کوپه شماره ٧

Sunday, October 22, 2006

رنگین کمان من

«زندگی آن چه زیسته ام نیست. بلکه آن چیزی است که در خاطرمان مانده و آن گوه است که به یادش می آوریم تا روایتش کنیم. (مارکز)»

این نوشته مارکز رو این بالا نوشتم که همیشه یادم باشه اون چیزی که حس می کنیم نمی تونه واقعیت درستی از زندگی باشه. این رو من توی این روزها با تمام وجودم درک کردم و باهاش نفس کشیدم. خصوصا دو سه روز گذشته که پر از لحظه های پر تنافض و شیرینی بود.

گاهی وقت ها فراموش می کنیم کی هستیم و کجا ایستادیم گاهی وقت ها فراموش می کنیم کساییی هستند که تو روزهایی که احتیاج به اون ها دارند هستند و ما نمیبینیم چون وقتی غم و غصه بیاد می شیم محور دنیای خودمون. اما .... گاهی وقت ها یک اتفاقاتی در زندگی آدم رخ می ده تا با یک تلنگر بفهمی چه کردی و باید چی کار بکنی.

می دونید از اون صبح چهارشنبه 19 مهر ماه که کار من به بیمارستان افتاد و قضایای بعد آن تا دیروز اصلا خوب نبودم. روزهای سختی رو گذرونده بودم توی این ده روز من سه روز از زندگیمو گم کرده بودم. درست از لحظه ای که توی بیمارستان از حال رفتم تا شنبه که درد اصلیم معلوم شد و به قول مامانم حال و هوشم کمی سر جاش امد هیچی از زندگی نفهمیدم. بیدار بودم حرف می زدم اما یادم می رفت کی هستم و کجا هستم. توی این مدت با آمپول و سرم و کمپوت هایی که به زور به خوردم می دادند راه می رفتم. کارم شده بود گربه و خواب و حس این که من به آخر دنیا رسیدم. نه طرف تلویزیون می رفتم نه حتی حال گوش کردن آهنگ داشتم. منی که شب تا صبح صبح تا شب یک هدفون تو گوشم بود یک هفته کامل حتی توی کامپیوتر هم آهنگ گوش نمی دادم تازه اگه خواهر کوچیکم موق طرح کشیدن یک آهنگی چیزی می ذاشت حالم بد می شد. ده تا کتاب با موضوعای مختلف کنار دستم گذاشته بودم اما دریغ از یک خط خوندن. دیگه حتی ندبه بیضایی و سووشون سیمین هم نمی تونست آرومم کن. نوشته هام هم چرند و پرندهایی بود توی پست های قبلی گذاشتم. آن قدر که قسم خوردم دیگه نمی نویسم. در عین ناامیدی کامل بودم و غافل از اتفاقاتی که دور و برم می گذشت. آنقدر حس بدی داشتم که می خواستم همه قرص هایی که دکتر داده رو یک جا بخورم. یا رگ دستمو بزنم. این فکر مثل خوره به جونم افتاده بود که من به درد هیچ کاری نمی خورم. هیچ کس نیستم و نبودم. از دیدن قیافه ام تو آیینه حالم به هم می خورد. دست به کارهای عجیب و غریب می زدم. سرم پر از فکرای بد بود. بعضی روزها حتی جواب تلفن هام رو نمی دادم. تو این مدت روز و لحظه ای نبود که تنها باشم و تلفنم زنگ می خورد یا یکی از دوستام می آمد پیشم. مامانم شب و روز نداشت انگار نه انگار که من تا دو سه روز دیگه 32 ساله می شم. خواهر بزرگم و شوهرش که مشهده لحظه ای زنگ می زدند که من بهتر شدم یا نه. حتی نفهمیدم که عموم نیم ساعت برای من گریه کرد، پسر عمومام که دائما زنگ می زدند. خاله ام و ووو . تمام دوستام بنفشه که ساعت نه شب همون روز اول که مامانم بهش زنگ زده بود با مانداد شوهر عزیزش آمده بودند، بچه های خبرگزاری آزاده شهمیرنوری که همیشه پیشروی این جور کارهاست، تینا که بیشترین بدخلقی های من سر اون بود و اخلاق گند منو تحمل می کرد و به روی خودش نمی آورد، سحر گلم، حسن ظهوری که همیشه من باهاش خیلی بد تا می کنم_ این رو صادقانه اعتراف می کنم چون مثل برادرم خیلی دوستش دارم ـ زهرا کشوری نازنین، آمنه شیر افکن همشهری خودم، شهاب میرزایی با همه مهربانی هاش. علی رضا خدادوست که علی رغم این که روزبه کوچولوش مریض بود آمد. از پروانه و علی باریکانی و آزاده حسنین دوست های هم رشته ام. هستی پودفروش که تو این روزها درگیر هزارتا گرفتاری عروسیشه و حسین که وقتی شب شنبه که حالم بد بود به یاد آورد که امید واقعی یعنی چی؟ حسین پاریاس عزیزم که می دونم خودش الان گرفتار بیماری تبسم همسرشه اما هم تلفن زد و روی وبلاگش نوشته بود برام دعا کنن، حتی دوست هایی که با شنیدن خبر مریضی من بهم تلفن می زدند. نگار حسینی، نگین شیر آقایی، سام فرزانه،فرهاد رنجبران ، خانم سبزواری حسن سربخشیان، دبیر سرویسم شاهین امین و رامک همسرش که هیچی نمی تونم از خوبی هاشون بگم. دکتر نمکدوست که وقتی صداشونو پشت تلفن شنیدم باورم نمی شد. آقای کتابدار ، زری حاج محمدی با تمام مشغله هاش، ندا حبیب الله که بدون این که بدونه مریضم دلواپسم شده بود، حمید رضا حسینی همکلاس سابقم، بنفشه رحمانی گلم و صنم مودی که دائما احوال منو می پرسید و سارا امت علی که مثل همیشه حرفهاش مثل ده تا قرص مسکنه و کلاسش رو نرفت تا باهم حرف بزنیم به شیوه ای که توی این چهار ساله هر بار یکی از ما خوب نبوده راهی برای برون رفتش فکر کردیم. ....... خیلی ها رو می دونم از قلم انداختم ببخشید. دوست هایی که توی وبلاگم کامنت گذاشته بودند یا ایمیل زده بودند خیلی هاشونو نمی شناختم اما اونا محبت کرده بودند.با همه این خوبی ها من احمق بازم نمی فهمیدم که تنها نیستم اما اتفاق دیروز با همه فرق می کرد اگه تا این جااز بعضی از دوستام اسم نبردم به خاطر این بود که بگم شنبه 29 مهر برای من یک روز استثنایی بود. شب جمعه باز از اون روزهای سگی من بود جوری که دو ساعت پای تلفن برای تینا و هستی و حسین. وقتی گیسوی عزیزم صبح زنگ زد بعد از ظهر خونه ای باورم نمی شد که بعد از مدت ها دوستاییم رو ببینم که خودم مدت ها بود تو جمعشون نرفته بودم. دیروز عصر که بچه های _ بذارید به زبون رایج خودمون بگم ـ دوستای سایت زنان ایران همشون اومدند دیدن من. باورم نمی شد گیسو که مهربونیهاش با همه دنیا فرق داره، شادی صدر که می دونم خیلی مشغله داره، آسیه امینی و آوا دختر گلش، شاد آفرین قدیریان که هیچ واژه ای نمی تونه دوست داشتن منو ابراز کنه، ساقی لقایی که دوقلوهاشو گذاشته بود و دیدنم اومده بود، معصومه ناصری که عزادار بود اما آمده بود، فاطمه امین زاده که هیچ وقت من بدون خنده ندیدمش، شیوا زرآبادی که اونم با تمام گرفتاریهاش آمده بود؛ نسرین افضلی که از دانشگاه یکسره اومده بود و پرستو دو کوهکی نازنین. دیروز هر کدوم از بچه ها که می آمدند تازه من به حرف های مشاورم می رسیدم که می گفت تو خودتو و ارزش هاتو نادیده می گیری. دیشب تازه فهمیدم تو تمام لحظات این هفته من تنها نبودم فهمیدم من « فرزانه ابراهیم زاده» یک هویت ام که نادیده گرفتم و برای خاطر هیچ و پوچ خودم و خانواده ام را یک هفته عذاب دادم. فهمیدم دوست خوب یعنی این که وقتی تو احتیاج به کمک داری بهش تکیه کنی. دیروز دوباره رفتم تا دفتر خیابان سعدی اون بعداز ظهرهای سه شنبه. دیروز بود که فهمیدم تو تمام این ده روز این من نبودم که تنها بودم هاله ای از خودخواهی بود که دورم تنیده بود و نمی دیدم. پرستو می گه من یک سنگ سیاه دارم که هر بار حالم خوب نیست دستم فشارش می دم و غمم رو می گیره. من یک کریستال شفاف دارم که رو به آفتاب تو اتاقم گذاشتم و نور خورشید که بهش می تابه طیفی رنگ های قشنگ به وجود می آره از امروز به خودم قول دادم تا هر بار که دلم گرفت کریستالم رو نگاه کنم و یادم بیاد که من به اندازه این هزار تا شعاع نورانی دوست خوب دارم که وقتی بهشون احتیاج دارم هستند و منم باید مثل اون ها باشم. به خودم قول می دم که دیگه فکرای الکی نکنم پامو رو زمین بکوبم و یادم باشه من هزار تا رنگین کمان دوست دارم.

امشب حالم خیلی خوبه. فقط حال من نیست که خوبه مامانم هم بعد از نزدیک ده روز خیلی خوبه و ذوق و شوق داره و امشب بعد ده شب خوابید. خواهرام و برادرم حتی بابام که این چند روز حرفی نمی زد اما نگرانی مریضش کرده بود و به شیوه خودش با این مسئله رو به رو بود.

پی نوشت: امشب جای چند تا از بچه ها خالی بود لیلا موری، صنم دولتشاهی، مهتاب رحیمی، نازنین خسروانی و سپیده زرین پناه.

راستی این حافظه من هنوز خیلی قابل اعتماد نیست اگه کسی از دوستام از قلم افتاده منو ببخشه.

حرف هایی زیادی هست که باید بنویسم اما می ذارم برای روزهای بعد.

راستی اسکارلت توی برباد رفته یک جمله معروف داره که می گه :« فردا درباره این موضوع فکر می کنم» این جمله ورد زبون منم هست اما می خوام بگم برای تصمیم گرفتن همین حالا اقدام می کنم. برای فکر کردن همین الان هم دیره

راستی همه این ها را نوشتم که بگم من با داشتن این همه دوست خوب هیچ وقت تنها نیستم.

posted by farzane Ebrahimzade at 6:12 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home