کوپه شماره ٧

Thursday, July 24, 2008

شما چند ساله ساکن تهران هستید؟



وای چه خبره این جا. چی شده باز دمونستریشنه یا شایدم بازم تو مجلس خبریه؟ آخه این همه مردم برای چی جمع شدند؟ شاید باز یک اتفاق سیاسی چیزی شده هان؛ شایدم جشن... اما نه بعضی از مردم سیاه پوشیدند. حتما یک واقعه سیاسی چیزیه. سلام آقا خوبید؟ هی آقا با شما هستم. شما منو می بینید؟ آره شما منو می بینید؟ ای بابا نکنه برای شوما هم نامریی هستم؟ من این جا هستم رو به روی شما نمی بینید؟ شوما چی خانوم با شوما هستم! شوما چی منو نمی بینید؟ ای بابا انگار هنوز هم کسی این جا منو نمی بینه. اما نه انگار شوما منو می بینی؟ نه نمی بینی؟ می خندی آره ظاهرا یکی پیدا شد که ما رو دید. شوما می دونی این جا چه خبره. هان. می بینی این همه مردم جمع شدن برای چی؟ اصلا این جا کجاست؟ تهرانه. اما تهران که این شکلی نبود. این همه ساختمون بلند و عجیب غریب... البته خوب راس می گین من خیلی ساله این جا نبودم ... چند سال نمی دونم. هی آقا شما چه صدایی دارین ها. چه صدای گرم و دلنشینی مثل صدای آقای ما توی وجود آدم رو می لرزونه.... می بینید چه خبره. این همه آدم عادیه این جا ؟ اون موقعی که من تو تهران بودم این قدر آدم توش نبود....هان خیلی ساله که از این شهر رفتم. جایی هم نبودم همین دور و برا بودم همین نزدیک شهر. ........ نگفتین این جا کجاست؟ تهران... اونو که فهمیدم اما این جا شبیه هیچ کدوم از خیابون های نیست که من می شناختم. حتما یک خیابون تازه سازه... چی جزو خیابون های قدیمه. شما بهش چی می گین؟ حافظ ......نشنیدم. ای بابا من بزرگ شده تهرانم. از بچگی. بابا من بچه بهارستانم. تو مدرسه علمیه درس خوندم. علمیه دیگه کنار مدرسه سپهسالار. بعدشم کالج البرز زمون خود مسیو جردن بودم..... چی شوخی می کنید باورم نمی شه کالج البرز یعنی این جا یوسف آباده... پس چرا این قدر فرق کرده. بخصوص این عمارت قشنگ این جا نبود. باور کنید من چند سال از همین جا می رفتم این باغ و این عمارت این جا نبود........ من خیلی ساله. اما نمی دونم چقدر آخه می دونید اون جایی که من هستم زمون خیلی اهمیت نداره. یعنی برات فرق نمی کنه که زمان چطور می گذره. ... بهم نمی آد که زمون مسیو جردن کالج البرز درس خونده باشم. شاید شما راست بگید آخه اون جایی که من هستم سن و سال هم اهمیت نداره راستشو بخواین هیچ کس پیر نمی شه. شاید به خاطر این که زمان اون جا اهمیت نداره.... ولی خودمونیم این جا چقدر شلوغه آقا مثل اون روزیه که من از تهران رفتم. آره دیگه همون روزی که مثل امروز شلوغ شده بود. اما این جا نبود طرف یوسف آباد خیلی خبری نبود. راستی اون موقع ها پایین تر از کالج باغ سفارت روس ... نه راستی سفارت شوروی بود. اره قبلش بهش می گفتن پارک اتابک... سفارت شوروی هنوز هست.... چی باز شده سفارت روسیه... آقا می گم این شهر خیلی عوض شده. حتما کنارشم سفارت انگلیسه....آره همون جاست. اما قرار بود دیگه نباشه. یادش بخیر اون سالا همون سال آخری که من این جا بودم قرار بود دست انگلیس کوتاه بشه. آقای نخست وزیر اون موقع که نماینده مجلس بود تونسته بود نفت رو ملی کنه. وای چه روزایی بود مضطرب می رفتیم دم مجلس تا خبر از کمسیون نفت بگیریم. جوون بودیم دیگه راستش من تنها نبودم با سه تا از دوستام بودم. همراه با یه تعداد همسن و سال های خودمون. من می خواستم توی دانشگاه تهران برم حقوق بخونم. آخه من عاشق آقای نخست وزیر بودم.اونم حقوق خونده. درسته از خونواده سلطنت قبلی بود و داییش و بابا بزرگش شاه بودند اما دلیل نمی شد که مثل اونا باشه. بهر حال نوه وزیر دفتر بود. .... وای آقا ببین این جا همین طور داره شلوغ تر می شه.... می گفتم از اون روزهایی که ما جوون بودیم. می خواسم برم خواسگاری مونس دختر همسایه امون. خونه اونا تو کوچه کناری ما بود. از روی پشت بوم می دیدیمش. می رفت مدرسه ناموس. موهاشو دو تا می بافت و می انداخت روی اون ارمک توسی اش. آره اون روزهایی که من از این شهر رفتم شهر مثل همین امروز شلوغ بود. شاه نخست وزیر را کنار گذاشته بود و به جاش فاتح آذربایجان رو گذاشته بود.... خونه نخست وزیر جدید یک کم پایین تر از همین جاست. پیرمرد گفته بود کشتی بان را سیاست تازه آمده. اما ما داغ بودیم. ما نخست وزیر قبلی رو می خواستیم که به فکر مردم بود. برای همین شهر شلوغ بود. می رفتیم مخبرالدوله ... آره مخبرالدوله به سمت بهارستان و مجلس. چه خبر بود مردم نخست وزیر را می خواستند. آقا هم حکم داده بود نخست وزیر تازه غیر قانونی است. تا اون روز.... مثل همین امروز بود گرم و توی دل تابستون.... ای بابا این جا خیلی شلوغه این آقاهه که اون بالا واساده چقدر داد می زنه. من نمی فهمم چی می گه شما می فهمیدید؟ شاید داره نطق می کنه. شاید... هان از اون روز بگم چی بگم آقا صبح اون روز مثل روزای دیگه رفتیم طرف مخبر الدوله بازم شلوغ بود این بار جدی می خواستیم که نخست وزیر ما بیاد. داشتیم دموستریشن می کردیم که یک هو آژان ها ریختند. اما فقط آژان نبودند. نیروهای گارد هم بودند. با یوزی های جنگی و تانک. از طرف توپخونه می آمدند. بعضی هاشونم از طرف خیابون علاالدوله که تازه شده بود فردوسی. ما دویدیم به سمت خیابون اکباتان اون نامردا داشتند گلوله بارون می کردن. من و دوستام رفتیم تو پناه یک دیوار خرابه. آژان ها دنبالمون اومدند و بعد یک یوزی ارتشی اومد و تیراشو گرفت طرف ما. آقا شما نمی دونید یک لحظه دیدم یک چیزی عین یک آتیش اومد خورد به همین جا... این جا روی سینه ام. همه وجودمو آتیش زد. درد امونم رو برید. میون درد صدای دوستامو می شنیدیم که صدام می زدند. دیگه هیچ نفهمیدم. اینا همین جا می بینید؟ هنوز جاش هست. ... آره چشم وا کردم دیدم تو ابن بابویه هستم. همراه بیست و نه نفر دیگه که همراه من اون روز به دست گاردی ها افتادند. رفتید اون جا... اون روز توی ابن بابویه چه خبر بود عین همین امروز ... آهان فهمیدم چه خبره. اونا اون تابوت رو می بینید اونا روی دوش مردمه. آهان این جا باز یکی دیگه مرده.... چی راست می گید این شمایید که این جا روی دوش مردم هستید؟ شما... باورم نمی شه شما توی دمونستریشن نمردید؟ مردم این قدر شما رو دوست دارند.... هنرمند بودید باور نمی کنم فکر می کردم قهرمان های وطن فقط اون کسایی هستند که جلوی تیر می روند. مردم عین زمان ما پولیتیکی نیسستند نه؟ همینه. حال مردم اعتراض نمی کنن که شاه... چی شاه رفته چند ساله... خوب حتما برای همینه. اما خوب....... نه معلومه مردم شما رو خیلی دوست دارند که این طور اومدند. گفتید شاه رفته. شنیده بودم تهران خیلی عوض شده... اون آقاهه کی بود اومد حرف زد دیدی مردم چرا یک دفعه این جور صداشون رفت بالا.... اما مردم خیلی دوستت دارند آقا . چه می دونم من خیلی ساله توی این شهر نبودم. اسمم مهم نیست یکی از اون سی نفری که همزمان با هم توی یک روز اومدند ابن بابویه. روی اون سکو هستند. توی اون روز که رفتم 30 تیر بود. 30 تیر 1331 ...

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 3:17 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home