کوپه شماره ٧

Wednesday, May 28, 2008

بنگريدم: اين منم



بنگريدم: اين منم!
بنگريد:

سروْ توتْ نخلْ سيبْ ياسْ شابلوطْ بهْ تُرَنجْ اناربنْ هلوْ صنوبری،

گلْ فشانِ جاودان به برگ و بار ِ نوبری،

ايستاده سرفراز

زيرِ چتر ِ آسمانِ باز،

پنجه های خوشتراش ِ برگهايش آسمان نواز،

بازوان و سينه ی فراخ ِ او گشوده بر شکوهِ بی کرانگی؛

و ايستاده، همچنين،

سر به زير:

سايه گسترانده بر زمين،

در اين

خامُشای آفتابگير و،

نرگسانه، کرده آينه ی جلالِ خود

زلال آبگير.
بنگريدم:

اين منم!

بنگريد و جامگانِ رشک

بر تنِ رسانه ی نهانگزای خويش بردريد.





بذرم از شما نبود اگر شکفت.

ريشه م از زلالِ اشک خويش آب خورد.

ساقه م از نسيم آهِ خويش برشکفت.

تاجِ گل به سر کس از شمايم ارمغان نکرد.

گَرده ای محبت ام کس از شما به سر نبيخت.

قطره ای صفا کس از شما به پای من نريخت.

هرگزا،

جز به قصد زخمهای جانگزا زدن به پيکرم

و مگر به تيغه ی روانگزِ نکوهش،

از شما کس ام هرس نکرد.

ياد ِ من

به بارشی نوازش

از شما

هيچگاه

هيچکس نکرد:

از من،

از خود من، است

کهکشانی از شکوفه و جوانه

که م ز پای تا به سر شکفت.

و از شما

ديده ی شکوفه های من نديد

هيچگاه

جز نگاهِ دم به دم

باز هم

خيره تر ز کين و تيره تر ز خشم:

هر چه يال و بال و برگ و بارِ من

بيشتر شکفت.
اسماعیل خویی

posted by farzane Ebrahimzade at 1:12 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home