کوپه شماره ٧

Wednesday, November 08, 2006

زنده هستم چون هنوز مي نويسم2

در پست قبلي مي خواستم درباره نوشتن بنويسم اما اين قدر به حاشيه رفتم نشد. مي‌خواهم از نوشتن خودم بنويسم. از زماني شروع كنم كه از نوشتن متنفر بودم. دوره مدرسه كه هر وقت بايد مشق مي نوشتم گريه ام مي گرفت. 22 سال پيش. تا اون جايي كه مي شد مشق هامو رج مي زدم. حتي بيشتر كلمات و خطوط را جا مي زدم و مي نوشتم( اين تيكه اش بد آموزي دارد) اميدوارم زير 15 سال نخونن. بدترين تبنيه عالم برام جريمه بود. حاضر بودم به شيوه قرون وسطي تنبيه و شكنجه بشم اما ننويسم. شاگرد ساعي هم نبودم و جريمه دائم بودم. حاضر بودم سي تا كتاب بخونم تا زماني كه چهار خط مشق شب كه مشق صبحانه بنويسم. دفتر به دست به مدرسه مي رفتم تا خانم معلم مشق ها را خط بزنه مي نوشتم. جاتون خالي از جريمه ها و ساير تنبيه ها. اما در هر صورت پنج سال دبستان سه سال راهنمايي را با اين دغدغه گذراندم. بيشتر از همه هم از رياضي نوشتن بدم مي آمد. براي همين هم الان يك رياضي دان هستم كه دو دوتا چهارتا بلد نيست. هنوز هم مغز و شعور رياضي را ندارم. از فيزيك فقط سرعت نور را بلدم. در دوره راهنمايي يك خانم ادبياتي داشتيم كه كشف كرد من بيشتر از هر رشته اي بايد دنبال تاريخ و ادبيات برم. مي گفت تو شعر ها را خيلي خوب مي خوني. اون زمان حداقل 30 تا غزل حافظ را حفظ بودم. 10 تا شعر و قصيده و 10 تا حكايت از سعدي و هجو نامه فردوسي براي سلطان محمود. رفته بودم سراغ نظامي و ويس رامين فخرالدين اسعد گرگاني. تازه سي شب از هزار و يك شب را هم خونده بودم. اين شد كه رفتم انساني و تجربي را نخواندم. معلم هايم تو دوره دبيرستان نظرات وتفاوتي داشتند. معلم هاي ادبيات معتقد بودند من آخرش ادبيات مي خوام. اما معلم تاريخ ها بر عكس روي تاريخ خوندن من شرط بسته بودند. يك بار يكي از معلم هاي تاريخم بعد از اين كه توي جواب دادن به سئوال هاي من ماند، گفت:« اميدوارم تاريخ بخوني و يك شاگرد نصيبت بشه از خودت بدتر كه توي اين سئوال بموني كه چرا كتاب هاي تاريخ ما اين همه دروغ مي نويسنن. » يك سال تحصيلي وقت داشتم كه در كتابخانه غني دبيرستان شهيد باهنر (هدف شماره 2) دوره كامل تاريخ تمدن ويل دورانت، تاريخ كسروي ، بعد از طوفان و غرش طوفان را بخونم. اما هيچ وقت يادم نمي ره كه نوشتن را مديون دو تا از دبيرهام هستم يكي دبير عربي سال دوم دبيرستانم. خانم پهلوان كه از اول كلاس از همه چيز حرف مي زد الا عربي. يك روز كه از چرت زدن تو كلاس عربي خسته شده بودم نمي دونم چي شد كه يك ورقه از وسط دفترم كندم و شروع به نوشتن كردم. با مداد قرمز و اين شد اولين داستان من كه بيشتر شبيه طرح بود. هفته ها همين بود. معلم ادبياتم خانم صفافر هم خيلي تشويقم مي كرد مي گفت تو خوب از كلمات استفاده مي كني. اين شد كه من كه از نوشتن متنفر بودم شروع كردم به نوشتن تا امروز. حالا روزي صدها صفحه ام بخوام مي تونم بنويسم ................
راستي من يكي از پست هامو به دليلي كه به خودم مربوطه حذف كردم.

posted by farzane Ebrahimzade at 2:00 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home