کوپه شماره ٧

Monday, September 22, 2008

اول مهر 1359 خورشیدی، تهران


صبح شنبه است عمو محمود صبح خیلی زود منو می آره خونه خودمون می سپره دست مادرجان. توی خیابون مردمی رو می بینم که سرشون توی روزنامه است. عمو توی راه یکی از دوستاشو می بینه. دوستش می گه خبرو شنیدی؟ عراق می خواد حمله کنه. عمو یه چیزایی می گه که من سر در نمی آرم. تا می رسم خونه یک سره می رم سراغ کیف سورمه ای رنگی که مامان قبل از رفتنش به سفر برای رفتن به مدرسه آماده کرده. چند روزی می شه که مامان و بابا با آقاجون و مامان جان لی لی و علی رفتن سفر. یک سفر دور. مادرجان می گه رفتن مکه. مکه همون خونه سیاه است که تازگی ها سر اذان تلویزیون نشونش می دن دیگه. خونه خدا دیگه. عمو محمود یک کم با مادرجان حرف می زنه و می ره. تو حرفاش می شنوم که باز از فرودگاه می گه. مادرجان می آد بالای سرم و می گه باز چه آتیشی سوزوندی؟ عموت می گفت زن عموت از دست مریض شده. با بی خیالی دست می کشم به لباس آبی آسمانی رنگی که قراره تنم کنم. سر آستین های لباسم چهارخونه است و می گم: هیچی. من که کاری نکردم. رفته بودیم خونه مامان جان. مریم اومده بود خونه عمه اش. گفت بیا بریم خونه این همسایه بغلی خونه مامان زن عموت. رفتیم با دخترشون بازی کنیم. من چیکار کنم که زن عمو نبود. و سرم را می اندازم پایین و دست می کشم روی دفتر نوی خط دارم. مامان همه اشو برام خط کشی کرده. می شنوم که مادرجان با زن عمو سوسن حرف می زنه. اونم که این روزها شکمش باد کرده و شده عین اون موقع هایی که مامان شده. همون موقع هایی که بعدش چند روز نبود و بعدش با یه نی نی کوچولو اومد. همون نی نی کوچولو که برای من عروسک صورتی آورد و برای مرجان خونه بازی. همون نی نی که اصلا صداش در نمی آد. همش خوابیده صداش می زنیم فهیمه. مادرجان می گه حسابی پروین ترسیده فکر کرده گمشده. هر کدومشون رفتن توی یه کوچه دنبالش. و باز جمله همیشگی اشو تکرار می کنه: تو باید پسر می شدی. من یک بار دیگه دفتر می برم زیر دماغم. مامانم روزی که داشت این ها رو می ذاشت توی کیف بهم گفت:ببین دفترا چه بوی خوبی می ده. اما من بیشتر از بوی این دفترا از بوی پاکن های صورتی که برام گذاشته توی اون جعبه مداد خوشم می آد. عین آدامس بادکنی می مونه. دلت می خواد گازش بزنی. اما مرجان می گه خره با این باید هر چی رو سیاه می کنه پاک کنی. دست می کشم روی پاکنه و می گه مگه این صابونه که سیاهی ها رو پاک کنم.از مرجان می پرسم: می گی من می افتم توی کلاس خانم طلوعی؟ خانم طلوعی معلم مرجان بود. بهش سواد یاد داد. مرجان می گه نخیر. خانم طلوعی معلم خودمه. تو رو که نمی اندازن توی کلاس اون. تو حتما توی یه کلاس دیگه ای. می گم اگه نرم کلاس خانم طلوعی که سواد یاد نمی گیرم. اونوقت کتاب نمی تونم بخونم.
زری خانم همسایه بغلی مون که توی بیمارستان کار می کنه می آد خونه ما و به مادرجان می گه شنیدید جنگ شده؟ می پرم توی حرفش می گم جنگ چیه؟ می گه: یعنی عراق حمله کرده و با توپ و تانک قراره که یک حای ایران رو بگیرن. اما من تا توی تلویزیون خرابی ها و مردمی رو که دارن از شهراشون می آن بیرون نمی فهمم جنگ یعنی چی؟ تا اون موقعی که همون شب که برق ها مون می ره و بعد صدای وحشتناکی می پیچه نمی فهمم جنگ یعنی چی؟ تا اون موقعی که مادرجان منو و مرجان رو می گیره توی بغلش و گریه می کنه می فهمم جنگ یعنی صدای وحشتناک، یعنی بی برقی، یعنی گریه.
دیروز رفتم حموم و ناخون هامو کوتاه کردم. با این که دیشب از اون صدا وحشتناکه نخوابیدم اما خوابم نمی آد. دل تو دلم نیست زودتر برم مدرسه. لباسمو پوشیدم و گذاشتم زن عمو سوسن موهامو که همیشه خدا کوتاهه شونه کنه. مرجان باز داره غر می زنه که یالله زود باشید دیگه الان دیرم می شه. پارسال هم که می رفتم آمادگی پیش سرور جون هر روز صبح غر می زد دیرم شد. تو راه هم همش می گه زود باش. عین مورچه راه می ره. از وقتی قراره بره کلاس دوم کلی به من پز می ده. همش می گه تو که سواد نداری. من می تونم بخونم. می گم عوضش من یه عالمه شعر و شعار بلدم که تو بلد نیستی. بعدم یاد می گیرم.
اسم مدرسه امون فیروزه است. توی خیابون آذربایجان. مامانم یادم داده که اگه گم شدم بدونم مدرسه امون کجاست. دلم برای مامانم تنگ شده. مادرجان می گه بر می گردن. توی مدرسه شلوغه. بچه ها صف کشیدن و با روپوش های آبیشون توی آفتاب برق می زنه. مرجان یه صف نشونم می ده می گه برو اون جا تا صدات بزنن. کلاس اولی ها اون جا هستن. کیفمو تو بغلم می گیرم و می دوم. از همکلاسی های آمادگیم خیلی هاشون هستند: نسیم که خواهرش نغمه تو کلاس مرجان این هاست. نازیلا، هنگامه، بیتا، مونا. چند تا نفر تازه هم هستند. یکیشون داره گریه می کنه. بهش می گه چرا گریه می کنی؟ می گه مامانمو می خوام. چیزی نمی گم. منم مامانمو می خوام. اما مامانم که حالا حالا نمی آد. چشم می افته اون طرف حیاط. اون جایی که بزرگتر ها هستند. دخترایی که قدشون از من و همکلاسی هام بلندتره و بعضی هاشون روسری سرشونه. می دونم کلاس پنجمی ها هستند. با خودم می گم کی می شه ما هم کلاس پنحمی بشیم.
خانم مدیر می آد سر صف ما کوچولو ها. اون هم روسری سرشه. یک روسری مشکی و موهاش معلوم نیست. یک کاغذ دستشه. یکی یکی اسم ها رو می خونه و می گه هر کدوم توی کدوم کلاسیم. وقتی می گه که من افتادم توی کلاس خانم طلوعی نفس راحتی می کشم و توی صف کلاس دومی ها چشم می گردونم تا مرجان رو پیدا کنم و بگم منم با سواد می شم.
خانم طلوعی یه مامان بزرگ پیر ومهربونه که عینک دور مشکی روی چشماشه. اونم روسری سرش کرده. یادمه پارسال که معلم مرجان بود روسری نداشت. یکی یکی ما رو می بره می نشونه سر جاهامون. منو می ذاره بین سعیده و حمیده. دو قلو هستند. اما اصلا شبیه هم نیستن. یکیشون سفیده و عینک می زنه. اون یکی سبزه است و همش می خنده. خانم طلوعی می گه شما دو تا پیش هم نباشین بهتره. می گه امروز قراره همدیگر رو بشناسیم. کی شعر بلده. من دستمو بلند می کنم می گم خانوم من. هزارتا شعر بلدم. می خنده و می گه تو خواهر مرجانی. آره پارسال می اومدی سر کلاس. بیا یکی از شعرهاتو بخون. می رم یه شعره مرجان می خوند من حفظ شدم و می خونم: خوب عزیزی ایران زیبا، پاینده باشی ای خانه ما، من دوست هستم با شهرهایت، با کوه دشتت، با نهرهایت، آباد باش ای ایران، آزاد باش ای ایران؛ از ما فرزندان خود دلشاد باش ای ایران، » می خنده می گه این شعر رو یک کم زود یاد گرفتی. این شعر مال آخر همین کتاب خودتونه. اما خوب خوندی. قند توی دلم از حرفاش آب می شه. دلم می خواد زودتر آخر سال بشه و منم بتونم شعر رو از روی کتاب بخونم.
ادامه دارد.........................
پ.ن: روز اول مهر برای همه ما رنگ و بوی مختلفی داره. رنگ سبز، آبی، صورتی. بوی دفتر و کتاب های نو، اما برای نسل من و همسن های من یه رنگ دیگه هم داره رنگ خاکی جنگ، صدای وحشتناک ضد هوایی و شکستن دیوار صوتی، رنگ بد رنگ جنگ. اول مهر 1359 یعنی 28 سال پیش من رفتم کلاس اول. روزی که عراق به ایران حمله کرد. برای همینه که به اول مهر حسی دو گانه دارم. هم دوستش دارم هم ازش بدم می آد. خاطره دوازده سال اول مهر من، به اضافه هشت اول مهری که تا پایان دوران دانشگاه گذروندم تقابل همین حس دو گانه است. هنوز هم که اول مهر می آد اون خوشی و سرخوشی اول مهر همراهه با ترس، با نفرت از جنگ. آره شاید خیلی هایی که همه چیزشونو جنگ گرفته بگن شما پایتخت نشین هایی که از جنگ فقط حمله های شبانه صدای بمب و موشک رو درک کردید چه مرگتونه؟ اما هر کدوم ما به اندازه سهمی که از این حمله بردیم روزهای سوخته زندگیمون ورق می زنیم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:35 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home