کوپه شماره ٧

Friday, March 14, 2008

روی ماه خداوند را ببوس

«من سحر نمی دانم. من روح ام را که بزرگ بود و سنگین گستراندم. من سحر نمی دانم. گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت و روحم را که بزرگ و سنگین شده بود، مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو داغ شدی. من سحر نمی دانم. نفس هایت به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید. گفتم دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد. گفتم نکند تو را کشته باشم؟ نکند من مرده باشم؟ پس روحم را از روی تو برچیدم. اما تو نبودی. غیب شده بودی. گفتم که من سحر نمی دانم.»
داستان های مصطفی مستور را دوست دارم. ساده و سخت هستند. با دل آدم رابطه ای برقرار می کنن که دوست داری همش بخونیشون. دیشب نمی دونم چی شد که بین این همه کتابی که توی کتابخونه هست؛ میون تموم داستان های تازه ای که نخوانده گذاشتم دستم رفت و دوباره « روی ماه خداوند را ببوس » را مرور کردم. با این که بار اولی نبود که این داستان را نمی خواندم اما بازهم برام تازگی داشت. شاید برای این که بخشی از این رمان شک ها و دو دلی های خودمه. شاید هم برای این که دارم یک بار دیگه در خودم تجربه می شم. نمی دونم هر چی بود باز دیشب یک بار دیگه با مستور و دو دلی ها و تضادهایی که این روزها با هاشون زندگی می کنم همراه شدم.
پ.ن: در این روزهای آخر سالی وقت خوبیه برای مرور خودمان و من می خوام در پست های بعدی خودم را مرور کنم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:27 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home