کوپه شماره ٧

Wednesday, February 13, 2008

دست هایم را درون باغچه می کارم


مقابلت می نشینم و به چشمان نجیبت خیره می شوم. می دانم خواهی پرسید که چه عجب که سری به ما زدی؟ چه دارم که بگویم که مدتی است خودم را هم گم کرده ام. نه این زنجموره نیست. خودم را لا به لای روزمرگی ها گم کرده ام که از تو خبری نمی گیرم. از خودم هم خبری نمی گیرم. می دانم می گویی داری برای خودت فلسفه می بافی. الان است که بگویی تعریف کن. و من که می گویم چیزی برای گفتن ندارم. گفتنی ها مال شماست خانم جان. می خواهی بگویی: آن کلاغی که پرید/ از فراز سر ما / و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد/ و صدایش همچون نیزه کوتاهی، پهنای افق را پیمود/ خبر ما را با خود خواهد برد به شهر.» می گویم:« به آن کلاغ فکر نکن. از خودت بگو.» شاید بگویی:«من خواب دیده ام که کسی می آید/ من خواب یک ستاره قرمز را دیده ام/ . شاید هم بگویی تعریف ها مال شما است. می گویم: می دانی که این روزها سرد است مثل همان روزها. من هم خواب کسی را دیده ام. » و تو خواهی گفت: من خواب آن ستاره قرمز را / وقتی که در خواب نبودم دیدم/ کسی می آید / کسی می آید/ کسی دیگر/ کسی بهتر/ کسی که مثل هیچ کس نیست/» بازهم به چشمانت خیره می شوم. آه خواهی کشید. مثل آن آیه تاریکی که یک روز همه هستی ات بود و تو آن را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد. همان آیه ای که به درخت و آب و آتش پیوند زدی. می گویم:« بگذریم راستی امروز به یاد تو رفته بودم حوالی روزهای سبزی که داشتی. رفته بودم خاطرات کهنه ای که مال تو بود. » شاید بپرسی:« کافه شهرداری هنوز برجاست. » می خواهم بگویم که مگر نمی دانی. اما راستی نمی دانی چند سال بعد از رفتن تو کافه شهرداری را برچیدند چه خبر داری که سال هاست آن جا ساختمانی مدور است که دلگرمی خیلی هاست. سال هاست که به جای کافه شهرداری تئاتر شهر است. همان جایی که اگر تو بودی شاید به نفست گرم می شد. می گویم:« می دانستی تئاتر شهر را تازه تغییر داده اند. قرار است پشت سرش خانه خدا باشد و رو به رویش ایستگاه مترو. به هر حال ما همه این ها را می خواهیم دیگر. تازه داخلش این روزها آدم را یاد رستوران های قشنگ می اندازد. اما جات خالی چند روز پیشتر سری به سنگلج زدم. جایت آن جا خالی بود. یک نویسنده به دنبال هفت شخصیت ...» خواهی خندید: «آن روزها رفتند/ آن روزهای خوب/ آن روزهای سالم و سرشار.» می گویم :« راستی کافه نادری هم قرار است تعطیل شود.» و لبم را می گزم. باز بدخبر شدم. اما شاید تو پوزخند بزنی:« کوچه ای هست که قلب من آن را دزدیده است/ »
می گویم:« امسال هوا سرد است. من هم مثل تو «من راز فصل ها را می دانم/و حرف لحظه ها را می فهمم/نجات دهنده در گور خفته است/و خاک، خاک پذیرنده /اشارتیست به آرامش.» شاید بخندی. شاید هم با خودت بگویی:« من به یک ماه می اندیشم/ من به حرفی در شعر.» دلم می خواهد سرم را روی زانویت بگذارم و بخوابم و تو برای بخوانی:«در کوچه باد می آید/این ابتدای ویرانیست/آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد.» می گویم:« خسته ام. خیلی خسته. باید بروم. اما بیرون برف می بارد» و تو حتما خواهی گفت:« روز یا شب؟ نه، ای دوست، غروبی ابدیست.» می گویم تو می گویی:« چه کنم در این تردید لعنتی.» حتما می گویی:« بیش از این ها، آه آری، آری / بیش از این ها می توان خاموش ماند... می توان برجای باقی ماند/ در کنار پرده، اما کور اما کر.» می پرسم:« تو در کنار پنجره باقی نماندی.» دست هایت را بالا می برد و لابد می گویی:«من سردم است/من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد/آیا دوباره گیسوانم را /در باد شانه خواهم زد؟»
می پرسم:« تو می دانستی آن شب سرد زمستانی آخرین دیدار تو با خورشید است. نه خودت از ایمان آوردن به فصل سبز گفته بودی. نگو که خواب دیده بودی.» شاید بخندی و بگویی:«من از کجا می آیم؟/من از کجا می آیم؟/که این چنین به بوی شب آغشته ام/»
و قبل از این که بخواهم چیزی بگویم شاید برایم بخوانی:« و بدینسانست / که کسی می میرد / و کسی می میرد.»
می گویم : اما از پس سال سال از این که تو رفته ای هنوز این جا و درست در فصل سرد گل ها گل می آید. » و تو به خاک اشاره می کنی و خواهی گفت:« دست هایم را در باغچه می کارم/ سبز خواهم شد، می دانم، می دانم، می دانم/ و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم / تخم خواهند گذاشت.»

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 11:43 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home