کوپه شماره ٧

Friday, November 10, 2006

شب آخر


بياد بود نوزدهم آبان سالروز اعدام دكتر حسين فاطمي

تقديم به تمام زناني كه در انتظار اعدام عزيزي در زندان به جرم آزادي شبهاي پر هراسي را به صبح رساندند.


از پشت پنجره نگاه كرد .شب تيره تمام حياط را پر كرده بود. ستاره اي در آسمان تیره شب سوسو نمي زد. دلش آرام و قرار نداشت چيزي در درونش مي جوشيد و بالا مي آمد. چشمانش را كه مي بست همه جا را سرخرنگ می شد. از بعد از ظهر كه با سلطنت خانم به زندان رفته بود، از آن لحظه ای که نگذاشته بودند سید حسین را ببیند، دلش گواهي بد مي داد .

سلطنت خانم به ماموري كه دم در زندان زرهي ارتش جلویشان را گرفت؛ گفت:« آخه چرا نمي گذاريد ما بريم ملاقات؟ کی ممنوع کرده زندانیمان را ببینیم.» سرباز با لهجه ای شهرستانی گفت:« دستور مستقیم ضد خرابکاری ارتشه. ما ماموریم و معذور زندانی های 28 مرداد زنداني سياسي و ممنوع الملاقاتند.» سلطنت خانم گفت:« ولی ما خونواده وزیر سابق امور خارجه ایم. به حرمت شغل سیاسی زندانیمون آقای سرباز شنیدم سید حسین حالش خوب نیست.» مامور ديگري كه آنسو تر ايستاده بود گفت:« آبجی ما که نمی خوایم شوما را اذیت کنیم. دستور مستقيم تيمسار آزموده است. این جا نوشتن نام بردند حسیبی، فاطمی، نریمان زیرک زاده و ... ممنوع الملاقاتند. ظاهرا مي خوان چند نفرشونو را اعدام كنن.» اعدام مثل پتک روی سرش پایین آمد. سرش گيج رفت. حکم سید حسین هم اعدام بود اما به دلش بد راه ندادا دادگاه بدوی حکم اعدام داده هنوز دادگاه تجدید نظر تشکیل نشده. نه حکم حسین نیست.» آرام بر روي زمين نشست . چشمانش چيزي نمي ديد. صداي سلطنت خانم را از دور مي آمد:«آخه چرا نمي ذاريد سيد حسينمو ببينم .مي گن خيلي مريضه . ای مادرم کجایی. نمی ذارن حسین ببینم. »

توي راه باز سلطنت خانم از برادرش از روزهايي كه كوچك بود و به جاي بازي با همسالانش به دفتر برادر بزرگترش سيف پور مي رفت و مشق سياسي مي كرد گفت. سلطنت خانم مي گفت:« بارها نظميه سيف پور و ديگران را خواسته بود و به آنها گفته بود كه مواظب رفتار و گفتار اين جوان باشند . اما سيد حسين مرد سازش نبود .»

او بهتر از هر كسي مي دانست كه حسين اهل مصالحه نبود در طول زندگي كوتاه مشتركشان به خوبي درك كرده بود . اين را آن روزي كه براي اولين بار با حسين به ديدن دكتر مصدق رفته بودند ،دكتر به او گفته بود.

خانم دكتر براي خواستگاري به خانه پدرش آمده بود. پدرش سرهنگ سطوتي گفته بود:« هرچند نمي شود روي حرف دكتر مصدق حرفي زد اما هر چه خود پريوش خانم بخواهد .» سید حسين فاطمي را دورادور مي شناخت مي دانست يكí از بي پرواترين روزنامه نگاران است . نوشته هاي او را یواشکی در روزنامه هاي باختر و باختر امروز و مرد امروز و ستاره که پدرش به خانه می آورد، خوانده بود. مثل هر دختر ديگري دلش مي خواست اين مبارز جوان را ببيند . خانم دكتر گفته بود: «دكتر فاطمي جوان پر شوري است . مخصوصا بعد از شهريور بيست در صف مبارزان و حاميان مصدق السلطنه قرار گرفته است . زندگي با مردي كه همه زندگيش سياست است سخت است. دخترم تو اگه بگی آره باید با یک عمر ترس و دلهره زندگی کنی. مثل من که هر بار مصدق السلطنه می ره بیرون تا بیاد می میرم و زنده می شم.» چشمانش را بست و و گفت : بله.

صدايي سكوت شب را بر هم زد. صداي افتادن چيزي بروي زمين. چشمانش را گشود . شب مستولي بود. قلبش به تندي مي زد. نگاهي به علي انداخت. آرام نفس مي كشيد. برخاست و به طرف حياط رفت. چه شبها در اين راهرو به انتظار بازگشت دكتر بيدار نشسته بود. شبهايي كه دكتر فاطمي در مجلس و کاشی 10 خيابان كاخ ( خانه دكتر مصدق ) به دنبال ملي كردن نفت بودند. يك بار او را هم با خود برده بود . او صداي مردان را مي شنيد كه با هم در مورد نفت و ثروت ملي حرف مي زدند. حرفهايي كه دكتر در مقاله ها آنها را تكرار مي كرد .

سوز سردي از طرف کوه های شمران می آمد . اواخر آبانماه بود . چيزي در ميان تاريكي حياط ديد كه كنار حوض آب تكان خورد. پرنده اي زخمي بروي زمين افتاده بود . باز چيزي درونش فروريخت . پرهاي پرنده خونين بود . چيزي ميان گلويش بالا آمد و راه آن را تنگ كرد . ياد آن روز افتاد كه دكتر غلامحسين مصدق از اطاق عمل بيرون آمد . گفت:« خطر از سر دكتر گذشته اما معلوم نيست كه اين گلوله چه عواقبي به همراه خواهد داد.»

آن روز دكتر صبح زود از خانه خارج شد و گفت:« اول يك سر به دفتر روزنامه در ميدان بهارستان مي زنم اما نهار منتظر نباشید باید به ظهير الدوله سر قبر محمد مسعود بروم.» سالگرد مسعود بود . به او گفته بود مواظب خودش باشد . او در انتظار به دنيا آمدن كودكش بود . اما نزديك عصر بود كه شنيد دكتر را با تير زدند . با چه حالي خود را بيمارستان نجميه رسانده بود . از همان زمان بود كه ديگر دكتر رنگ سلامت را نديد و هنوز به سي و پنج سالگي نرسيده بود ،مانند هشتاد ساله ها شد .

خاطراتش از دكتر در روزهاي بعد از برخاستن از بستر بيماري و پذيرفتن وزارت خارجه آنقدر كم بودكه به ياد نمي آورد. در آن روزها او همسرش را ،پدر پسر كوچكش را در لابلاي خطوط روزنامه ها مي جست. كمتر به خانه سر مي زد . او به عنوان جوانترين وزير خارجه ايران كار بزرگي كرده بود: «قطع رابطه با انگلستان.» آن هم در زماني كه انگلستان بزرگترين قدرت دنيا به شمار مي آمد. او با هيچ كس سازش نمي كرد نه با دربار و نه حتي خواهر قدرتمند شاه . حكم تبعيد اجباري خواهر توامان شاه را كه دكتر مصدق داده بود او تاييد كرده بود . شاه ضعيف تر از آن بود كه در مقابل آن دستور، دستور تازه بدهد.

در دو سال گذشته او چه لحظات تلخي را گذرانده بود از آن روز تلخ بهمن كه شليك گلوله آن نوجوان دكتر را بيمار كرده بود تا آن روز تلخ مرداد ماه كه نيمه شب به خانه شان ريخته بودند و... يادآوري آن روزهاي تلخ مردادي سخت بود .آن روز ها اشك مردش را ديده بود .كاش نمي دانست كه آن وحشي ها چه با او و خانه اش كردند .از آن روز تا روزهاي زندگي مخفي دكتر بعد از بيست و هشت شوم مرداد . ياد بازجويي هاي متعدد ،سئوالات تكراري و پاسخهاي تكراري . روزهايي دلواپسي، مي دانست كه دكتر باز بيمار است اما نمي توانست به ديدارش برود.مي ترسيد او را تعقيب كنند و از جاي اختفاي دكتر خبردار شوند .تا روزي كه خبرآمد همسايه فضول محل پنهان شدن دكتر را خبر داده است .ياد لحظه اي افتاد كه خبر دادند .

سلطنت خانم بي حال روي تخت افتاده بود او را كه ديد گفت: مي بيني پري خانم اين زخم ها را مي بيني قرار بود تمام اين ضربات تن حسين را صد تكه كند اما من نگذاشتم . نگذاشتم شعبان بي مخ و اراذل همراهش حسينم را بكشند . خبر نداريد حالش چطوره فقط ناله اش را شنيدم .

برايش تعريف كردند كه زماني كه مي خواستند دكتر را به زندان ببرند عده اي از چاقو كش هاي تهران برسرش ريختند تا او را همان جا بكشند .اما سلطنت خانم نگذاشته بود. خود را سپر برادر كرده و تعدادزيادي از ضربات چاقو به خورده بود .نديده بود خواهري اين قدر فدايي برادر باشد .

روزهاي بعد تلخ تر بود دكتر را با تب و تني زخمي محاكمه مي كردند . مي دانست او هيچ گاه لحظه اي دست از عقايدش برنمي دارد . حتي با آن حال بيمار از آزادي دفاع مي كرد .

روزنامه حكم دادگاه زرهي را چنين اعلام كرده بود :دكتر حسين فاطمي محكوم به اعدام.

اعدام براي مردي كه تمام عمرش مبارزه براي ايران و آزادي آن بود حكم سنگيني بود .آن هم در زماني كه دكترهاي معالجش گفته بودند تا چند ماه ديگر بيشتر تحمل اين زخمهاي را كه بر بدنش آمده بود را ندارد . از روزي كه اين خبر را در روزنامه خوانده بود حال خوبي نداشت . هر صبح كه بيدار مي شد انتظار شنيدن اجراي حكم را داشت . اگرچه به او گفته بودند با حال بيماري كه دكتر فاطمي دارد او را اعدام نمي كنند اما باز هم مي دانست كه پسرش علي كوچك را بايد بدون مردش بزرگ كند.

بال پرنده را بست و خونهايش را شست . پرنده نفس نفس مي زد. قلبش آن قدر تند ميزد كه هر لحظه احساس مي كرد از حركت مي افتد .چشمانش را بست تا شايد لحظه اي بخوابد.

اطرافش پر بود از مردان نقاب پوش .در كنار ديوار مردي را ديد كه ايستاده، دقت كرد؛ آن مرد دكتر فاطمي بود. نقاب پوشان روي زمين زانو زدند و تفنگهايشان را به سمت دكتر نشانه رفتند. صداي مردش را شنيد كه مي گفت : زنده باد وطن .من افتخار مي كنم كه براي وطنم كشته مي شوم . ناگهان صدايش ميان صداي گلوله ها گم شد .همه جا به رنگ خون شد .چيزي درونش شكست . چشمانش را باز كرد.

علي گريه مي كرد آرام در آغوشش كشيد و زير لب گفت : آروم باش پسرم اتفاقي نيفتاده پدر برمي گرده . سپيده صبح زده بود برخاست در حالي كه علي را به سينه مي فشرد . به طرف طاقچه رفت تا ببيد پرنده در چه حالي است . پرنده بي حركت مرده بود . چيزي ميان گلويش را فشرد گرماي اشك را روي گونه اش حس كرد از ميان پرده اشك چشمش به صفحه تقويم افتاد : نوزدهم آبانماه 1333 شمسي.

posted by farzane Ebrahimzade at 3:17 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home