کوپه شماره ٧

Saturday, January 06, 2007

برای دلتنگی


بهش گفتم:« روز اولی که دیدمت علی رغم این که نمی شناختمت اما حسم بهم نگفت که این قدر می تونی بی معرفت باشی. » به چشمانم خیره شد. گفتم:« حالا دوباره بعد این همه وقت آمدی که چی بگی؟ این همه وقت بود که رفته بودی و سراغی از ما نمی گیری. حالا برگشتی که چی بشه؟ هان اصلا برگشتی که خاکستر گرم را بر هم بزنی. شاید از آن آتش سوزنده چیزی مانده باشد.» گفت:« همه چیز یک دفعه شد. راهم دور بود و نمی تونستم بگردم.» گفتم:« با اون جوری که تو رفتی ... نمی دونی چقدر نگرانت شدم. چه جوری تونستم با خودم کنار بیام که برنمی گردی. اما بازم چشمم به در و اون پنجره مونده بود. هر زنگی که می خورد می گفتم این تویی. توی صندوق پست فقط چشمم به خط و نام توی این مدت صد دفعه مردم و زنده شدم. » پوزخندی زد و گفت:« صد دفعه مردی و زنده شدی؟ طاقت یکبارش رو نداری.» این بار من نگاهش کردم. اشک توی چشمانش جمع شد و گفت:« نمی دونی چه عذابی داره. همش فکر می کنی یک لحظه است و بعد از درد راحت می شی. اما نه همون یک لحظه درد به اندازه تمام دنیا است. نه نمی دونی چه عذابی داره.» با بغصش بغض می کنم. می گم باید برم. فرصتی ندارم. داره صبح می زنه و تا جایی که من هستم هزار سال راهه. » می گم بازم می بینمت. می گه می بینی من همیشه با تو هستم کافیه مثل حالا نگام کنی.............

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 10:36 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home