کوپه شماره ٧

Friday, April 27, 2007

آخر شاهنامه رسیده


حالا دیگه آخر شاهنامه رسیده اما ما خوش نیستیم. نه این آخر همه رویاهایی است که روزی با تو به آن ها فکر کرده بودم. باور کن این آخر شاهنامه است و من هنوز به هفت خوانی فکر می کنم که برای رسیدن به تو طی کرده بودم؛ چه تلاش بیهوده ای. فکرش را هم نمی کردی این جا تمام بشه اما شد. بالاخره هر داستانی آخری دارد و این جا آخر قصه ما است و رسیدن کلاغه به خانه اش آن طرف شهرمان. دیگه نمی توانی دستت را که گرمای دست دیگری را دارد ، روی دست هایم بکشی و سرم را در آغوشی بگیری که بوی خیانت تن دیگری جز من را دارد و با لبانی که مال من نیست بگویی تا ته دنیا با من می مانی. نه نمی توانی توی چشمانم خیره بشی و به دروغ با همان تن صدایی که قبلا بارها کلمه دوستت دارم به لهجه دیگری گفته ای را تکرار کنی. نه این جا آخر همه داستان کوتاهی است که من با تو و حسرت نداشته هایم نوشتم. دیگه بلد شدم حسم را دروغ گو ندانم. خودم را گول نمي زنم كه بگویم تو پاکی و دلت با هیچ آدم دیگری جز من نیست. نه نمی گذارم نفس مسموم و آلوده تو راه نفسم را تنگ کند. حالا من این جا بدون هیچ حرفی رو به روی تو می نشینم و سیگاری را با دست آلوده به خون روشن می کنم و به چشمان بهت زده تو که به من خیره شده و آن خط سرخی که از میان سینه ات روی زمین کشیده شده زل می زنم و به سرد شدن تن گرم از عشق دیگری و فشار یک طناب سخت می اندیشم. باور کن این جا این جا آخر شاهنامه است و آخر من و تو

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 11:26 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home