کوپه شماره ٧

Sunday, October 08, 2006

حرفی برای گفتن ندارم


چشماش مثل دو تا تیله رنگی بود. قهوه ای و براق. نگاه شاداب و پر از زندگیشو انداخته بود به آدم هایی که دو رو برش ایستاده بودند. نگاهش کردم نمی دونم چی نگاهم را برد به سمتش سنگینی نگاهش بود یا ..... یک چیزی توی دلم فرو ریخت اگه لباس صورتی تنش نبود نمی شد فهمید که پسره یا دختره آخه همه موهاش ریخته بودحتی ابرو هم نداشت اما چشاش هنوز قشنگ بود و نمی شد راحت ازش گذشت. بی اعتنا به اون آنژیو کتی که با یک آتل به دست راستش بسته بودند دستشو تکون می داد. یک درد خفیف توی نگاهش موج می زد.اما انگار از این که میون اون همه آدم بود خوشش می اومد اون خنده معصوم و نگاه کنجکاوش می گفت هوای داخل متروی زنونه چقدر خفه بود اما انگار دوست داشت. دو سالش هم نشده بود. می د راحت فهمید. روی دست چپش پر از کبودی بود. دست راستشم که معلوم نبود. یک دفعه یادم رفت که برای چی آمده بودم توی مترو، یادم رفت که سوار مترو شده بودم که برم تا ته خط و باز برگردم مثل وقت هایی که حالم خوب نیست و دلم نمی خواد آشنایی را ببینم. می رم سوار مترو می شم تا ته خط.با یک سی دی بی ته و یک دفترچه که می شه توش رو تا ته خط سیاه کرد. یادم رفت چند ساعت پیش دیگران به من به طعنه گفته بودند که داری حماقت می کنی. یادم رفت که عصبانی بودم بیشتر از اون یادم رفته بود اون پست قبلی را بعد از یک فصل سیر گریه کردن گذاشتم. یادم رفت چند ماهه بی پولم. من بودم و اون نگاه معصوم و پاک. یادم افتاد امروز 16 مهر است. مهر روز مهر به روایتی جشن مهرگانه. یادم افتاد روز جهانی کودک است. بغض باز توی گلوم پیچید این طفلک معصوم با اون نگاه بی گناهش می دونه امروز روزشه. یعنی این دردی که تو این سن و سال داره می ذاره 16 مهر سال بعد را ببینه. نفسم تنگ شد. کاش می شد کاری کرد. برای او و برای همه بچه هایی که مثلاون درد می کشن. احساس می کردم دیگه نمی تونم نفس بکشم. مترو توی ایستگاه ها می ایستاد و مردم سوار و پیاده می شدند. اما من از میان هوای تنگ و بوهای در هم عطر و عرق و صداهای درهم آمیخته زن ها فقط اون دوتا تیله معصوم را می دیدم. یاد نگاه همه بچه کوچولوهایی که در انتظار مرگ هستند بدون این که بفهمند این دردی که گرفتن چیه؟ یاد همه اون گل های کوچولویی که بدون دیدن 16 مهر رفتند و ....

از مترو که پایین آمدم دیدم اون طفلک توی بغل مادرش داره می ره. بازم نگام کرد و برام دست تکون داد. دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم.

وارد خیابان شدم هوای تازه خیابان توی ریه هام پر شد. اشک های سرد روی گونه ام را پاک کردم. یادم افتاد که امروز شانزده مهره روز تولد کیان و کیمیا خواهر زاده هام . یادم افتاد هنوز بهشون زنگ نزدم. یادم افتاد اون دو تا فسقلی حالا یازده ساله شدن. تلفنم را در آوردم و شماره گرفتم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 9:06 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home