کوپه شماره ٧

Sunday, June 24, 2007

كاش خواب آشفته ملت تعبير نمي‌شد


سرطان سنه 1325 باغ امير لشگر قريه نياوران
امروز چندم سرطان است؟ نمي دانم اين ايام آن قدر مضطرب بوده‌ام كه حسابي حساب روزان و شبان از دستم رفته است. يادم رفته است كه تموز رسيد. نه استاد فقط من چنين حسي ندارم همه دارند. اطمينان دارم كه حال شما بهتر از اين كمينه نيست. گفته بودم كه چند روزيست اين دلم بي قرار در سينه آرام نمي گيرد نگو حادثه اي كه از آن بيم داشتيم در راه بود. اين چند روز از بس كه هول و هراس داشتم كه نتوانستم به قولي كه به شما داده ام عمل كنم و چند خطي از احوالات اين روزهاي خودم وباغ امير لشگر در نياوران بنويسم. اين روزها خودتان بهتر از هركسي مي دانيد خبرهاي خوشي از پايتخت نمي‌آمد. بيشتر از همه دل نگراني من شما بوديد كه با اين سر پرآتشي كه شما داريد مي ترسيدم كه بلايي سرتان بياييد. ديديد آخرش هم غيب گويي شما و خواب آشفته من به وقوع پيوست و به قول آقاجان خواب آشفته اي كه يكسال بود مي ديديد.
يادتان هست برايتان نوشته بودم چند صباح پيش يك روز دم دماي سپيده بود كه خواب ديدم شعله هاي آتش از ميانه ميدان بهارستان به آسمان زبانه مي‌‌كشد. من در آن ميانه تنها و يك لا لباس ايستاده بودم . انگار صحراي محشر بود هركسي به هر سويي مي دويد و راهي براي خود از آن هنگامه مي جست.
همين كمتر از يك هفته پيش بود كه خانم جان از خواب بيدار شد قلبش را گرفته بود و متصل مي گفت دلم گواهي بد مي دهد. حق داشت ده روز گذشته كه اخوي ميرزا حسين خان از پايتخت آمده بود براي اهل خانه نقل كرد كه چند شبي است كه جغدي شوم بالاي سر شمس العماره خانه كرده است و صداي ناله خوف انگيزش خواب را از چشمان اهالي خيابان ناصريه و درب خانه همايوني را گرفته است. ميرزا حسين خان مي گفت عصر روز قبلي كه امده است شنيده عصرگاه دسته اي كلاغ يكباره حمله كرده اند به بيرق سه رنگ شاهنشاهي و چشمان شيرش را در آورده اند. خانم جان كه اين را شنيدند رنگشان سرخ شد و سوار به تهران فرستادند به عقب آقاجان امير لشگر. خبرهاي خوبي نمي آمد. ملازمان مي گفتند خبر آمده از تهران كه شاه رفته باغشاه و نيروهاي فوج قزاق سرتاسر شهر بخصوص ميدان بهارستان و جلوي خانه ميرزا حسين خان مرحوم كه حالا دارلشوراي مشروطه شده كمين نشسته اند. كسي مي گفت لوله هاي توپ هاي دوربرد رو به عمارت مجلس است. بالاخره هم اون خبر شوم. صبح روز سوم تموز بود يا چهارم همين دو سه روز پيش ـ باورتان نمي شود حساب روزها از دستم در رفته ـ پيشقراولان خبر دادند كه آقاجان آمدند نياوران. اما چه آمدني خودتان كه بهتر از من مي دانيد تا به امروز نديده بودم آقاجان اين گونه پريشان احوال باشند. در جواب مادرجان گفتند خانم چه مي دانيد تنها با شليك چند گلوله سربي همه آرزوهاي ملت را بر باد دادند. تمام شد مشروطه را برچيدند. دلم فروريخت. از پشت در مي شنيدم كه آقاجان از حمله فوج قزاق و سيلاخوري به ميدان بهارستان و دارلشورا مي گفت. همين كه آقاجان از منسوبين كامران ميرزا پدر زن شاه است والا معلوم نبود چه به سرشان آمده بود. آقاجان مي گفت اين نامسلمونا به عمه شاه هم رحم نكردند. به خانه ظهيرالدوله ريختند و ملكه ايران با يك لا چادر از ميان بام ها به جاي امني رسيده است. خدا عاقبتمان را به خير كند. اقاجان از كشته شدن مردم و مشروطه خواهان مي گفت. من دلم پي شما بود. مادرجان از آقا سيد عبدالله و آقا سيد محمد پرسيد . من نام شما را مي جستم. هرچي گوش دادم شايد نام شما را بشنوم. دلم داشت از حلقم بيرون مي آمد. نمي دانيد چقدر نذر و نياز كرده ام. خاصه كه خانم سرور السلطنه مادرتان واسطه فرستاد از آقاجان سراغ شما را گرفت. نفهميدم آقاجان چه پاسخي داد. در اين يكي دور روزه حالم دست خودم نبود تا ديشب كه شما كلون خانه را به صدا در آورديد. چقدر پريشان بوديد. من پشت در اتاق پنج دري فالگوش بودم و شنيدم كه مي گفتيد كه شبانه چگونه از انجمن گريختيد و به سوي نياوران آمديد. مي گفتيد از يارانتان خبري نداريد. شما كه تعريف مي كرديد از محشر كبري ميدان توپخانه باورم نمي شد كه اين گونه آدم ها به جان يك ديگر بيافتند. دلم لرزيد زماني كه شما از كشته شدن ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل و ملك المتكلمين گفتيد. از زنجير كشيدن مشروطه خواهان و مجلسي‌ها، از شش در كردن زنان و دخترانشان، از هتك حرمت آسيد محمد و آسيد عبدالله. شنيدم كه آقاجان مي گفت خدا را شكر منزل فعلا نياوران هستند. خدا شما را نگهدارد آقا .» اما مي دانيد ميرزا يوسف خان چه چيزي بيشتر من را تكان داد. همين كه از آن زني تعريف كرديد كه ميان ميدان توپخانه به جرم كشتن ميرزاي واعظ مستبد تكه تكه شد. هرچند كه آقاجان معتقد بود شايد مرد بوده. شنيدم گريه مي كرديد دلم گرفت. نديده بودم مرد اين گونه به پهناي صورت گريه كند من هم پابه پاي شما گريه كرد. ميان گريه هاييتان شنيدم به از سرهاي بر دار مي گفتيد. تابلوي عاشورا برايم تداعي شد. از اين كه جان خودتان در خطر است. خدا شما را حفظ كند. مي‌دانيد چقدر برايتان وان يكاد و فالله خير الحافظين خواندم.
ديشب من شما را بعد از مدت‌ها مي ديدم.كاش آن قدر آشفته نبوديد تا من را مي ديد و مي توانستم برايتان حرف مي زدم. بي‌هراس از روزهاي بدي كه در آن به سر مي بريم. امشب به اين اميد مي نويسم كه شايد فردا صبح شما به بهانه‌اي به باغ ما سر زديد و باز ديدمتان.
آقاي مي دانم اين روزهاي سختي مي گذارنيدم اما دلم به فردايي كه باز از ميان خاكستر تلاش هاي شما آتشي به پا خواهد شد. اين دوره استبدادي طول نخواهد كشيد.
. ن: امروز سالگرد به توپ بسته شدن مجلس آغاز استبداد صغير است.اين براي آن حادثه است.
. پس پي نوشت: نوشين يكي از دوستان خوب دوران دبستان و راهنمايي من برام كامنت گذاشته و درباره دوستان مشترك گفته. اميدوارم دوباره به اين صفحه سر بزنه و اگه مي تونه يك آدرسي يا تلفني براي من بذاره يا ايميل بزنه تا بتونم باهاش تماس بگيرم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 4:10 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home