کوپه شماره ٧

Sunday, January 28, 2007

گنگ خوابدیده


دیروز ( که جمعه ششم بهمن بود) برای نوشتن یک مطلبی داشتم توی کتابخونه ام دنبال یکی دو تا منبع می گشتم که نمی دونم چرا دستم رفت به سمت ادبیات و جلد یک گنگ خوابدیده محسن مخملباف را برداشتم و شروع کردم به ورق زدن. نگاه کردم دیدم توی صفحه اولش نوشتم مرداد 72. همین من رو برد تا اون مرداد فراموش نشدنی. نگفتم این کتاب ( یعنی مجموعه سه جلدی گنگ خوابدیده ) نه به لحاظ محتوایی اما به لحاظ خودش برام خیلی ارزش داره. آخه اولین کتاب هایی که خودم برای کتابخونه ام خریدم. راستش درسته که من از بچگی کتاب خون بودم و هرچی دستم می آمد می خوندم اما کتاب هایی که توی خونه امون داشتیم چه اون هایی که مال من بود و چه اون هایی که مال مامان یا بابام بود را خودشون می خریدند. اون زمانی که دبستان و راهنمایی می رفتم اول تابستون بابام یک لیست از کتاب هایی که با مشورت با مدیر و ناظم و معلم تربیتی مدرسه به نظر مناسب سن و سالم می اومد می خرید و می آورد. یکسری کتاب ها هم مثل کتاب های شریعتی و مطهری هم بود که مال مامانم بود و البته توی زیر زمین باید می خوندم. البته با توجه به عشق و علاقه ای که به خوندن داشتم هر کسی هم که کتابی داشت به من می داد تا بخونم. بعدا که بزرگتر شدم یعنی دوران دبیرستان هم خوب کتابخونه مدرسه و البته تابستون یک ماهی شمال خونه خاله ام بودم از کتاب خونه غنی شوهر خاله ام استفاده می کردم. اما جریان این سه جلد کتاب این بود که اون دوره دوره مخملباف بود و بخصوص بعد از ساختن و توقیف دو تا فیلم شبهای زایینده رود و نوبت عاشقی و بعدم ناصرالدین شاه آکتور سینما خیلی روی بورس بود. منم اون زمان تازه دیپلم گرفته بودم( تقریبا یک ماه بود منتظر جواب کنکور بودم.) عشق سینما و این حرف ها. زمانی که خبر چاپ مجموعه کارهای مخملباف رو شنیدم کلی ذوق کردم و با پول جیبی که برای اولین بار جمع کرده بودم این سه جلد کتاب رو که قیمتش هزار یا هزار پونصد تومن بود خریدم. بگذریم که تا مدت ها تنها کتاب های غیر تاریخ کتابخونه ای که از اون به بعد شکل گرفت همین مجموعه بود. آخه با رسیدن به مببع خوبی به نام کتابخانه دانشگاه و دانشکده ادبیات لزومی نداشت کتاب غیر درسی بخرم. بگذریم دیروز علی رغم هزار تا کاری که داشتم نشستم دو تا داستان باغ بلور و حوض سلطون رو خوندم. با خودم فکر کردم اون موقع چقدر این داستان ها جالب بود اما حالا .... بگذریم. اما بعد از 12 سال بد نبود.
پ. ن : این روزها دوباره این مرض نوستالژیای من عود کرده و احتمالا تا چند وقتی کوپه شماره هفت رو درگیر خودش می کنه.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:09 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home