کوپه شماره ٧

Friday, July 04, 2008

من راحت ترین راه رو انتخاب کردم ازت گذشتم



سورس اسنیپ عزیزم از دیروز دارم با خودم کلنجار می رم که بنویسم یا نه. باورت نمی شه که برای این که به وسوسه نوشتن خودم غلبه کنم طرف تومار کاغذیم و قلم پر ام نرفتم مبادا با نوشتن مغزم باز بشه و نتونم چفتش کنم و اون وقت خوب تو ام که استاد این کاری و کافیه یک «لی جی منس» بخونی و اونوقت بیایی بری تو ذهنم و لایه لایه هاشو بخونی. اما حالا دیگه می خوام ذهنمو باز کنم.
چون ازم خواستی اسنیپ صدات کنم همون جوری صدات می کنم می دونم اسم کوچیک تو رو یاد بلک و پاتر می اندازه و تو چشم دیدن هیچ کدومو نداری. بگذریم تا حالا شده از کاری که نکردی پشیمون بشی. می دونم این جمله رو جایی خوندم اما مهم نیست. مهم این که من هزار بار از این که تونستم کاری رو بکنم اما نکردم، یا در موقعی که باید عکس العمل درستی نشون بدم این کار رو نکردم احساس پشیمونی کردم. یکیش همین دیروز بود. دیروز که دیدمت؛ بعد از این همه سال که از آخرین دیدارمان گذشته بود( این همه سال که می گم تو خودت بهتر می دونی که هنوز به سال نرسیده اما برای من لحظه هاش خیلی طولانی بود) می گفتم دیروز دیدمت بعد از همه مدت. فکر می کردم باید ازت متنفر باشم اما نمی دونم چرا وقتی دیدمت حس دیگه ای داشتم؛ حسی که هر چی بود نفرت نبود می دونم این حس را خوب می شناسم. تو منو دیدی. می دونم از پشت سرتم می تونی آدم ها رو ببینی دیدن من که کاری نداشت سنگینی نگاه سنگینت را بارها روی شونه هام حس کردم. می دونی تو اون لحظه ها نمی دونستم با این همه تناقضی که توی وجودم بود چیکار کنم، شاید دست و پامو گم کرده بودم. هر چی بود خیلی کارها می تونستم بکنم و این کاری رو کردم و نه. یعنی این طور خودم را به ندیدن تو بزنم. نه باورت نمی شه از دیروز دارم خودم را به بدترین نفرین ها جادو می کنم که چرا جایی که می شد همه کاری کنم کاری نکردم؟ حداقل کاری که می تونستم بکنم این بود که بپرسم چرا این طور سرزده اومدی و چطور اون طور بی خبر رفتی؟ هان می تونستم بپرسم اون همه جغدی که برات فرستادم رو چرا بی جواب پسم دادی؟ اینو که می تونسم بپرسم؟ شایدم می گفتم این رسمش نبود این رسمش نبود که این جوری بی هیچ حرفی بری. مگه من از تو چی خواستم؟ هان باور کن که هیچی. تو حتی نذاشتی که بهت بگم من که می دونستم مرگ خوار تنهایی هستی و با این وجود که می دونستم تو وجودت هیچ نقطه روشنی نیست اومدم طرفت چون فکر می کردم تو با همه حرف هایی که درباره و پس و پشتته فرق می کنی. اما تو ناامیدم کردی. توی این مدت بارها با خودم فکر کردم که تو اون فکرهایی که اون شب توی قدح اندیشه ات به من نشون دادی چقدر دست برده بودی؟ اصلا این فکرها واقعی بودند یا نه؟ هرچند حتی اگر واقعی نبود فرقی نمی کرد من به اون فکرها و حرف ها احتیاج داشتم تا دوباره به خودم برسم. خودم را بشناسم و تو کمکم کردی حتی اگر دورغ گفته باشی. هرچند که تو اون شب از اون معجون دست سازت خوردی. همون معجون حقیقت که هیچ کس نمی تونه در مقابلش مقاومت کنه. می دونی با این سرزده اومدن و بی خبر رفتنت چقدر سئوال بی جواب توی ذهنم گذاشتی. نه اسنیپ حتی با فرض این که بدونم این چیزهایی که در مورد تو به من گفتند راسته بازم نمی تونم ازت متنفر باشم حداقل اینو دیروز فهمیدم که ازت متنفر نیستم. یعنی احساسی که بهت دارم نفرت نیست. چیز دیگه ایه. راستش دیروز که دیدمت حس کردم که از همیشه تنها تری. آخه تو فکر می کنی تنها نیستی دور خودت یک دیوار کشیدی و نشستی وسطش. فکر می کنم دیگه معجون های دست سازت مثل سابق نیست. مسمومت کرده.
می دونی این ها رو که می نوشتم با خودم فکر کردم چه اهمیت داره که تو این ها را نخونی. این که اصلا ندونی که تو هستی که برات نوشته ام. مهم این که من این جا حرف هامو می نویسم و تو شاید ببینی شایدم نه.
بگذریم این ها رو گفتم بگم که دیروز که دیدمت خیلی کارها بود که می تونستم بکنم. اما من ساده ترین راه رو انتخاب کردم به طور غریزی. اون هم این بود که از تو گذشتم و بی تفاوت گذاشتم بری. هرچند که فهمیدم دیگه ازت متنفر نیستم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 2:12 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home