کوپه شماره ٧

Monday, January 01, 2007

نماز یادگرفتن

امشب یک اتفاقی افتاد که یاد یک خاطره افتادم. یک خاطره از جنس اون نکات یلدایی. پسرعموم که کلاس دومه امشب اومده بودند خونه ما نمی دونم سر چی بحث کشیده شد به نماز یاد گرفتن که اردلان یک بخشی از نماز رو خوند.زن عموم گفت مدرسه بهشون یک سی دی داده نماز را با کامپیوتر نماز را یاد گرفته. یک دفعه یاد نماز یادگرفتن خودم توی همچین سن و سالی افتادم. یاد وقتی که کلاس دوم یا سوم دبستان بودم. می شه حدود سال های 60 و 61 . من و همسالام از اولین دوره بچه هایی هستیم که بعد از انقلاب رفتیم مدرسه . از اون دسته بدبخت هایی که در دوره گذار و تغییر سیستم آموزشی بودیم. سال دوم بودیم که یک درسی به نام تعلیمات دینی به دروس ما اضافه شد. البته این درس قبلا بود اما نه به این شکلی که وارد نظام آموزشی بعد از انقلاب شد. در کنار این درس یک درس که نه یکی دو ساعت در هفته هم یک درسی بود یادم نیست اسمش اولا چی بود اما بعدا شد پرورشی. معلم هایی که این دو درس را آموزش می دادند اکثرا دخترهای جوونی بودند که یا سال های اول و دوم دانشگاه بودند و یا تازه دیپلم گرفته بودند و به خاطر انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها به دلیل عقاید انقلابی که داشتند وارد بسیج یا سپاه شده بودند و واحدهای عقیدتی سیاسی گذرانده بود. اون زمان مثل حالا جشن عبادت هم نبود که ما بفهمیم کی به سن تکلیف می رسیم نه سالگی ما مصادف شد با اجباری شدن حجاب در ایران. سال دوم دبستان که بودم یک روز توی کلاس به ما گفتند باید نماز را یاد بگیرید. من نماز را از خیلی قبل از مدرسه از مادربزرگم یاد گرفته بودم. گاه گاهی هم من را می برد مسجد و اون جا مثلا نماز می خوندم اما چه نمازی نصفیش یادم می رفت. یا یک ساعت بعد از نماز یادم می افتاد تشهد نخوندم. یادمه یک مسابقه گذاشته بودند که اگه بتونیم نماز را بدون غلط و با لهجه عربی بخونیم بهمون جایزه می دهند. باید اعتراف کنم از اون بچه زرنگ ها نبودم که جایزه بگیرم. یعنی اون زمان هنوز مد نشده بود پدر مادرا جایزه بخرن ببرن مدرسه تا به بچه ها کادو بدند. مامان من هم یک روش دیگری برای تشویق داشت شرط می کرد اگه از فلان درس مثلا نوزده بگیری می برمت تئاتر یا می برمت کانون تا از خاله های مربی عروسک درست کردن یاد بگیری. خوب من مثل هر بچه دیگه ای توی اون سن و سال حسرت جایزه داشتم. تازه جایزه برای نماز خوندن درست پونصد تومن بود. اون موقع با پونصد تومن می شد پادشاهی کرد. یک هفته خواب و خوراک را از همه گرفتم که من باید نمازم رو درست کنم. همه چی درست بود الا خوندن سوره قل هو الله. نمی دونم چرا نمی تونستم درست تلفظ کنم. یک جاهایش می لنگید. بگذریم روز مسابقه شد و من چشمتون روز بد نبینه یک سرمایی خوردم و نتونستم برم مدرسه داشتم دق می کردم. آخه از همون اول جز توی درس دوست داشتم تو همه چی اول باشم. با تب و ضعف مامانمو مجبور کردم که من رو ببره مدرسه وقتی رسیدیم امتحان تموم شده بود. توی دفتر شروع کردم به داد و هوار که منم باید توی این مسابقه شرکت کنم. نمی تونستم از 500 تومن بگذرم. آخرم مجبور شدند ازم امتحان بگیرن. البته بازم توی خوندن سوره مشکل پیدا کردم اما به هر صورت تونستم اون پونصد تومن را بگیرم. به قول مادربزرگم مگه به خاطر پول نماز خوندن یاد بگیری.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 9:53 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home