کوپه شماره ٧

Tuesday, July 17, 2007

نامه ای به خوزه آرکادیو


خوزه آرکادیو بوئیندیای عزیزم سلام. می دونی می خوام از این به بعد نامه نگاری به تو رو شروع کنم. برام مهم نیست دیگران چه می گویند. مهم این است که این روزها به شدت احتیاج دارم با تو و برای تو بنویسم. حتی اگر تو نام خوزه آرکادیو بوئیندیا را نشنیده باشی اما برای من خوزه ارکادیو خواهی بود. اين فصل تازه اي از خواستن تو است.
می دانی این روزها باز هوای دیوانگی در سرم پیچیده است. این بارهم تو مقصری از زمانی که سومین هزاره ای که تو را نزدیک دلم به زنجیرکردم آغاز شده باز دیوانه شدم. ساعت ها می نشینم کنار دیوار گلی خانه و چشم می دوزم به آن درختی که تو را آن جا بندی کردم . می دونی این روزها منم طاعون بی خوابی گرفتم. برای همین کاری ندارم جز این که زل بزنم به تو که چشم در آسمان دوخته ای تا باران برسرت ببارد و نکبتی این طاعون را با خودش ببرد. شاید هم نگاهت را به آسمان سپردی تا من را نبینی. نمی بینی این اورسولا نیست که مات تو شده آمانتاراست. می خوام آمانتارات باشم. نه باور کن این بازی نیست. مي خواهم مغرور و سربلند باشم و رو به روي تو بنشينم و با عشق نفريني كه از تو مانده كفنم را بدوزم. يكي از زير يكي از رو.
خوزه آركاديوي عزيزم مي دانم نمي خواهي بداني اين روزها چه حالي دارم. براي تو چه فرق مي كند كه اين جا كسي حالش خوب هست يا نه. آخر اين فكر يافتن سنگ اساطيري جايي براي چيز ديگري نگذاشته. تو آن قدر در خيال خودت هستي كه يادت نيست كه فردا پسرانت با نام هاي مختلف خوزه آركاديو مي آيند و تنها منم كه مي دانم تو را زير آن درخت زنجيري كرده ام. هزاره سومي است كه تنها من مي دانم كه تو آن جايي و من يك هزاره عاشق تو بودم و يك هزاره از تو نفرت داشتم حالا در پي ازار تو هستم. مي بنيني اين جا نشسته ام و خودم را آزار مي دهم. آزار مي دهم تا شايد تو را بلرزانم. صدايي در گوشم با صدايي تمسخر آميز مي گويد:« خيالت رسيده كه او آزار ديده. حتي نفهميده و تو را نديده . » اما من دليل خوبي دارم براي كه باور كنم موفق شدم چون اين روزها خرابم خراب. خوزه آركاديو بوئينديا تو من رو خراب كردي. هيچ چيزي نيست كه از آن لذت ببرم جز اين كه خودم را با شراب آزار تو مست كنم.
خوزه عزيزم مي داني اين روزها پر از نفرت توام باور مي كني؟ هرچه عشق و محبت بود را بيرون كردم و تنها چيزي كه مانده نفرتي است ريشه دار مثل يك زخم كهنه. مي تواني بيايي و ببيني وجود خالي تر از هميشه است.
پ ن: اين يك اعلان رسمي است براي تمام كساني كه اين جا را مي خوانند. از اين به بعد تا اطلاع ثانوي كه ممكن است چند لحظه بعد باشد مي خواهم در هپروت باشم و براي رهايي از اين بين روي فكري چند وقتي براي دلم به خوزه آركاديو بنويسم. براي اطلاع خيلي از دوستان كه اين جا را مي خوانند يك بار براي هميشه مي گويم خوزه آركاديوي من خوزه آركاديوي من است و اجازه نمي دهم كسي جايش را بگيرد. پس ضمن تكذيب از تمام كساني كه بعد از اين خودشان را به دروغ به اين نام مي خوانند خواهش مي كنم چنين تصوري نداشته باشند. من براي هركسي نمي نويسم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 3:52 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home