کوپه شماره ٧

Sunday, April 08, 2007

شما که شمایید همین پیش پای شما آمدم


انگار هزار سال گذشته و من از این جا گذر نکرده ام. نگفتید من شما را کجا دیدم. این آقای جوان که من را بوسید آقاتون بود. ماشالله جوان بوده. همین که شبیه پسر آقا داداش خدابیامرزمه. والا من ایشون را از کجا می شناختم. شما باید دختر عمو فاضلم باشید اما نه اون که قرار بود زن اون یکی داداشم بشه. داداش کوچیکه نه اون قبلیش داداش حبیب. می ببنید تورو خدا این جا رو چه گرد و خاکی گرفته . انگار من هزار ساله که نیامدم این جا. اما نه باور کنید. همین دیروز بود با مادر جان و خواهرکم آمده بودیم. شما که شما باشید ارمک توسی پوشیده بودم و یک فکل سفید روی موهام بود. شما که دیدید. اما نمی دونم فکل و ارمک را کجا گذاشتم. می گفتم مادرجان می گوید دختر را چه به سوات یاد گرفتن. دختر باید خانه داری و شوهر داری بلد باشد. باید تدبیر خانه داشته باشد. اما محمد ، داداش سومی می گه دوره این حرف ها گذشته. حالا اگه دختر سواد نداشته باشد، چه طور می خواد سر و همسر را اداره کند. آقا جان می گوید مکتب رو که تمام کرده بسه. برای کتاب دعا خوندن و قرآن کافیه. چطور می شه دخترینه رو بدون حجاب و سر لخت فرستاد توی بازار مردم چی می گویند. محمد می گوید: آخه شما چرا حاج آقا شما که اهل کمالاتید. نشنیدید خانم فروغ آذرخشی صبیه یار گرمابه گلستانتان به تقلید از تهرانی ها همین کنار گوشمان توی کوچه ای که نزدیک گنبد سبز است مدرسه نسوان باز کرده. از همین خیابان بغلی با شمس الملوک و مهر انگیز می رفتیم مدرسه. اما ببینید یک شبه با این خیابان ها چه کردند. اما مثل این که ما خیابان را اشتباه آمدیم. این جا دیروز این همه اتول نداشت. یک کوچه از خانه آقام تا مدرسه راه بود. باید وایستم آقا داداشم بیاد اون خیابان ها را بهتر از من بلده. کی بود این خانم معلمه که از تهران آمده می گفت زنان باید برای به دست آن چه به دستشان بجنگند. اسمش چی بود فخرآفاق پارسا. شمس الملوک در گوشم خواند آقام می گفت این خانم در پایتخت روزنامه چی بوده. نمی دونم چی نوشته نفی بلدش کردند. این لباس مهمونی های من کجاست. داره دیر می شه. البته می بخشید ها شما که شمایید همین چندروز پیش برای زبیده خواهرکم خواستگار آمده بود. خانم زن آقا داداش بزرگ الان داره میاد بریم خونه اش. همین پیش پای شما خواهرکم می گفت یکی از فامیل های دامادمان که خیلی با کمالاته و نوکر دولت من را توی یک مراسمی دیده. خاک به سرم نکنه سر لخت بودم. ای وای شما که هیچ چیز نمی خورید. بفرمایید. چی یادم رفته چیزی بیارم. ای وای ... بسکه همش حرف می زنم. نمی دونم این کفش هام کجاست. راستی نگفتید من شما رو کجا دیدم. تو ختم آقام. این پسرتون ماشالله خوب قد کشیده اون بار که من دیدمش هم قد رضای من بود. همان باری که توی ختم آقاجان شما را دیدم... یادتون نمی آد. نمی دونم این دختره کجاست. الان آقاش از اداره می آد. هنوز نهار آماده نیست. باید دستمال بکشم روی این آینه. آقام سفارش داد برام از تهران بیارند. بیاید. این لاله ها رو هم مال سر عقدم گرفتم. گوششتون رو بیارید جلو دیروز یا خانمی آمده بود این جا می گفت عزیز جان این لاله ها و این کمد عتیقه است. بهش گفتم شما کی باشید. شما که شمایید خانم جان یک نگاهی به من انداخت و گفت عزیز جان منم نوه اتون. خدا می دونه والا منکه تا حالا ندیده بودمش. البته آشنا بود اما دروغ می گفت من و نوه؟؟ دختر کجایی الان آقات می آد. می گویید نه آقاش رفته اداره الان برمی گرده بمونید اینجا امشب مهمانی است آقاش گفته وعده بگیر اما فقط بگو حاج آقا بزرگ آقام دیگه، با مادرجان و داداش هام و زن داداشام بخصوص خانم بیان. اما نه گفته آبجی هم بیاد. نمی دونید چقدر کار دارم. می بینید خانم این دختر چشم سفید همش می گه آقام و آقابزرگم مرده اند. زبونتو مار بگزه. آقاش سرو مر گنده همین صبحی از خونه رفت بیرون. راستی چند وقتیه زن های اون داداشم نیومدند از ما سر بزنن. این مریم خانم از وقتی با پسراش رفت تهرون هر بار می آمد می آمد این جا. با اون نوه برادرم که می آمد برای بازی با بچه ها. خانم شما که شمایید دختر به این شیطونی ندید. با علی و حمید کل می انداخت و آتیش می سوزوند. کم نمی آورد. اما چند وقته نیومدند. یقیین طیاره اش تاخیر داشته. هرچند بیاد که این جا خونه ما رو نمی شناسه. نمی دونم اون حیاط درندشت چی شد. آقاش می نشست اون طرف حیاط با اون ربدشامبر ابریشمیش که پسر داداشم نمی دونم از کجای فرنگ آورده. حتما آقا رو جا گذاشتیم. حالا اونم نشسته و عینک اش رو زده و داره کتاب می خونه. این عینکم کو شاید شما رو شناختم. شما چقدر شبیه اون عکس عروسی من هستید؟ می گم کجا دیدمتون. گریه می کنید... منکه مادربزرگ شما نیستم ... این جا چقدر عوض شده. انگار هزار سال گذشته و من از این جا گذر نکرده ام.

پ . ن : این رو برای حاج عمه بابام نوشتم. همین هفته پیش دیدمش . اون هم ما را دید اما یادش نبود من همون دختر بچه ای شیطونی بودم که با مادربزرگم می رفتم توی خونه بزرگ اشون تا با دختر عمه ام که نوه اش بود بازی کنم. اون دختره رو یادش بود اما من نه. این برای همه مادر بزرگ ها و بابا بزرگ هایی که نزدیکترین خاطره اشون هزار ساله که رفته و نمی دونن آلزایمر یعنی چی؟

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 11:50 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home