کوپه شماره ٧

Tuesday, July 29, 2008

چه کسی؟



چگونه شد که به این سرعت آغوش روی هم گشودیم؟ چه کسی سراغ آن یکی رفت؟ چه کسی پیشقدم شد؟ بی تردید من .... به مجرد آن که صدایم را باز یافتم و سکوت فراگیری را که در آن ایستاده بودیم و به یکدیگر خیره شده بودیم را شکستم. بی هیچ زمینه ای به او گفتم که خیلی وقت است، خیلی وقت است که منتظرش هستم و او را در رویاهایم در دانه ها و مهرهای فال بینی می دیده ام و این که حاضرم تا ابد عاشقش باشم... و چندین قول و قرار دیگر. هیچ کتمانی در کارم نبود و هیچ شرم و خجالتی در وجودم... او متحیر و رنگ عقب عقب رفت تا جایی که پشتش به دیوار رسید. مگر می شود زن عاقلی این گونه با یک غریبه سخن بگوید؟
بخشی از اینس در جان من نوشته آیزابل آلنده ترجمه محمد علی مهمانوازان.
پ.ن: گاهی اوقات یک نوشته چقدر با واقعیت تو یکی می شه.
پس. پ.ن: امروز نئشه خوندن میراث و بعد هم نان آن سال های هانریش بل هستم. یک بار یکی دو هفته پیش خونده بودم اما خیلی تند و تکه تکه خوندم.اما امروز فرصتی دست داد تا کمی به ذهنم آرامش بدم و رفتم سراغ بل عزیز. میراث رو خیلی دوست داشتم بخصوص اون روزهای آخری که راوی داستان و فرمانده اش توی اون شهر ساحلی هستند و اون دختره رو می بینه که سرش روی شونه فرمانده دوست داشتنی اش هست و می دونه که اون ها همدیگر را دوست دارند. نان آن سال ها هم خیلی خوبه. هرچند از دید من یکی از بهترین کتاب هایی که توی عمرم خوندم هنوز عقاید یک دلقکه.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:23 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home