کوپه شماره ٧

Thursday, October 19, 2006

مورخ 26/7/85

مورخ 26/7/85

باید این تاریخ را به خاطر بسپارم همانجوری که 17 مرداد سال 81 ازیادم نمی نمی رود. اما برای به خاطر سپردن درست این تاریخ باید کمی به عقب باز گردم تا این روز را که من را به حال اغمای چند ساعته برد را برای همیشه در خاطر بماند. درست در چنین روزی یعنی 26/7/83 بود که گمان کردم بعد از دو سال باید دریچه بسته قلبم را باز کنم. درست در چنین روزی بود که خیال کردم این نوری که در زندگی من آمده می تونه خلا بزرگی را که در وجودم بود پر کنم. تو در این زمان به من رسیدی. چه خیال باطلی. می خواهم برای اولین بار بار بی پرده بنویسم چون دو سال دیگر از زندگیم را به امید یک سراب سپری کردم. تو هیچ چیزی جز یک سراب نبودیی که من تشنه به دنبالش دویدم. 26 مهر 83 را باید به خاطر می سپردم چون گوش هایم را کر کرده بودم. کور بودم. هرکی هر چه گفت نشنیدم. چون تو آخر دنیا بودی چقدر مسخره است. نه؟ حتما تو هم به این آدمی که من توی ذهنم ازت ساخته بودم خنده ات می گیرد. حس کردم تو آخر دنیایی. اما هیچ وقت نخواستم خودم را تحمیل کنم. نمی خواستم تو و امثال تو فکر کنید به خاط شهرتت یا هر چیز دیگری که در وجودت نبود و به آن ها وانمود می کردی هر کاری که از دستم بر آمد بکنم تا ذره ای من را ببینی اما نه تنها ندیدی که چندین بار تحقیرم کردی. من برای تو ارزش یک پیام کوتاه چه طوری نداشتم. من برای کارهایی که برایت کردم منتی نمی گذارم. این مدت هم باز به خودم گفتم تو همان جفت گم شده منی اما نبودی. تا به حال تحقیر شدی تا طعم تلخش را حس منی. تا به حال کسی زیر پا لهت کرده و تو با این حال جلوی یک جمع خودت را جمع کنی و سنگینی نگاه تحقیر آمیز دیگران ببنی که مسخره ت می کنند که بین پیامبران جرجیس را انتخاب کردی. تا حالا دو بار تا مرگ رفتی نه هیچ کدام نبوده و نیست اما من به حرمت اون روز همه حرف ها را چشمم را روی کارهایت بستم و گذاشتم له ام کنی.
آره درست 26 مهر 83 بود که تو را برای اولین بار شناختم. چهار روز قبل از تولد سی سالگیم. توی آن روزهای پر از دلشوره تو به من رسیدی. درست ساعت 7شب 26/7/83 . دیر آمده بودی چون مریض بودی. می بیبنی با این که خیلی از خاطراتم را فراموش کردم این یکی را از یاد نمی برم. از یاد نمی برم که تو مقابل من نشستی و .... دکتر گفته زیاد به خودم فشار نیارم . این ها را نوشتم نه برای محبت گدایی کنم. که دیگر تویی وجود نداری که برایم اهمیتی داشته باشی. آنقدر این چند روز شرمنده محبت کسانی شدم که دو سال چشم هایم را به رویشان بسته بودم شده که برایم مهم نیست تو اصلا در گوشه زندگی من بودی یا نه. مثل همیشه بگذریم . می دونم حتی به من فکر نمی کنی چون حتی اسمم را فراموش کردی. حتی یک هفته فرصت ندادی تا به یاد بیاوری من کی بودم. از آسمان به زمین کشیدیم. شاعر شدم. با همه خوبی ها و بدی ها ساختم. از آدم پر شر و شوری که همه جا را برهم می زد خاکستری به جای مانده است. این خاکسترها رم امروز توی باد رها کردی. خوش باش اون دو چشمای فضول و نگران که تو ازش نام بردی برای ابد کور شد. اون دلی که با هر مریضی تو مریض می شد تا چند وقت دیگه از حرکت می ایستد. چه اهمیتی دارد. من هم مرده ام ولی تو خاطرت نموندم انگار کسی نبوده که دو سال از زندگیش را به پای خیال تو هدر داد. نه من کاری به تو ندارم. این را نوشتم تا برای همیشه تو را به سلامت بگذازم و بروم.

می نویسم تا بغض دو سالانه ام را روی وبلاگم بگذارم. می نویسم تا بدونی به خاطر تو عوض شدم . تمام اعتقاداتم را به دست باد دادم.

شاید دیگر ننویسم چون دکتر فعلا از نوشتن معذورم کرده است.

می دونم با خودت خیلی فکرها دارم محبت گدایی می کنم. اما قسمم را نمی شکنم. برو به سلامت و می سپرمت به خداییکه هیچ کدوم اعتقادی نداریم.

تا همیشه خداحافظ.

پی نوشت :

چون طی روزهای گذشته حالم خوب نبود و بخشی از حافظه نزدیکم پاک شده حتی گاهی نام خودم را هم فراموش می کنم. کتاب هم نمی تونم خونم چون نمی بینم.دکتر می گه به خاطر بیهوشی چند ساعته است.فکر می کنم دیگه ننویسم. شاید این آخرین پست من باشد. شاید برای همیشه خداحافظ.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:07 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home