کوپه شماره ٧

Monday, November 19, 2007

غربی عزیز دلم سلام



غربی عزیزم سلام امیدوارم که خوب باشی. مدتی هست که برایت نامه ای ننوشته ام و از تو نامه‌اي نداشتم. می دانم این قراری بود که خودم گذاشتم اما چه کنم؟ من سر کدام قول و قرار مانده ام که این دومی باشد؟ این را خودت گفتی. گفتي قول و قرار بگذار و بر سر آن نمان. اين رسم زندگي است. این بار این نامه را به زبانی می شناسم که با آن بزرگ شده ام می نویسم نه زبان سومی که هر دوی ما با آن حرف می زدیم. به خطی که نوشتن کلمه آب و زندگی را با آن آموختم. هرچند می دانم به این خط و ربط آن چنان آشنا نیستی. اما می خواهم مانند فال آن روز تو که در کنار مزار لسان الغیب بودیم من به زبان اجدادیم و به زبان حافظ خواندم و تو به زبان مادریت بفهمی بی هیچ واسطه ای. مي‌نويسم و مي‌دانم مي‌تواني بخواني.
مغربی من این روزها عجیب حال و هوای تو را دارم. دلم برایت تنگ شده است. می دانی چرا ؟ چون بعد از مدت ها بار دیگر به همان جایی رفتم که برای اولین بار تو را دیدم. رفته بودم و همان جا ایستادم. روی آن پل که شرق و غرب تاریخ شهر را به هم متصل می کرد. یادم افتاد که تو ایستاده بودی جایی که سایه من رویش افتاده بود و با نگاهی آشنا پرسیدی:« من شما را در خواب ندیدم؟» من نگاهت کردم و لبخند زدم. به تو نه که من هم گمان می کردم تو را جایی میان خواب هایم دیده بودم. شاید هم آن دیدار خواب بود. اين را يك بار ديگر روي پله هاي موزه ملي آن روز كه براي آخرين بار ديدمت هم پرسيدم. بگذريم یادت هست آن روز روي پل از من پرسیدی:« روی این پل به دنبال چیزی می گردی؟» خندیدم و گفتم:« نه می خوام دامن سایه ام را جمع کنم اما شما روی آن ایستاده اید.» و تو كه شتابان از روي سايه ام پايت را برداشتي و هردو خندیدیم. آن روزها چقدر از طعنه همزمان خودم دلم گرفته بود.
مي داني در اين روزهايي كه عجيب هوايي تو بوده و هستم جز سر ميعادگاه حافظ كه نمي‌توانم بروم هر جايي كه با تو بودم را قدم زدم. از پاي آن پل تا ميداني كه به ديد تو زيباترين جاي جهان بود. همان جا نشستم زير سايه آن گنبد فيروزه‌اي كه با هم ايستاديم به انعكاس هفت بار صدايمان گوش داديم يك بار ديگر صدايت كردم و باز هفت بار طنيين نامت را شنيدم. گفتم كه دلم برايت تنگ شده بود. رفتم و كنار آن آب زنده ايستادم. هرچند آن جا ديگر تصوير تو در آب نبود بار ديگر حافظ را به نام هر دومان باز كردم. مي داني اين بار هم خواجه شمس الدين محمد ما حرف دل تو را زد. شايد هم حرف دل من را. حرف اين روزهاي من را:
چندان که گفتم غم با طبيبان
درمان نکردند مسکين غريبان
آن گل که هر دم در دست باديست
گو شرم بادش از عندليبان
يا رب امان ده تا بازبيند
چشم محبان روی حبيبان
درج محبت بر مهر خود نيست
يا رب مبادا کام رقيبان
ای منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشيم از بی نصيبان
حافظ نگشتی شيدای گيتی
گر می‌شنيدی پند اديبان
مي‌دانم چه در دلت مي‌گذرد مغربي من. از من نپرس كه چرا از كجا راه من و تو از هم جدا شد. تو آمده بودي به جستجوي گذشته مشتركي كه پدرانت در سرزمين من به جاي گذاشته بودند. يادت هست آن روز كه در كنار نيلگون بزرگي كه هويت سرزمين من است، در ميانه دعوايي كه ميان هموطن تو هم سرزميني من در مورد تاريخ نامهربان ميان پدران پدرانمان گفتي :« مهم اين است كه امروز ما و شما با خاطره‌اي مشترك قرار است آن چه را رخ داده بدون هيچ غرضي روايت كنيم. همان قدر كه شما نشانه هايي از حمله و تخريب سرزمين تان را نگهداشته ايد ما نيز مهر اشغالگري را بر پيشاني زده‌ايم. اين بناها نشانه دردهاي شما و زخم هاي ماست. » آمده بودي به دنبال مفهومي جديدي از زندگي را از دل خاك بيرون بكشي. من آن جا کنار تو به جستجوی محبتی بودم كه همزبانم هم از من دریغ کرده بود و تو با زبانی تازه از آن سوی غروب خورشید آن را بی منت به من دادی . برای تو زندگی مفهومی جدا از آن چه بود كه من با آن خو كرده بودم. تو به دنبال معناي تازه‌اي از عشق و زندگي بودي. اين را زماني فهميدم كه كنار گنبد فيروزه‌اي آرامگاه حافظ برق اشك هايت را ديدم. تو گفتي اين جا حسي عجيب داري. حسي كه نمي‌تواني در باره‌اش حرف بزني. حسي كه حتي اگر نتواني به زبان حافظ صحبت كني هم هست و مي‌فهمي. »اين را گفتي و اشك هايت فرو ريخت. اشك هايي كه واقعي بود.
مغربي من اما باور كن گناه از هيچكس نبود كه راه من و تو از هم جدا شد. گناه از رنگ خاک سرزمین هایمان بود كه از يكديگر جدا بود. اشکال ما در آسمان هایی بود که قرار بود با هم پیوند بزنیم. می دانم آن روز که آخرین حرف ها زدیم از زیبایی این دو آسمان گفتی. اما می ترسیدم از سرگردانی که در این پیوند خواهد بود. می دانم شاید هم خودخواهی من بود که ترس هایم را با صدای بلند برای تو گفتم.... مي‌دانم اين من بود كه گفتم:« من و تو چه چیز مشترکی داریم پیوند ما قراره شبیه کدوم یکی از ما باشه؟! شبیه تو یا من. هويتش منم يا تو ؟ من و تو مال دو تا دنیا متفاوتیم فهمیدی...» می گفتم و می دانستم تو را می رنجانم. اما تقدير ما در اين جدايي بود.
غربی مهربان و قلندر من چند ماهی است که جعبه نامه هایم خالی از نام توست و من می دانم این خود کرده است. چقدر دلم مي‌خواهد بدانم زبان مادري من را آموختي يا نه؟

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 3:28 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home