کوپه شماره ٧

Thursday, January 24, 2008

ستاره هایم را گم کرده ام باور می کنی؟


این یک نوشته واقعی است؛ باور می کنی؟! به برچسبی که به زیرش می زنم توجه نکن. هر چه می نویسم مثل خیلی از آن هایی که نوشتم و به نام دیگری به همه قالب کردم دل نوشته ها بود و مثلا شرح احوال. به حرف هایم گوش بده و باور نکن مثل همیشه. این بار هم به رویم نیاور. من زل می زنم توی چشمایت و برایت حرف می زنم. ستاره هایم را گم کرده ام. مدت زیادی است که همه آن ها را جایی گذاشته ام و پیدایشان نمی کنم. یادم رفته در کدام بسته پیچیده ام و گذاشتم. این روزها خیلی چیزها فراموشم شده. یکیش این که مدتی است می خواهم اول شخص مفرد نباشم. اما پای حرف که می رسد فراموشم می شود. بگذریم. این روزها که ستاره هایم را گم کرده ام من ماندم و آسمانی که این روزهای سرد سرد است خالی تر از همیشه است. منتظر می مانم که بگویی حالا چه دردته؟ حالا که دنیا به کام و همه چیز درست و بوی بهبود از جهان می آید؟ حالا چه درد مزمنی داری که ساز مصیبت از سر گرفتی؟ می دانم که می خواهی از او بگویی که تازه از راه رسیده و گرمی دست هایش مهمترین دلیل بودنش هست. باز از تنهایی می گویی. مگه نه که در این تکرار سال ها به دنبالش نبودی؟ می دانم در برابر استدلالت تنها توجیه می کنم وسفسطعه که در این روزهایی که سرما هجوم آورده گرمای دست های او هم راهی به جایی نمی برد. پس می زنم و سرد می شوم. از این فصل سرد گریزی نیست. خواهی گفت باور نمی کنم. چون علت پس زدنت این است که می خواهی تلافی روزهایی را که گذشته بیاوری و همین انتقام است که بیماری بد خود آزاری را به جانت انداخته. می گویی گفته بودم که پنجره های قبلی را ببند. تو هیچ وقت باور نکردی من این پنجره را نبسته ام....
این نوشته ناتمام خواهد ماند مانند خود من.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:26 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home