کوپه شماره ٧

Thursday, November 09, 2006

ياد ايامي كه .....

ياد ايامي كه در گلشن فغاني داشتيم / در ميان لاله و گل آشياني داشتيم
اين روزها هر بار كه مي خوام خبر بريزم با ديدن عكسي كه تينا توي كوچه خبرگزاري گرفته يك دفعه يك عالمه خاطره با اين شعر يادم مي افته. ياد روزهاي بي بازگشت گذشته. اين شعر منو مي بره به خيلي جاها. به پارسال، به مشهد، به اصفهان، به بالاي عالي قاپو و اون انتهاي دنيا روي پله هاي موزه ملي، به شيراز و شب حافظيه، به روزهاي تخت جمشيد و پاي صد ستون جايي كه اين شعر را با بچه ها خونديم. به سال آخر دانشگاه به سفر شيراز به دفتر گروه يادش بخير اون روزها بعد از اون سفر تاريخي به شيراز بچه ها اين شعر را نوشتند و بردند توي دفتر گروه زدند. به ياد اون روزهاي خوش جواني. اين روزها اين شعر منو ياد بهار 84 ياد بهار 74 مي اندازه ياد دلهره‌هايي كه داشتم چقدر اون روزها اين دلهره شيرين بود. چقدر با دوستام بودن خوب بود. هرچند يك روزهايي بد هم بود اما اين شعر منو مي برد به همه روزهاي خوب گذشته. مي بره به انتهاي فروردين 85 روي اون قهوه خونه مشرف به ميدون نقش جهان، باز نوك انگشتام يخ زده و پيشونيم گرم شده. دستامو گره مي زنم دور ليوان چايي و سرخ شدنشو مي بينم اما بازم يخ كرده. تو وجودم چيزي يخ زده. باز شعر توي ذهنم مي پيچه. چند وقت از اون نامه مي گذره همون نامه اي كه باهاش اين شعر رو فرستادي؟يك ماه يك هفته همون نامه اي كه ديگر جوابي نداشت. نامه آخرت..........
ياد ايامي ...
مرور مي كنم خاطرات خوب و بد را . خسته شدم اين چند وقت اين جواب را بارها براي آدم هاي حسابي و ناحسابي كه از سر دلسوزي يا تمسخر پرسيدند از خبرگزاري اومدي بيرون، خبرگزاريتون تعطيل شده گفتم نه ما داريم كار مي كنيم. ما داريم كار مي كنيم. همه چي مرتبه. اگه تعطيل شده بوديم كه سايتمون به روز نمي شد. مگه اسم منو زير خبرام نمي بيند. خسته شدم تكرار. دلم مي خواست يك زمان برگردان داشتم و تاريخ را به يك سال پيش بر مي گردوندم. انوقت از تك تك لحظه هام مي دونستم چه طور استفاده كنم. اونوقت مجبور نبودم اين نگاه هاي تمسخر آميزو تحمل كنم. مي دونم دوباره دارم مي رم توي تونل سكوت كردن و ريختن تو خودم. شايد فردا برم كوه فردا جمعه است. فردا مي رم كوه تا تمام خاطرات خوب و بد را بريزم ته دره شايدم سكوتم رو بشكنم و اون چيزي كه عقده شده رو ببرم. شايد دوباره زمزمه كنم ياد ايامي كه در گلشن فغاني داشتم.................

posted by farzane Ebrahimzade at 11:37 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home