می پرم. گربه ای لابه لای پاپیتال های هره دیواری گیر کرده و یک باره خود را رها می کند. چند لحظه طول می کشد تا حالم جا بیاید. زیر لب به برگ های پاپیتال و گربه لعنت می فرستم و از خیر آهنگ می گذرم.
خارجی بلوار جردن ساعت 5:45
ماشین ها یکی یکی می گذرند. در میان این همه ماشین یک ماشین کرایه نیست که تا سر بزرگراه مدرس برود. می خواهم برعکسش را هم امتحان کنم و طرف مقابل برای رفتن به ونک امتحان می کنم. ونک شب های جمعه راحت تر ماشین برای ولی عصر آمدن ماشین پیدا می شود. به طرف راست نگاه می کنم. یکی دو ماشین می گذرند و می خواهم از خیابان بگذرم که یک ماشین 206 با سرعت ویراژ می دهد و به نزدیکم که می رسد لایی می کشد و می گذرد. چند قدم به عقب بر می گردم. صدای کوبه کوبه های ضبط ماشین توی گوشم می پیچد.
خارجی، خیابان سایه ساعت 6:15
با آمنه طول خیابان سایه را به سمت ولی عصر می رویم. خیابان خلوت است مثل گلشهر. بعد از نیم ساعت معطلی آمنه که همان جا رسیده است پیشنهاد می کند تا خیابان ولی عصر برویم و از جلوی پارک ماشین بگیریم. خیابان گاهی صاف است و گاهی سربالایی و گاهی سرازیری. اصلا همه خیابان های این جا بلاتکلیف هستند. با آمنه در مورد موضوعی صحبت می کنیم و از کنار خانه هایی با چراغ های روشن می گذریم.
آمنه دارد با تلفن حرف می زند و من مقابلم نگاه می کنم که چراغ های خیابان اصلی پر رنگ تر می شود. صدای پچ پچ و فش فشی را می شنوم. چند مرد کنار ساختمان نیمه تمامی ایستاده اند و می خندند و یکیشان چشمک می زند. چندشم می شود. قدمم هایم را تند می کنم و بازوی آمنه را هم به دنبال خودم می کشم. چراغ های خیابان باز هم روشن تر شده است.
خارجی خیابان ولی عصر رو به روی پارک ملت ساعت 6:30
قحطی تاکسی به این جا هم سرایت کرده. خیابان شلوغ اما ماشین ها در حال گذرند. اما نه تاکسی نه سواری با نوار چهارخانه و چراغ ماشین کرایه ای و نه ماشین های سبز رنگ بخش خصوصی نمی گذرد. هر چند دقیقه یک بار اما یک ماشین ترمزی می زند و چراغی می دهد. کیفم را باز روی شانه ام می کشم و دسته شال قهوه ای ام را یک بار دیگر روی شانه ام می اندازم. اتوبوس پر از جمعیت جلوتر می ایستد و تعداد زیادی مسافر خودشان را داخل آن می چپانند. به سوار شدن مردم در اتوبوس نگاه می کنم که با صدای بوقی از جا می پرم. کمی آن طرف تر یک زانتیای نقره ای ایستاده و بوق می زند و چراغ می زند. رویم را بر می گردانم تا بروم. آرام از پشتم می گذرد و جلوتر می ایستد و باز چراغ می دهد. سعی می کنم نگاهش نکنم. اما طرف پیله تر از این هاست. حس می کنم که در ماشین دارد باز می شود که یک دفعه یک پراید مسافر کش از جلویم می گذرد. به شتاب می گویم ونک و با نیش ترمزش در ماشین را باز می کنم و سوار می شوم.
داخل تاکسی ساعت 6:40
ماشین به سمت ونک از سر نیایش می گذرد. یک ون سبز رنگ گشت ارشاد ایستاده و خانم پلیس دست دو دختر را گرفته و به سمت ون می برد. موهایشان بیرون است و پالتوی کوتاه پوشیده اند. دستی روی پالتوی جیر قهوه ای رنگ خودم می کشم بلندتر از مال آن ها نیست. اما من این را از دو سال پیش می پوشم و مشکلی نداشته است. دستم به دست بغل دستی ام می خورد. داستان همیشگی تاکسی است. مردی که کنارم نشسته است به راحتی نشسته و جای کمی گذاشته است. خودم را باز جمع می کنم. نمی دانم چرا در این مواقع حناق می گیرم و نمی توانم به آقای محترمی که چندان هم پیر نیست بگویم آقای محترم لطفا یک کم جمع تر بنشینند. به جایش خودم را به در می چسبانم.
داخل تاکسی 7
این تاکسی از آن عتیقه های جنگ جهانی اول است. در هر دست اندازی که می افتد فکر می کنم الان است پیچ هایش باز شود. به یاد یکی از تیترهایی می افتم که یکی از گروه ها همان روز در شورای تیتر خواند که یک تعداد زیادی ماشین در انتظار تعویض هستند. با خودم فکر می کنم این عتیقه هم یکی از آن ها است. مرد جوانی با یک بغل بار سوار شده است و از راننده می خواهد که به راه آهن برساندش. راننده می پرسد مقصد شما ولی عصر است می گویم شما از حافظ بروید من زیر کالج پیاده می شوم. جوان انگار دانشجو است. این را لابه لای غرولندهایش که این چه وضعیه که روز جمعه اتوبوس ها کار نمی کنند می فهمم. حرف های تاکسی مثل همیشه گرانی و بد بودن وضعیت زندگی و سختی دانشگاه رفتن و نمی دانم از این حرف هاست. دو هزار تومانی را به راننده می دهم . راننده همانطور که فرمان را نگه داشته چراغی را روی اسکناس روشن می کند و بعد می گوید چرا این جاش خودکاریه. می گویم من از بانک این پول را گرفتم چه می دانم. بعد از زن و شوهری می گوید که دیروز پنج هزار تومانی جعلی انداختند و آهی می کشد و می گوید من با این پای علیل روز جمعه کار می کنم و دخلم به خرجم نمی رسد. به خودم فکر می کنم که فقط او نیست که جمعه ها سر کار است. به بقیه پولی که داده نگاه می کنم. دویست تومان بیشتر برداشته است. اما اهمیت ندارد 200 تومان من را گدا نمی کند اما او شاید دار شود.
خارجی چهارراه کالج ساعت 7:30
ماشین ها انگار هیچکدام چهاراه ولی عصر نمی روند. اما نمی دانم چرا در خیابانی که فقط ولی عصر قطعش می کند مستقیم می روند. به نسبت روزهای دیگر خیلی خلوت است. ایستادم چراغ قرمز شود موتوری با دو مرد جوان به سمتم می آید و به نزدیک پایم که می رسد می چرخد و از عقب رفتن من می خندند. پشت سرش یک موتور دیگر همین را تکرار می کند. قلبم درد می کند.
خارجی خیابان ولی عصر پایین تر از چهارراه ولی عصر
مغازه ها یکی در میان بازند و مردم آنها را نگاه می کنند و می گذرند. سرم درد می کند. دوستی اس ام اس می زند خوبی؟ می زنم OK . اما نیستم. دلم می خواهد زودتر به خانه برسم و قرصی بخورم. چند پسر بچه با موهای سیخ سیخی از کنارم رد می شوند و حرف مستهجنی می زنند و رد می شوند. حس می کنم حالم دارد از همه چیز به هم می خورد. سرعتم را تند می کنم.
پ.ن: از کار کردن عصر جمعه ها متنفرم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:57 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home