کوپه شماره ٧

Sunday, October 29, 2006

پایان کار دنیا



« اگر روزی انسان در یک کوپه درجه یک مسافرت کند و و ادبیات در واگن بار، کار دنیا به سر رسیده است. »

نمی دونم چرا از این جمله خوشم آمد. این یکی از جمله های صد سال تنهایی است. در بخش آخرش اونجایی که تنها بازماندگان خانواده «بوئیدنیا» «آئورلیانو » و «اورسلا آرمانتا» باقی مانده است آلفونسو دانشمند اسپانیایی به زبان می آورد کتابهایش را به واگن بار می بخشد و می رود. علت علاقه من شاید به دلیل این که از روزی که «کوپه شماره هفت » راه افتاده هیچ جمله مناسبی برای آن پیدا نکردم. شایدم برای کسی که مرض خواندن دارد خیلی جالب است. هرچند این روزها با زحمت کتاب می خونم اما همینم خوبه دیشب به زور تونستم یکی از کتاب های رول دال که بنفشه جونم بهم کادو داده را تا صفحه 100 بخونم. قصه خوبی داره. راستی حرف کتاب شد یادم رفت بگم که تولد امسال خیلی خوب بود چون بیشتر دوستام برام کتاب خریدند. کتاب هایی که دوست داشتم بخونم و به خاطر تنبلی به تاخیر افتاده بود. هستی « ساختار و تاویل متن بابک احمدی، صنم « سرگشتگی نشانه ها»، احسان «دفاعیات عین القضات همدانی »، بنفشه که گفتم کتاب های رول دال و اون یکی بنفشه هم که کتاب « انسان و سمبولهایش» البته به جز کتاب کلی کادوی خوب گرفتن نگین برام دو تا CD آورده که سال ها دلم می خواست داشته باشمش اجرای « شاپرک خانوم» بیژن مفید و کوتی و موتی یکی دیگه از کارهای مفید. علی باریکانی و پروانه عزیزم هم وقتی برای دیدنم آمدند مجموعه اشعار «نصرت رحمانی» آوردند. آقای خدادوست هم که علی رغم بیماری روزبه پسرش بیمارستان بود به دیدنم آمدند، دو تا کتاب از «گفتگو در کاتادل» و «چرا ادبیات» را بهم کادو داد. دوستام به همراه کادوهاشون کلی دی ودی متنوع آوردند. به قول گیسو از همه ژانرها برات انتخاب کردیم که خوشت بیاد. از همه بیشتر «گربه روی شیروانی داغ» تنسی ویلیامز با بازی پل نیومن و الیزابت تایلور، فیلم جنجالی امسال «کد داوینچی» با بازی تام هنکس دوست دارم. میون همه کادوهایی که گرفتم خواهر کوچکم ( البته کوچک به نظر ترتیب سنی والا از نظر قد و خیلی چیزها از منم بزرگتره» یک عروسک بهم داد. یک لاکپشت سبز. یک لاکپشت کوچولوی مهربون اسمشو گذاشتم «خوزه آرکادیو». وقتی این رو روی کادوش دیدم یک دفعه یاد خوزه آرکادیو بزرگ «صد سال تنهایی» افتادم که سال های زیادی برای گنجی بی سرانجام تلاش کرد وقتی دیونه شد زیر یک درخت زنجیرش کردند و فراموشش کردند. خوزه آرکادیو شب ها بالای تختم می خوابه.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 10:51 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home