کوپه شماره ٧

Wednesday, September 24, 2008

مدرسه، مغنه، خاموشی


ظهر زنگ مدرسه که می خوره با یک بغل کتاب نو همراه مرجان و عمو محمد می آم خونه. یه دنیا حرف دارم بزنم. اما مامان که نیست، هیچ کس هم حوصله حرف های تند تند من رو نداره. حتی معصوم جون مامان که با آقاجون اومدن از ما خبری بگیرن. می شینم کنار فهمیه که توی سبدش خوابیده و دفتر کتاب هامو می ذارم جلوش و براش از مدرسه می گم. کتابی که توی مدرسه دادن را ورق می زنم. عین کتاب پارسال مرجانه که ازش سواد یاد گرفت. صفحه اولش یه خانومه است که پای یک تخته سیاه وایستاده و داره به یه دختر و پسر یه چیزی رو نشون می ده. خانومه روسری سرش نیست اما جای دامنش سیاه شده. اول کتاب یه سری شکله که پارسال توی آمادگی هم کشیدیم. خط خط های راست و خوابیده. می دونم این ها اول سواد یاد گرفتنه. همه دارن درباره جنگ صحبت می کنن. مادرجان می گه: می گن فرودگاه رو بستن. معلوم نیست که حاجی ها برگردن یا نه. حالا من با این سه تا دختر بچه چه کنم؟ خاله معصوم خواهرش قلیونش را می ذاره جلوش و می گه: هر کاری بقیه می کنن. حالا تا حاجی ها بخوان برگردن دو سه هفته ای مونده. این جنگ هم که قرار نیست تا ابد بمونه.
اما شبش که دوباره برق ها می ره و اون صدا وحشتناک ها می آد من باز می ترسم. بیشتر از گریه های مادرجان می ترسم که هی می گه اگه قراره پدر و مادرشون نیان این ها رم ببر. نمی فهمم یعنی چی اما می ترسم. می ریم توی زیر زمین و شب اون جا می خوابیم. می گن زیر زمین امن تره. من از زیر زمین می ترسم می چسبم به مرجان و گریه می کنم.
فردا صبح وقتی می خوام برم مدرس مادرجان بعد از این که موهامو شونه می کنه یه روسری سورمه ای رو سرم می کنه و می گه باید از امروز با روسری بری مدرسه والا راهت نمی دن. من دوست ندارم گره روسری زیر گلومو اذیت می کنه.
به جای خانم ناظم پارسال یه خانم ناظم تازه اومده. خانم ناظم تازه مغنه مشکشو می کشه تا روی پیشونیش و مردا که می آن چادر سر می کنه. حالا همه روسری سرشونه. حتی بعضی از مامان ها که می آن دنبال بچه ها. اکرم خانم که توی مدرسه زندگی می کنه هم روسری سرشه. بهمون می گن روسری هم نه باید مغنه سرمون کنیم. شب توی خونه مامان و بابا از مکه تلفن می زنن. مامان همش گریه می کنه. با من که حرف می زنه بهش می گم ما خوبیم. فقط بعد از اون علامتی که هم اکنون می شنوید علامت قرمزه می پریم برق ها را خاموش می کنیم و می ریم تو زیر زمین. بهش می گم افتادم تو کلاس خانوم طلوعی. مرجان تلفن را از دستم می گیره و می گه بسه دیگه. بعد هم یه خورده گریه می کنه و به مامان می گه گفتن مغنه سرمون کنیم.
یکی دو هفته ای از اول مهر گذشته. حالا دیگه هر شب برق ها می ره. اما هر شب دیگه صدای وحشتناک نمی آد. توی کوچه ها مخصوصا شبا پر از مردهایی با لباس سبزه. بعضی هاشون اسلحه دارن. علی می گه این اسلحه ها پر فشنگه. اما من باور نمی کنم آخه اون خیلی دورغ می گه. هر وقت صدای توجه توجه که می آد صدای خاموش کن، خاموش کن همه جا رو پر می کنه. علی می گه هواپیماهای دشمن که بمب می ریزه و آدم ها رو می کشه از اون بالا حتی نور سیگار رو می بینه. چون تو شب می آد. وقتی چراغ ها خاموش باشه نمی فهمه که رسیده به شهر و می ره گم می شه. اما من فکر می کنم بازم داره دروغ می گه. بعضی روزها باز دم خونه ما شلوغ می شه. مثل اون سال ها که مردم داد می زدند مرگ بر شاه. اما حالا می گن مرگ بر صدام یزید کافر.
از اون روزی که قرار بود آی با کلاه رو یاد بگیریم دیگه خانم مدیرمون نمی آد. نسیم می گه مامانش گفته خانم مدیر رو عوضش کردن. عین اسم مدرسه امون. حالا خانم ناظم شده مدیر. اسم مدرسه امون هم شده مدرسه ایثار. من نمی دونم معنی ایثار چیه؟ مرجان هم نمی دونه. اون اصلا هرچی ازش می پرسی می گه نمی دونم. از مدرسه که می آد می دوه می ره سر دفتر کتابش. همش می گه مقش دارم. مقش دارم. دفتر کتابامو زن عمو سوسن جلد کرده. کاغذ کادوی صورتی. پاکن قرمز صورتی امو که نصفیشو گاز گاز کرده بودم گم کردم. دو تا مدادمو هم همین طور. کیفم هم مثل روز اول مرتب نیست. هر روز یه چیزی رو جا می ذارم. تو خونه یا مدرسه. دفترام دیگه بوی نویی نمی ده. کناره دفتری که مامان برام خط کشی کرده لوله شده. زن عمو می گه چون آرنجمو می ذارم روی کناره دفترم. اما من بازم آرنجمو می ذارم کناره دفترم. تازه از ورق هاشم می کنم. صبح ها دوست ندارم برم مدرسه. آروم می رم و مرجان همش غر می زنه. ظهرها هم با من نمی آد. می گه تو شلخته ای. آخه ظهرها سر روسریم روی شونه امه. تازه مانتوم هم نامرتبه. دلم برای مامانم تنگ شده. دلم نمی خواد برام عروسک بیاره. دوست ندارم مقش بنویسم. اما زن عمو سوسن می گه باید بنویسی. تازه عمو شب که می آد دعوام می کنه. بابا که تلفن می زنه می گه حق نداری بهشون بگی دعوات کردم. اما من تا تلفن رو می گیرم می گم این عمو محمد منو زد......
ادامه دارد
پ.ن: نوشتن این خاطرات برام خیلی دوست داشتنیه. یادآوری روزهای خوب اول مهر 28 سال پیش. البته فردا سوم مهره و یک روز خاص. حرف هایی برای این روز دارم.
پس پ.ن: دیروز رفته بودم توی شعبه شبانه روزی بانک پاسارگاد که از عابر بانک پول بگیرم. وقتی که می خواستم بیام بیرون هر چی دکمه در رو زدم در باز نشد. مونده بودم توی شعبه و هیچ کاری نمی تونستم بکنم. هی انگشتمو کردم توی جایی که قبلا کلید باز کردن در بود. از یک طرف خوب شد که بعد از افطار روز تعطیل بود و هیچ کس توی خیابون نبود که توی اون حالت متاصل منو ببینه. یه شماره تلفن هم نوشته شده بود که نوشته بود اگر اشکالی پیش اومد تماس بگیرید. شماره رو گرفتم و همون طور یک بار دیگه دستمو کردم توی اون کلید نمی دونم این بار چی شد که در باز شد. منم قطع کردم. بعد بنده خدا زنگ زد. منم گفتم ببخشید اشتباه شده بود. این هم یک جور مردم آزاریه. اما از طرف دیگه برام عبرت شد تا زمانی که از سالم بودن کلید در باز کن بانک شبانه روزی مطمئن نشدم نرم پول بگیرم حتی اگر پول نداشتم.
پس پس پ.ن: خبرنگار صدا و سیما توی نمایندگی نیویورک تو اخبار ساعت 9 داشت اخبار مجمع عمومی و برنامه های رئیس جمهور را می داد. توی خبرهاش گفت: احمدی نژاد با کوفی عنان دبیرکل سازمان ملل ملاقات داشته. قبل از سخنرانی جرج بوش هم کوفی عنان سخنرانی کرده. لابه لای حرف هاش هم تصاویری از احمدی نژاد را به همراه دبیرکل سازمان ملل نشون داد. مجری تهران اومد تصییح کرد که البته رئیس جمهور با بانکی مون دبیر کل سازمان ملل دیدار داشته. اما طرف از آنسوی آب به جای تصحیح باز برنامه رئیس جمهور را تکرار کرد. ظاهرا ایشان در جریان نبودند که به جای عنان آفریقایی یکی دو سال هست که بانکی مون زردپوست دبیرکل سازمان ملل شده؟!

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:00 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home