کوپه شماره ٧

Tuesday, July 08, 2008

داستان های شهر خاکستری و برج شیشه ای ما1

این ها خاطراتی است از سال چند هزار و اندی. در شهری که چند هزار سالی می شه که دیگه پنجره هاش بسته است و خاکستری شده. شهری که دیوارهای بلند و سیاه دارد و هیچ وقت عید و شادی نداره. شهری که هزار هزار ساله که آدم کوچولوها آمدند و دارند فرمانروایی می کنن. این خاطرات خاطرات ماست. مایی که توی برج شیشه ای وسط این شهر امروز خاکستری زندگی می کردیم. این برج شیشه ای امروز خیلی کوچیک و دلتنگ شده اما همیشه این طوری نبود. یک روز بود که برای خودش برو و بیایی داشت، حشم و کشمی. اون روزها شیشه هاشو تازه انداخته بودند و از سر و برش ماها بالا می رفتیم. اون روزها برج ما هزار طبقه داشت. اما امروز این برج دیگه خیلی بلند نیست آب رفته. از امروز تصمیم گرفتم که داستان های برج شیشه ای خودمونو که روزی یک از پنجرهاش همه شهرمون دیده می شد را بگم. داستان هایی از هزار و چند سال پیش؛ از سال چند هزار و اندی.
ما ها توی برج شیشه ای زندگی می کردیم( این جمله رو تازه تغییر دادم آخه چند وقتیه که برج دیگه برای منم جا نداشت) یک برج شیشه ای وسط شهر خاکستریمون که گیرم اون روزها این قدر سیاهیش بیشتر از سفیدیش نبود. از برج ما همه شهرمون معلوم بود. دوستامون، یعنی همه ساکنان برج شیشه ای دلشون مثل برج بود، یعنی خودمون این جوری فکر می کردیم بودند کسانی که یک خورده شیشه هاشون کدر بود یا خورد شیشه داشتند اما طبیعی بود همه که مثل هم نیستد؟ هستند؟!
بگذریم از برج شیشه ای می گفتم. می دونید برای حکایت این داستان ها باید اول دوستامو رو معرفی کنم اما قبلش می خوام یک کم از قدیم ها بگم از روزی که برج شیشه ای ما شد برج شیشه ای ما. می دونید ما؛ یعنی من و دوستام قبل از این که بیایم ساکن برج شیشه ای بشیم دو تا خونه دیگه داشتیم. یعنی از اون خونه ها بود که دور هم جمع شدیم و بعد شدیم ساکنین برج شیشه ای وسط شهر. من خودم خاطره ای از این خونه اولی که خیلی کوچیک بود و حاشیه یه دره سرسبز خاطره ای ندارم. یعنی می دونید اون جا بودم اما عمر بودن من توی اون خونه با اون رودخونه زیباش خیلی کمرنگه و تازه خیلی از دوستام اون جا نبودند. داستان من از زمانی آغاز می شود که یک آقای مهربون و دوست داشتنی اومد و یه بخش خونه اجاره ایشو که پای کوه بود به ما داد. خونه ای که شیشه ای نبود مثل برجمون اما از حیاطش می شد همه شهر رو دید زد. اون خونه اگه چه خیلی کوچیک بود اما صفای صاحبخونه که خودش مثل ما خوش نشین بود می ارزید به همه کوچیکش. دور بود اما می ارزید به تموم اون دورنمای شهر خاکستریمون. صبح های به شوق دیدن آب شدن برف هایی که زمسون پارسال تا زانومون باریده بود و زمسوناش به عشق برف تازه کفش و کلاه می کردیم می رفتیم تا پای اون کوه و بعد از چن تا نفس می رفتیم تو حجره های کوچیکمون و شب هم افتاب غروب قبل از این که هوا تاریک بشه می دویدیم تا برسیم به خونه امون. قبل از اون که در خونه اجاره ایمونو قفل و کلید بندازن. آخه می دونید اون موقع توی یک بخش از خونه اجاره ای ما یک گنج قدیمی نگهداری می شد. اون آقا مهربونه و همراهاش هم نگهبونای گنج بودن. باید شب و روز از این گنج نگهداری می شد مبادا یک خال بیافته و دیوارش ترک بخوره. آخه این گنجه از اون گنج های عادی نبود که تو صندوق بذارن و ظفتش کنن. به قول آقا مهربونه مال همه بود و ما فقط نگهبانش بودیم. راستی یادم رفت بگم ما یعنی من و دوستام که بعدا ساکن برج شیشه ایه شدیم عاشق گنج و عتیقه بودیم. گیرم نه از این عتیقه هایی که کنار خیابون و توی بازار عتیقه ها می فروشن. نه از اون عتیقه واقعی ها که هزار هزار ساله هستن و بلدند به زبون آدم های هزار هزار ساله حرف بزنند. دروغ چرا اولاش ما زبونشون بلد نبودیم. مثل اونایی که توی اداره عتیقه بودند که رئیسش آقای ایده آل بود و استاد خیلی ها از جمله آقای مهربون و آقای نقش برجسته و خانم آیینه و خیلی های دیگر بود. دست چپ ـ شایدم راست ـ آقای ایده آل آقای عتیقه العتایق بود که خوب زبون عتیقه ها را می شناخت و اصلا انگار یه بخشی از اون ها شده بود. ما کم کم یاد گرفتیم و تونستیم بفهمیم که این عتیقه ها چی می گن. ما نگهبان عتیقه نبودیم اما می دونستیم که این ها خیلی مهمند و باید مواظبشون بود که کسی چپ نگاشون نکنن( هر چند که خیلی کار سختی بود) ما مواظب بودیم که نکنه خدای نکرده ببرنشون توی دارالعتایق فرنگ و بخوان آبش کنن. کار ما این بود که اگه این اتفاق افتاد بلند بلند جار بزنیم و همه مردم شهر رو خبردار کنیم.....
ادامه دارد
پ.ن: این داستان هایی که توی چند روز آینده می بینید داستان هایی است که می تونه واقعی باشه. اما من نه تایید می کنم نه تکذیب. فقط این رو می گم که این ها رو دو سال پیش نوشتم. همش از یک تکه داستانک آمد که بعد کنار هم که قرار گرفت شد مجموعه ای از داستانک ها.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:14 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home