کوپه شماره ٧

Friday, August 31, 2007

یکی نیست که این صدای لعنتی را خفه کنه

می پیچه تو سرم:قییییییییژ......... داره راه می ره روی اعصابم:قیییییییییییژ........... رهام نمی کنه: قیییییییییژ .......... یکی نیست که این صدای لعنتی را خفه کنه. مثل باد از کنار گوشم رد می شه. در خودم جمع می شوم. هرم لجن آلوده نفسش روی صورتم می خوره و بالا می آرم. خودم رو می کشم کنار تا نفس بکشم اخه نفس مسمومش اکسیژن را می بلعه و داره خفه ام می کنه لعنتی. داره چندشم می شه. آخه نگاه هرزه اش رو انداخته روی تنم. خودم رو جمع می کنم و صورتم را می پوشانم اما آن قدر حریصه که از سیاهی نقابم رد می شود. صورتم داغ می شود، پوستم می سوزد و تاول می زند. چنگ می زنم و تاول ها را می درم. همه چیز در صدمی ثانیه است و اشک و خون و درد در وجودم با هم یکی می شود. ضجه می زنم به خودم می پیچم. صدای قهقهه اش می پیچد در سرم و باز .........ضجه می زنم و می پیچم : یکی نیست این کثافت را پاک کند.
می پیچه تو سرم: قییییییژ . باز اعصابم. این بار می سوزم از درون و بیرون اما خودم را جمع نمی کنم. با اشک و خون و درد فریادی از ته وجود می کشم و نفرتم را می پاشم روی صدای قهقهه و بوی گند نفسش و می ایستم و نظاره می کنم به خود غلطیدنش را.
پ . ن: بدم می آد از صدای موتور ونگاه مزاحم سوارش. از زمانی که موتور سواری با صدای نخراشیده اش کودکی ام را گرفت، شاید هم از زمانی که آن صدای مزاحم در کوچه پشت مدرسه ترساند تا امروز که با نگاه مزاحمش ارامشم را به هم می زند

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:12 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home