کوپه شماره ٧

Monday, May 21, 2007

تو را دوست دارم


تو را به جای همه زنانی که نمی شناختم دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک
می بینیم.
بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینیم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
پل الوار ترجمه شاملوی برزگ
پ .ن :
این روزها روزهای خوبی نیست. دوره ی بدی را طی می کنم. کارم نوشتن و گرفتن کلید DELET شده. پراز حس تلخ حقارتم ، پراز نفرت و حتی از تصویر خودم توی آیینه می ترسم. می دونم مقصر اصلی این حال خودم هستم نه گله ای از کسی نمی کنم چرا که آدمی که برای خودش ارزش قائل باشه اجازه نمی ده تا تحقیر بشه. بگذریم توی این روزها سخت یادآوری این شعر پل الوار که روزی از حفظ بودم آن هم به طور ناقص و سانسور شده من رو برد به روزهای خوشی که پله های دانشگاه شهید بهشتی را با حفظ شعرهای عاشقانه کوتاه می کرد. نوشتمش تا به خودم ثابت کنم که علی رغم همه حقارت ها می شه با یک بیت شعر تا ته خوشبختی رفت و تلخی وجودت رو برای حتی یک لحظه فراموش کرد.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 11:21 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home