کوپه شماره ٧

Sunday, April 29, 2007

به استناد کدام قانون نوشته یا نوشته سرکار عالی سرنوشت محتوم من هستید


کمی انصاف داشته باشید و قضاوت کنید من کدام نسبت را با شما دارم که باید سهمی از وجود شما باشم آن هم نیمه دوم شما. به قول خودتان از دنده چپ شما. نه باور نمی کنم! شما چطور؟ آخه خودتان ببینید می توانید باور کنید که کسی که به زبانی جز زبان شما حرف می زند و حرف همدیگر را نمی فهمید می تواند همخانه شما باشد. این هوایی که این جا در فضای ذهن شما جاری است من را خفه می کند آخه مگه می شه در دنیای شما زندگی کرد؟ آقا من فکر می کنم اشتباهی شده و ما به اشتباه همراه شدیم! نمی دانم چه چیزی باعث شده که دیگران فکر می کنند ما با هم همسر و بالین هستیم ما که شکل معکوس هم دو سایه در دو دیوار رو به روی هم هستیم.من شما را افسرده می کنم و شما من را بیمار این چگونه ممکن است که بشود با بیماری مزمن شده و کهنه سر کرد؟ بهتر نیست برویم طبیب بهتری پیدا کنیم و هر دو عامل بیماری را از خودمان دور کنیم. اجازه بدهید این بار من همه حرف هایم را بزنم بعد قضاوت کنید. یک دوره حرف های شما را شنیده ام حالا می خواهم بدون سایه شما حرف بزنم. حرف هایی که بلد بودم. سعی می کنم با کلماتی از جنس خودتان با شما صحبت کنم اما با قانون خودم. بی پرده و با زبانی آرام و سلیس. می دانم این قدر انصاف دارید که بدانید من قبل از این که با شما همکلام شوم به زبانی جز شعر آشنا نبودم اما در کنار شما که قرار می گیرم تنها واژگان جنگی به یادم می ماند. شما باور می کنید ما دو کشور دشمن به راحتی بتوانیم پای میز مذاکره بنشینیم و .... منطق شما جنگ تن به تن است و منطق من گریز از شما آخر مگر می شود این گونه جنگید. این انصاف نیست بهتر است به جای این که تلاش کنیم شرق احساس من را به غرب تن شما نزدیک کنیم به این دوره جنگ سرد پایان دهیم. اصلا به استناد کدام قانون؛ نوشته و نانوشته شما سرنوشت محتوم من هستید.
پ.ن: چند روزیه که هزارتا کار دارم و همه نیمه کاره است. این نیمه کاره ماندن زندگی آزارم می دهد. دارم تلاش می کنم به وضعیت آرامش برسم اما طول خواهد کشید. اما به همه اطمینان می دهم که حالم خوبه تنها مدتیه به خاطر خود سانسوری و برخی ملاحظات برخی از حرف ها روی دلم قلنبه شده. حرف هایی که نمی توانم بنویسم و بی پرده بیانشان کنم. در ضمن در داستان هایم به دنبال یک زبان تازه ام ببخشید اگه گه گاهی این جا تکراری می شود. داستان ها تنها جایی است که می شود بی پرده بود.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 4:11 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home