کوپه شماره ٧

Saturday, May 17, 2008

شهر من این روزها رنگ شهر تو را گرفته است دوست من


دوست تازه من سلام. چند روزی از آخرین دیدار ما در آن کرانه بی پایانی که در آن سویش سرزمین پدری تو بود نگذشته است و هر کدام از ما به خانه هایمان بازگشتیم. اما در طی این چند روز من دائما به تو و فرزندان سرزمین فکر می کنم. بخصوص که این روزها شهر و دیار من رنگ و بوی شهر و دیار مظلوم تو را دارد و فرزندان وطن من نام شما را فریاد می زنند بی آنکه بدانند واقعا شما در چه شرایطی زندگی می کنید.
دوست من امروز که داشتم در خیابان های شهرم می رفتم دیدم که کودکان همشهری ام پرچم مقاومت و سرزمین تو را در دست داشتند و برای آزادیش شعار و شعر می خواندند و من آهنگ وطنی که تو در گوشم خوانده بودی را زمزمه می کردم و به یاد این افتادم که چقدر سخت است در سرزمینی زندگی کنی که اجدادت در آن ریشه داشتند و غریبه باشی. برای نفس کشیدن هم باید اجازه بگیری.
دوست من الان که فکر می کنم با کمک تو چقدر از سرزمین تو بیشتر می دانم. از وضعیت زندگی تو و هموطنان تو. حالا می دانم که چه فرقی میان آن دو مکان مقدس در سرزمین توست وجود دارد. حتی اگر هیچوقت نتوانم آن جا را ببینم.
دوست من ما با هم به جایی رفتیم که هموطنان آواره تو در بدترین شرایط ممکن زندگی می کردند و من اشک های تو را دیدم زمانی که با زن هموطنی صحبت می کردی که سه فرزندش را کشته بودند و او مانده بود و ده کودک یتیم و روزی 5 دلار صدقه ای که سازمان های بین المللی به آن ها می دهند. یادم هست، که تو بعد از آن گفتی من خیلی خوشبختم که هنوز در وطنم هستم و در همان جا در کنار خانواده هر چند سخت کار و زندگی می کنم.....حتی اگر هر روز برای نهار که به خانه می آیی سه بار بگردندند. اما بهرحال تو در شهر خودت رام الله بزرگ شده بودی و درس خوانده بودی و آن کودکان یتیم در سرزمینی که مال آن ها نبود و در میان ده ها کودک دیگر با شرایط آن ها زندگی می کردند و معلوم نبود آینده اشان چگونه خواهد بود.
دوست من امل را یادت هست؟ همان دختر بچه زیبا با چشمانی به رنگ مدیترانه که در صبرا و شتیلا دیدیم. یادت هست شاخه گل رز سفیدی را از باغچه آن جا کند و به دست من داد. تو گفتی زیر این خاک کسانی از آشنایانت که تو ندیدیشان دفن شده اند.
دوست من در این چند روز غروب خورشید را به خاطره تو با شعر همراه می کنم. یادت هست در کنار بحرالمیت به زبان مادریمان شعر خواندیم. تو برایم خواندی :« من أین یأتینا الفرح؟/ ولوننا المفصل السواد ...» و من برایت خواندم: هان ، کجاست ؟/ پایتخت این دژایین قرن پر آشوب / قرن شکلک چهر /بر گذشته از مدارماه /لیک بس دور از قرار مهر /قرن خون آشام / قرن وحشتنک تر پیغام / کاندران با فضله ی موهوم مرغ دور پروازی/ چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می آشوبند/ هر چه هستی ، هر چه پستی ، هر چه بالایی/ سخت می کوبند »
به نظر تو هنوز گره هایی که با آن روبان های سبز و زرد بر سیم خاردارهای بلندی های جولان زدیم باقی مانده است؟! من پرچم سفید رنگ صلحی را که با آن دوست کانادایی و ترک بالا بردیم را به همان نشان نگه داشته ام.
دوستم می دانم این روزها در سرزمین تو برای شصتمین سالروز صدور اعلامیه ای که سرزمین تو را به دیگری بخشیده است برنامه های زیادی برپاست. مردم من هم به یاد مردم تو به نشانه اعتراض به شش دهه اشغال برنامه های زیادی دارند و با شما همدردی می کنند. حتی اگر ندانند که تو هموطنانت در چه وضعیتی هستید. حتی اگر مانند تو ندانند در میان سرزمین تو کسانی زندگی می کنند که اگر چه هم مسلک تو نیستند اما با نفس اشغال مخالفند و معتقد به گفتگو هستند.
قرارمان سر جایش هست من به تو داستان های ایرانی و ادبیات سرزمینم را معرفی می کنم و تو برایم از ادبیات عرب خواهی گفت. من به تو کتاب تازه معرفی می کنم و تو به من داستان تازه.
راستی همانطور که به تو قول دادم داستانم را تا دوباره که تو را ببینم تمام می کنم . اما تصمیم دارم اسم شخصیت اصلی داستانم را عوض کنم و هم اسم تو بگذارم....

گاهی اوقات تصمیم می گیریم چیزی بنویسم یک کمی هم می نویسم اما نمی دانم چرا نوشتنم یک دفعه قطع می شود و دیگر دستانم روی کی برد نمی چرخد. این نوشته قرار بود بخشی از نامه ای بود که برای دوست تازه فلسطینی ام که در سفر چند روز پیش به سوریه و لبنان و اردن یافتمش باشد اما نمی دانم چرا نمی توانم کلمات را برایش ردیف کنم در حالی که صبح که زمان رفتن سر کار و دیدن خانواده هایی که پرچم فلسطین را در دست داشتن فکر می کردم حرف های زیادی برای گفتن دارم. حرف های زیادی به دوستانم و خاطرات زیادی برای کسانی که این جا حرف های من را می خوانند. حتی حرف هایی با پسر بچه ای که یک روسری فلسطینی را بر دوشش انداخته بود و پرچم سه رنگ فلسطین را در دست می چرخاند و من را یاد خالد پسر بچه فلسطینی انداخت که در اردوگاه صبرا و شتیلا دیدم.همان جایی که در سال 1982 به دستور شارون بیش از صدها فلسطینی را کشته بودند و گورهای دسته جمعیشان هنوز همان جا بود. می خواستم از تجربه همراه شدن با دوستان فلسطینی بگویم که در وطن پدریشان به سختی اما زندگی می کنند مثل دوست تازه ام نجوان که رام الله زندگی و کار می کرد و من او باهم از کتاب هایی که خوانده بودیم حرف زدیم. او برایم از غاده السمان خواند و من برایش فروغ خواندم همان جایی که می گوید می توان برجای باقی ماند در کنار پرده اما کور اما کر. او جبران خلیل جبران را زمزمه کرد و من فال حافظ گرفتم. او نام غسان کنفاوی را برایم نوشت و من گفتم ما زبا لاییم و بالا می رویم.... او یک نفس قصیده «من قتل مدرس التاریخ» نزار قبانی را خواند و من برایش شعر آخر شاهنامه اخوان را زمزمه کردم. از دوستانی که مجبور به ترک فلسطین بودند اما دلشان به یاد وطن می زد و درد وطن داشتند. از دوست یهودی دوست داشتنی ام که در این سفر بعد از چند وقتی که می شناختمش برای اولین بار دیدم و به یاد وطنی که سال ها پیش ترک کرده بود حرف زدیم. اما نمی دانم چرا نمی توانم این نوشته را تمام کنم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:59 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home