کوپه شماره ٧

Tuesday, July 31, 2007

هی آقا آمدم ببرمت برام یک بره بکشی



برای من یک بره بکش. هی آقا، هی آقا بی زحمت برای من یک بره بکش. یک بره که نه زیاد پیر و نه زیاد جوون باشه. آخه می دونی من یک بره دیگه دارم که تنها است. یه بره می خوام که توی سیاره کوچولوی من کنار اون یکی واسه خودش راه بره و بوته های درخت بااباب روبخوره. آدم از آینده چه خبر داره. گیرم یه چند وقت دیگه که من برگردم بتونه از گلم محافظت کنه. هی آقا من تو رو می شناسم آره من تو رو می شناسم. تو کجا و این دریای بیکران کجا. انگار هزار سال از اون روزی که من تو رو زیر صحرای داغ دیدم گذشته. تو گمانم خواب بودی و من مثل تو هزار میل دورتر از هر آبادی بودی. یک چیز اون پرنده آهنیت شکسته بود و ... یادته منم مثل تو بعد از یک سفر دور آمده بودم. تو هاج و واج نگاهم کرد و گفتی چی؟و من تکرار کردم:«یک برّه برام بکش...»
جوری نگام کردی که انگار یک آدمی دیدی که از یک ستاره یا سیاره دیگه اومده باشه. هرچند مثل بقیه آدم بزرگ ها سخت پذیرفتی من از اخترک ب 612 آمدم که یک اختر شناس ترک ثابت کرده بود وجود دارد. همون طور سخت پذیرفتی که داستان های دیگه ای که برات از اون هفت تا اخترکی که سر راهم بود تعریف کردم. اما تو باور کردی. همون طور که سر سفت کردن یک پیچ سفت به بزرگترین راز اخترک من پی بردی. گلم. اون روز من رو عصبانی کردی و من با خشم و گریه اعتراف کردم:«کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی‌خورند این قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان برّه‌ها و گل‌ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟» تو آن روز توی آغوشم کشیدی و دلداریم دادی. تو اون جا بود که فهمیدی گلم منو را اهلی کرده همون طور که من روباه رو اهلی کردم. آخه می دونی گلم با همه گل های دنیا فرق می کرد. گلی بود سخت خودپسند. گیرم حق داشت. گفتم آخه اون زیباترین گلی بود که دیده بودم. گیریم من بلد نبودم با گلم چطور رفتار کنم. اما گلم بود که من رو به این سفر دور و دراز راهی کرد. سفری که تو رو شناختم. زمین رو با تموم خوبی ها و بدی ها و روباهم رو. روباه خیلی چیزها یادم داد:«جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند،ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای، انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...» می دونی من مسئول گلم بودم و باید می رفتم به اخترک خودم. یادته بهت گفتم:«همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها یک‌جور نیست: واسه آن‌هایی که به سفر می‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسوزن‌اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستاره‌هایی خواهی داشت که تنابنده‌ای مِثلش را ندارد.»
من بارها تو را بعد از اون شبی که مار کمکم کرد پیش گلم برگردم به تو نگاه کردم و خندیدم.راستی یادم نره بهت بگم من خودم هوای گلم را داشتم. حالا کمتر خودپسنده. اون و من و بره داریم توی اخترک من همونی که اون ستاره شناس بهش می گه ب نمی دونم چند هستیم. راستی ماه روباه رو هم پیش ما فرستاده. با سه آتشفشان و هزار فواره روشن. شنیده بودم تو چند سالیه که نیستی. گفتم گیرم این بار هواپیمات توی صحرایی خشک فرسنگ ها دورتر از هر آبادی خراب شده. نمی دونم چه بادی من رو کشوند این جا لب این دریا. آمده ام بهت بگم نامه ام به دستم رسید . همون که نوشته بودی :«یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم‌تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانیم، فلان بره‌ای که نمی‌شماسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...» شنیدم دنبال من اومدی. خودم اومدم بگم توی اخترک من جای برای تو و گلم و بره و روباه هست. گیرم کمی تنگ اما من و گل و بره و روباه منتظرتیم. یادت رفته ما همدیگر را اهلی کردیم و حالا مسئولیم.
پ ن: 31 جولای سالگرد آنتوان دو سنت اگزوپري»، نويسنده و خلبان فرانسوي و خالق «شازده كوچولو»است که در سال 1944 پس از پروازي بر فراز درياي مديترانه ديگر ديده نشد. سنت اگزوپري، نويسنده‌اي شاعر و مخترعي با استعداد و مردي متفكر است. در آثار او كه همه حاكي از تجربه‌هاي شخصي است، تخيلهاي نويسنده‌اي انساندوست ديده مي‌شود كه در دنياي وجدان و اخلاق به سر مي‌برد و فلسفه‌اش را از عالم عيني و واقعي بيرون مي‌كشد. شخصيت پرجاذبه سنت اگزوپري كه نمونه واقعي بلندي طبع و شهامت اخلاقي بود، پس از مرگش ارزش افسانه‌اي يافت و آثارش در شمار پرخواننده‌ترين آثار قرار گرفت. شازده کوچولو یکی از دوست داشتتی ترین داستان های کودکانه ای است که خیلی از آدم بزرگ ها هم با آن آشنا هستند و دلشان برای شازده کوچولو و خالقش تنگ شده است. به قول شازده کوچولو کی از آینده خبر داره. اون آقای مهربون راه اخترک ب 612رو گرفت و آمد.
پس پ . ن: این روزها دچار چت زدگی شدیدم. در ضمن درگیر خواندن متن انگلیسی هری پاتر بودم. اگه ننوشتم به این دلیل بود. هرچند که هری پاتر بالاخره تموم شد و به زودی ازش خواهم نوشت.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:50 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home