کوپه شماره ٧

Friday, June 06, 2008

به خاطره مردی که با داستان هایش کودکی مان را رنگین کمان کرد

عاقبت رفتی بی نشانه
«بين من و دنيا شيشه‌اي است! نوشتن راهي است براي گذر از اين شيشه بي‌آنكه بشكند. يك روز عاقبت قلب‌ات را خواهم شكست. يك روز عاقبت نه با سفري يك روز نه با سفري بلند بل آخرين سفر مرگ ... .»
این نامه را برای شما می نویسم که دنیا برایتان یک شیشه بود که بی آن که بشکند از آن گذشتید. آخر شما با نامه های عاشقانه اتان به مایی که برای حال و احوال از همدیگر راه اس ام اس زدن یا به قول تلویزیون زدن را خوب یاد گرفتیم را یاد دادید. شمایی که سال ها در همین حوالی ما بودید و مایی که سال ها بود، شما را ندیدیم. اما این نامه نیست مرور خاطراتی است با شما. با داستان های شما رشد کردیم و قد کشیدیم و عاشق شدیم اما شما را و فراموشی تان را ندیدیم.انگار این بیماری که بر جان شما افتاده بود به جان ما هم افتاده بود. می دانید از سر چراغی که این پیام با نام شما آمده یک جوری دلم گرفته. فکر می کنم یکی از معلم هایم را از دست دادم.آخر شما یک جورهایی معلم ما بودید. گیرم من توی آن مهدکودکی که شما به بچه نقاشی یاد می دادید نبودم. با این که می دانستم سال ها بود بیماری بود و شما اما باز هم این دلیل نمی شود که از دیدن آن خبر شوکه نشویم. می دانید برای من و نسل من همه چيز از واگن ماشين دودي و آن چادرهای برزنتی پارک دانشجو آغاز شد. از زمانی دختر بچه چهار پنج ساله ای بودم و از آن خاله های قصه گویی که هنوز یکی دو تایشان را گاه گاه می بینیم، عروسک های دستکشی و نقاشی کشیدن یاد می دادند. همه چیز از همان موقع ها برای من و نسل من شروع شد. اما می دانم برای شما سال ها بود که شروع شده بود. از حادثه ای به نام کتاب. همان زمان هایی بود که شما به بچه های هم سن و سال من در مهدکودک داستان خوانی یاد می دادید. گاهی وقت ها که به آن روزها و آن ماشین دودی و کتاب ها و آن چادرهای برزنتی فکر می کنم با خودم می گویم که ما نسل ما از بچه های امروزی خوشبخت تر بود. حتی آن زمانی که ماهواره و اینترنت و کامپیوتر و پلی استیشن و کارتون های فضایی نداشتیم. نسل ما با هلی سنجاب و داستان های مارتین و کتاب های طلایی و ماهی سیاه کوچولو زندگی کرد و با لوبیای سحرآمیز قد کشید حتی زیر بمباران دشمن و در صف های نفت و زیر نور لرزان شمع شادتر از بچه هایی بود که امروز دغدغه ای جز ورژن جدیSime یا همسایه شیطان ندارند. انگار حاشیه رفتم. داشتم از آن روزها می گفتم از خاطره های کودکی. از همان روزها شروع شد با قصه های گل های قالی که کودکیمان را رنگی کرد و من تا همین چند سال پیش نمی دانستم که نویسنده این داستان محبوب کودکی ام همان نویسنده ای است که در آغاز جوانی ام با آتش دود و داستان های ترکمن صحرا من را مجذوب کرده بود. آخر سن من و هم سن های من به سفرهای دور و دراز حامی و کامی نمی رسد هر چند که تلویزیون هر چند وفتی که بخواهد حس ناسیونالیستی ما را بجنباند حتما یکی از آهنگ هایی که پخش می کند آهنگ پایانی سفرهای دور و دراز حامی و کامی است که شعرش را شما خودتان گفتید را با صدای محمد نوری پخش می کند. ظاهرا آن ها هم مثل ما فراموش کرده اند آن فیلم و آن شاعری را که آن شعر را گفت. ام شعر و صدای نوری همچنان هست. بگذریم. یادم هست آخرین باری که شما را دیدیم شاید دو سال پیش بود مثل امروز دلم گرفته بود. نوشتم:«این نادر ابراهیمی که دیدم مردی نبود که خاطره کودکی و تلاش هایش در مهدکودک ها می دیدیم این نادر ابراهیمی که این قدر دیر به یادش افتادیم دیگر نمی نویسد دیگر نامه های عاشقانه به همسرش نمی نویسد. لعنت به فراموشی که بیشتر فراموشی ما است نه فراموشی نادر ابراهیمی.» اما امروز همه کلماتم را گم کردم. نمی دانم چرا همه اش نامه فاطمه در خاطرم می آید. فاطمه کاوه همان دختری که در روستایی در خراسان برای شما نوشته بود:« با شما از طريق كتاب هايتان آشنا شدم اين نقاشي را كه مي‌بينيد از روي كتاب « قلب كوچكم را به چه كسي هديه بدهم» براي شما كشيدم آقاي ابراهيمي من دايي ندارم. مي خواستم از شما خواهش كنم كه به جاي دايي من باشيد...»
نمی دانم بلاخره شما دایی فاطمه شدید یا نه؟
آقای ابراهیمی عزیز می دانم امروز بعد از سال ها خواب آرامی خواهید کرد. ما یادمان می ماند که عاقبت قلب عزیزتان را شکستید و رفتید به سفری همیشگی. سفری که سال ها بود قصد داشتید بروید. شما سفر را خیلی دوست داشتید؟ مگر نه؟

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:37 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home