کوپه شماره ٧

Friday, November 23, 2007

چه کسی کشت مرا ؟

همه با آینه گفتم آری
همه با آینه گفتم که خموشانه مرا می پایید
گفتم ای آینه با من تو بگو
چه کسی بال خیالم را چید ؟
چه کسی صندوق جادویی بی اندیشه من غارت کرد ؟
چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد ؟
سرانگشت بر آینه نهادم پرسان
چه کس آخر چه کسی کشت مرا
که نهدستی به مدد از سوی یاری برخاست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟
آینه
اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد

پ.ن: چند روزیه که تنها هستم و درگیر تموم کردن یکی دو تا گزارش و البته دلمشغولی این روزهام که بازنویسی بار آخر کوپه شماره هفت اصلیه. داستانم را می گم . نوشتن برای من همیشه حس خوبیه. هر چند مدتیه دلم تنگ شده برای خودنویس قرمزم با جوهر سورمه ای که همیشه داخلش بود و برگ های کلاسوری که روی یک طرفش داستان هام و بقیه دل نوشته هام را می نوشتم. آن هم حالا که عادت کردم به این صفحه سفید MICRO SOFT WORD و خط B.ZAR چهارده یا TAHOMA 12 شانزده سطری و کلیدهای نرم KEY BORD و دستهایی که از روی غریزه و عادت روی کلیدها می ره و کلمات را حک می کنه. عادت کردم به این که پشت سر هم CTRL+ S بگیرم همانقدری که به BACK SPASCE عادت کردم.
امشب بازم بارون می آد. چه بارون خوبی. هوس کردم یک بار دیگه از چهارراه ولی عصر زیر این بارون برم تا میدون ولی عصر آن دلم می خواد یکبار دیگه خیس بشم. امشب داشتم برای نوشتن یک فصل داستانم که عجیب کند پیش می ره دنبال یک شعر از سیاووش کسرایی می گشتم که نمی دونم چرا از حسی که توی این شعرش بود خوشم آمد گذاشتم تا شما هم توی حس من شریک بشید.

پس پ.ن: راستی به همین زودی آبان تمام شد و آذر از راه رسید. این آذر را یک جور دیگه می خوام ببینم. فردا که نه همین امروز سالگرد مرگ دکتر غلامحسین ساعدی نمایشنامه نویس مورد علاقه من است.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:30 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home