کوپه شماره ٧

Monday, July 14, 2008

بیروت، عروسی در حاشیه جنگ و امنیت





سفر برای هر کس معنای خاص خودش را دارد. مانند سایر مفاهیم به اندازه آدم های روی زمین تعریف برای سفر هست. سفر برای

من که قبول ندارم آسمان همه جا یک رنگ است، یعنی درک رنگ آبی آسمان های مختلف. یعنی آشنا شدن با آدم های تازه و نفس کشیدن در هوایی که آن ها نفس می کشند. یعنی شمردن ستاره هایی که تا به حال نشمرده ام. سفرم را در چند کشور خاورمیانه با همین معنا آغاز کردم. سفری که برای ما یعنی من و دوستانم رنگ دیگری هم دارد. این سفر برای ما یعنی همراهی با گروهی از زنان سراسر جهان برای انتشار پیام صلح.

پیش از این که سفر دو هفته ایم را آغاز کنم، بیشتر از همه هیجان دیدن لبنان را دارم. این چند وقته که مقدمات سفر را آماده می کنم مقابل این جمله که قرار است در بخشی از این سفر چند روزی را در لبنان و بیروت باشم، جوابی مشابه می شنوم که یکی از زیباترین شهرهای دنیا را خواهم دید. شنیدن این جمله هرچه به لحظه رسیدن به این سرزمین نزدیک می شوم شوق دیدار از آن سرزمین را بیشتر می کند و کنجکاوتر.

نقطه آغاز سفر اما به دلیل جا ندادن ایران ایر به بیروت از تهران به دمشق و قدیمی ترین پایتخت جهان آغاز می شود. از دمشق تا مرز لبنان چیزی کمتر از یک ساعت و نیم راه است. از آن جا تا بیروت هم حدود یک ساعت. اما با معطلی که در مرز طبیعی است دو ساعتی به این زمان افزوده می شود و زمانی که به سمت پایتخت لبنان حرکت می کنیم تقریبا غروب آفتاب است.

در تمام مسیر به سمت بیروت به یاد تعاریفی هستم که این سو و آن سو از بیروت شنیده ام و با خودم فکر می کنم آیا ورودی شهر هنوز آن طاق بزرگی که ناصرخسرو قرن چهارم از آن گفته هست، یا نه؟:« طاقی سنگین دیدم ، چنان که راه به میان آن طاق بیرون می رفت ، بالای آن طاق پنجاه گز تقدیر کردم . و از جوانب او تخته سنگهای سفید برآورده چنانکه هر سنگی از آن زیادت از هزار من بود . و این بنا را از خشت به مقدار بیست گز برآورده اندو بر سر آن اسطوانه های رخام بر پا کرده ، هر یکی هشت گز ،و سطبری چنانکه به جهد در آغوش دو مرد گنجد . و بر سر این ستونها طاق ها زده است به دو جانب ، همه از سنگ مهندم ، چنان که هیچ گچ و گل در این میان نیست. »

از مرز سوریه به سمت بیروت برعکس آن سوی مرز در جاده ای تقریبا کوهستانی است. در کتاب ها خوانده ام که بیروت در مرکز کشور باریک و کشیده لبنان است. شهری که از یک سو ساحل مدیترانه و از سوی دیگر کوه های بلند و همیشه پر برف آن را در خود گرفته است. وقتی کوه ها را پشت سر می گذاری، شهر با چراغ های روشن مقابل نگاهت قد علم می کند و می بینی که نه اثری از آن ستون ها است و نه اثری از هیچ دروازه دیگر.

با آن که شب بهاری تازه آغاز شده اما خیابان های شهر خیلی شلوغ نیست. آن چه از لحظه ورود به شهر از کسانی که پیش از این بیروت را دیده اند این است که شهر ظاهر آرامی ندارد. این را بعد از گذر از چندین خیابان اصلی شهر می توانی به راحتی متوجه شوی. سربازانی که جای جای شهر ایستاده اند و تانک ها و موانعی است که در هر گوشه ای می توانی ببینی. انگار بیروت زیبا در دلش دلهره ای شوم دارد. به هتل که می رسیم خسته تر از آن هستیم که بشود گشتی حتی در خیابان کنار هتل زد.

فردا صبح اما اگر قرار است فرصت دیدن یکی از زیباترین شهرهای عالم را از دست ندهی باید صبح زود از خواب بیدار شد. شهر از صبح خیلی زود از خواب بیدار شده است.

خیابان زیبای الحمرا که هتل ال الرمارلی در آن قرار دارد سنگفرش است. کلیسایی کاتولیکی که درست چند قدمی آن قرار دارد نشان از آن است که در منطقه مسیحی نشین شهر هستیم و گذر از این خیابان که سربالایی تندی دارد؛ است که مدیترانه را با آن آبی بی وسعت می بینی.

اينجا بيروت است. عروس شهرهاي خاور ميانه. شهري كه تنها يك شهر نيست، معنایی از زندگی و مرگ است. شهری زیبا در چهارراه تمدن ها که هنوز مانند خود لبنان اقوام و ادیان مختلف در کنار هم زندگی می کنند. شهری بازمانده از دوره تمدن فنیقی ها و کنعانیان که بیشتر از 3000 سال پیش نخستین قوم دریانورد بودند و نخستین الفبای جهان را ابداع کردند.

این جا بیروت است. شهری در میانه اقوام و ادیان مختلف. از هر کسی که می پرسی چه مذهبی را می گوید:« شیعه، سنی، دروزی، مارونی، علوی، کاتولیک، پروتستان، ارمنی. هر جای شهر مخصوص یکی از گروهای مذهبی است:« این دروازه حد حائل میان بخش مسیحی نشین بیروت و بخش دروزی نشین آن است.» این را سارا می گوید. دوست تازه لبنانی ام که قرار است به همراه دوست دیگرش زینا راهنمایمان در این سفر چند روزه باشد. 22 ساله است و شیعه زیدی، دانشجوی رشته ادبیات انگلیسی. چهره و کشیده گی چشمانش من را یاد نقش برجسته های مصری می اندازد. وقتی به او می گویم می خندد و شاید اجدادم مصری بودند. بعد به جایی در میان دریا اشاره می کند و می گوید: به آن صخره که میان آن است؛ صخره خودکشی می گویند. مردم روی آن می ایستند و خودشان را در آب می اندازند.» و من به آبی سیر مدیترانه نگاه می کنم و مرگی خود خواسته در میان آن آبی بی کران.

آن چیزی که بعد از خیابان های پست و بلند و ساختمان زیبا و میدان های بزرگ و پر گل در بیروت نظر را به خود جلب می کند حال و هوای سیاسی است که در آن به چشم می خورد. در جای جای شهر تصاویر بزرگی از مردان سیاسی کشور بر دیوار و خیابان ها نصب است. تصاویری که بعدا نام هایشان را یاد می گیرم:« ولید جنبلاد،میشیل عون، فواد سینیوره، سمیر جعجع، سید حسن نصرالله، سعد حریری پسر رفیق حریری نخست وزیر فقید لبنان که در سال 2005 بعد از ترورش این کشور همچنان فاقد نخست وزیر است.» فاروق دوست دیگری که او هم شیعه و علوی است، بعد از گذشتن از مقبره حریری می گوید:« قرار است تا نخست وزیر را سرانجام انتخاب کنند و برای همین گروه های سیاسی خودشان را درگیر انتخاب کرده اند.»

ما به سمت جنوب بیروت حرکت می کنیم. این را بیشتر شدن عکس های سید حسن نصرالله نیز نشان می دهد. جنوب بیروت محل حضور حزب الله و شیعیان است. سارا ساختمان هایی را نشان می دهد که جای زخم گلوله را در جای جای خود دارند. می گوید برخی یادگار درگیری های داخلی و بخش بیشترش از جنگ 33 روزه اسرائیل با لبنان است. همان جنگی که با جسارت و ایستادگی حزب الله به رهبری سید حسن نصرالله به نفع لبنان به پایان رسید. در جای جای لبنان می توانی چیزهای آشنایی ببینی. بانک صادرات، تجارت و نام های دیگر ایرانی.

آن قدر که حواسم به دیدن خیابان ها و ساختمان هاست که متوجه نمی شوم که چهره شهر به ناگاه تغییر کرده است. منطقه ای شلوغ که فقر از در و دیوارش بالا می رود. بی آن که سئوالی کنم نامی آشنا را می شنوم:« این جا صبرا و شتیلا است» جایی که در 1982 در کمتر از یک ساعت خون نزدیک به دو هزار فلسطینی آواره ای که در آن اردوگاه زندگی می کردند به دستور آریل شارون بر زمین ریخته شد. در گوشه و کنار این محله تصاویری از آن کشتار ناجوانمردانه و عظیم بزرگ شده است. اجسادی که چندین روز بر روی زمین می ماند و قصاب صبرا و شتیلا اجازه دفن آن ها را نمی دهد. تا بالاخره سازمان ملل با کندن گوری دسته جمعی همه را به خاک می سپرد. دوستی بوته های رز سفیدی را که دور تا دور محوطه اصلی اردوگاه است را نشان می دهد و می گوید این جا همان گور دسته جمعی است و من چشمانم را از گل های سفید به سمت کودکانی می گردانم که در اطرافم ایستاده اند و به ما نگاه می کنند. کودکانی که در کنار گور کسانشان بدون وطن بزرگ می شوند. به چشمان آبی دخترکی پنج شش ساله که در میان آن همه کودک ایستاده و شاخه گلی را به سمت من می گیرد. نامش را می پرسم و زنی میان سال از آن سوی می گوید:« امل» معنی اش را خوب می دانم یعنی آرزو. زن مادربزرگ امل است. می گوید او تنها بازمانده خانواده پسر بزرگش است که در یکی از حمله های اسرائیلی ها در سال 2005 به بیروت زنده مانده است. می گوید از پنج پسرش یکی مانده و هفت نوه یتیم. با روزی ده دلاری که سازمان های بین المللی به آن ها می دهند. می گوید آرزو دارم در شهر زادگاهم بمیرم. اهل بیت الحم است. من در میان سکوت سرد و چشمان همرنگ مدیترانه امل است که روی دیگر بیروت زیبا را می بینم و بغض می کنم. بی اختیار به یاد این شعر نزار قبانی می افتم:«چگونه امتی می تواند بگرید/ وقتی اشک هایش را از او گرفته اند؟»این جا در این اردوگاه دلتنگ که فقر از آن بالا می رود است که می دانم که هنوز در پس ساختمان‌هاي جديد، ميدان‌هاي بزرگ پر گل، مجسمه‌هاي قهرمانان تاريخي و شخصيت‌هاي معاصر، باغ‌هايي مانند باغ جبران خليل جبران، اقامت‌گاه‌هاي باشکوهي و نيز خيابان‌هاي زیبا آن روی دیگر بیروت اردوگاه هایش هست.

«بیروتی که می شناسم شهري است كه دو چهره دارد؛ يك طرفش صورت زيباي روياهاي شيرين و طرف ديگرش چهره خشن واقعيت. رو به دريا همه وسعت بي‌كرانه است و پشت به دريا، همه آثار گلوله بر روي ديوارهاي شهر. » این را به خالد می گویم. دانشجوی الکترونیکی که در کافه کاستا با او صحبت می کنم. کافه ای که نزدیک هتل در خیابان الحمرا است و جای خوبی برای استفاده از اینترنت مجانی و گپ زدن با جوان های دانشجویی که کتاب ها و لب تاپ هایشان را آورند تا درس بخوانند. بی آن که چیزی در کافه بخورند و وجهی پرداخت کنند. خالد می گوید:«بعد از پایان آن جنگ داخلی لبنان تازه داشت خودش را بازسازی می کرد. اگر اسرائیل بگذارد. » او به جنگ 33 روزه اشاره می کرد. آرزوی او مانند دوستان دیگری که در لبنان زندگی می کنند رسیدن به صلح و آرامش در منطقه است. با این همه شهر با آن که همه جا نظامیان هستند و آبستن حوادث است؛ اما باز هم امنیت دارد. این را زمانی که ساعت دوازده شب فاصله چند دقیقه ای هتل تا کافه را می آیم و دیدن جوان های بیروتی که برای درس خواندن آمدند، نشانم می دهد.

بیروتی ها خیلی خونگرم هستند. نژاد و چهره و لهجه اشان با عرب های دیگر کشورها فرق می کند. یکی از دوستانی که در طول سفر با او آشنا شدم می گوید ما هر ساله صدها لغت جدید به زبانمان اضافه می کنیم. وقتی در کافه به گروهی از جوانان بیروتی که مشتاقانه از من می پرسند کجایی هستی؟ با شنیدن نام ایران واکنش نشان می دهند. دارین دختر 25 ساله ای است که هنر می خواند با شادی کنارم می نشیند و می گوید:« تو از سرزمین حافظ و کیارستمی و مجیدی هستی؟» از فیلم های مجیدی تنها آواز گنجشک ها را ندیده که آن هم تازه ساخته شده. می گوید فیلم سازی را به طور جدی دنبال می کند و دلش می خواهد مجیدی را از نزدیک ببیند و با او حرف بزند. بهترین فیلم کیاررستمی را « ده» می داند. حتی اگر با او هم عقیده نباشم. راشا دوستش اما در یک جشنواره بین المللی فیلمی را دیده که بعد می فهمم فیلم به اضافه ده مانیا اکبری است. می پرسد:« وضعیت فیلم سازی زنان در ایران چگونه است؟» وقتی می گویم ما تعداد زیادی زن فیلم ساز داریم، اسامی برخی را می نویسد تا درباره اشان بیشتر بداند.

بیروت شهر مدرنی است. هر جا که می روی برندهای جدید و مارک های معتبر را می بینی که به در و دیوار است. اما در کنار همین مدرنیته ای که سر شهر بالا می رود نشانه هایی از 7000 سال تاریخ شهر را می بینی. در مرکز شهر در کنار مدرنیسم شهر یادگارهای جنگ و یادگار تمدن چند هزار ساله را از دوره فنیقی ها و کنعنانی ها تا دوره رومی ها را می بینی.

کاخ‌هاي باشکوه که یادآور هزار و یک شب است؛ مسجدهاي تاريخي، کلیساهای کهن مدرسه، مکتب‌هاي قرآن، بازارهاي سنتي و کاروانسراها تا حمام‌هاي ترکي با تزئينات زيبا.

این جا بیروت است؛ شهر طعم ها و مزه های خوب و خوش. وقتی به لبنان می آیی نمی توانی در مقابل غذاهای گوناگون لبنانی مقاومت چندانی کنی. در هر وعده غذایی سعی می کنی از انبوه سالادها و غذاهایی که در بیشتر آن ها روغن زیتون و نخود یک پای ثابت است؛ همه را تست کنی. بخصوص که غذا را در رستورانی سنتی در کنار مدیترانه بخوری.

اين‌جا بیروت است. پایتخت كشور درختان بلند سرو ؛ این جا سرزمین پرتقال و زيتون و سدر و صلح و زيبايي است. سرزمین اسطوره ها و افسانه ها.

درست در چند کیلومتری شهر در کنار شهر جونیه دهکده ای به نام هریسا وجود دارد. دهکده ای که به یک نام مشهور است:«مدفن بانوی مسحیت؛ مریم مقدس»

از جانب بيروت که به سمت این مکان مقدس می روی در هر پيچي تنديس مريم (س) تورا بيشتر به خود مي خواند و به تکرار مي بيني اين عبارت را که مريم اين پرتو سرشار از نور را به مدد مي طلبد تا گناهانمان را عفو کند .

لبنانيها این مجسمه و بنا را گواهي بر عشق و ارادت دايمي خود به بانويشان مريم عذرا مي دانستند و در راه آبادي آن همتي سترگ پيش گرفتند.بعدها دو اسقف اعظم تصميم گرفتند تا بر اين بنا اينگونه نام نهند: " بانوي لبنان"

برای دیدن و گفتن از بیروت زمانی بیش از سه روزی که در آن هستم لازم است تا زیبایی هایش را بگوییم. زمانی که بیروت در میان پیچ های کوه گم می شود؛ به این موضوع فکر می کنم و به یاد آخرین جمله ای که سارا زمان خداحافظی در گوشم زمزمه کرده می افتم مه با مهربانی گفت:« بلدنا بلدکم یا حبیبی» معنی اش را خوب می دانم شهر ما شهر شما. هرچند که نمی دانم درست چند ساعت بعد از آن که شهر را ترک می کنیم باز آتش درگیری خانگی در شهر به راه می افتد و جای جای شهر زیبای سارا، زینا، دارین،امل، خالد و فاروق و زیاد همه دوستان لبنانی ام را زخم می کند.

بیروت با تمام شهرهای دیگری که دیده ایم و دیده اید تفاوت می کند. شهری در چهارراه اقوام و ادیان و احزاب سیاسی که نامش مترادف با صلح و جنگ و اشغال است. شهر مدیترانه، زیتون، لیمو، اردوگاه ها و جوانان مهربان عرب. عروس خاورمیانه در حاشیه امنیت و جنگ.


پ.ن: این مطلب را خیلی دوست داشتم. برای یکی از هفته نامه ها که بماند اسمش چیه نوشتم . اما متاسفانه نه با این فرمت نه با فرمت بعدی که نباید می نوشتم و نوشتم منتشر نشد. به اعتراض شایدم از روی دوست داشتن می ذارمش . یکی از بخش های سفرنامه ام به لبنان است.

عکس از خودم صبرا و شتیلا گل های سفیدی که روی گور دسته جمعی فاجعه صبرا و شتیلا کاشته شده

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:33 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home