کوپه شماره ٧

Monday, October 23, 2006

با کمی تاخیر مورخه اول آبان 1353


آلبوم عکس را ورق می زنم. چشمان براق دختر کوچولویی را می بینم که با موههای لوله لوله یک بلوز یقه گرد سفید پوشیده و به تنها شمع روی کیک نگاه می کند. آن طرفتر همون دختره اما با موهای صاف قهوه ای که تا روی گوش هاشو پوشونده و یک سلوار پیش سینه دار لی انگشت پر از خامه اش رو از کنار سه تا شمع روشن تو دهنش برده. چند تا ورق دیگه یک دختر بی دندنون با سارافن توسی و بلوز یقه اسکی سفید و یک کلاه رنگی با کاغذ کشی روی مو های لختش. بازم ورق دخترک بزرگ و بزرگ تر می شه. یک جا چهارده شمع داره اما موهاش لخت نیست به ضرب بیگودی آب جوشی منگول منگوله. تو عکس بعدی موهاشو بوکله کرده و یک کم از اون ابروهای کلفتشو باریک کرده با نوزده تا شمع و آخرین تصویر: به قاب آیینه خیره می شوم. تصویر زنی را در میان آیینه می بینم باز با موهای لخت کوتاه اما لابه لای موها تارهای نقره ای به چشمم می آید. به همین راحتی 32 سال زندگی خودم را مرور می کنم و از اول آبان سال 54 تا اول آبان 85 سفر می کنم. تا قبل از سی سالگی فکر می کردم روز تولد باید اتفاق مهمی باشد. اولین روزی است که تو چشمانت را رو به دنیا باز کردی و اولین بار گریستی. اما دو سال است که آمدنش را دوست ندارم. نه این که چون سنم بالا می رود برای این که فکر می کنم سال گذشته چه کارهایی باید می کردم و ناکرده باقی گذاشتم به قول اسکارلت برای فردا. امروز دوباره اول آبان است و من 32 ساله می شوم. اول آبان سال 1353 درست روز عید فطر ، یک روز سرد و بارانی در بیمارستان بازرگانان تهران دم غروب به دنیا آمدم. دیشب به طور اتفاقی درست سر غروب از کنار بیمارستان بازرگانان تهران رد می شدیم . دیدم مامانم نگاهم می کند و می خندد. پرسیدم چی شده ؟ گفت هیچی فقط دارم فکر می کنم انگار همین دیروز بود . با خودم گفتم برای من چه زود گذشت اما برای مامان این قدر زود نبود. من بزرگ شدم و او دارد پیر می شود. با خودم گفتم چقدر از آرزوهای مامانم را بر آورده کردم می خواستم بپرسم اما نپرسیدم. در این چند روزی که من مریض بودم او هم بیمار بود. از چهره خسته اش، از این که هر شب نیمه های شب آرام در اتاقم را باز می کرد و نگاهم می کرد و از قرآن خواندنش می فهمم. می دانم صدتا نذر و نیاز کرده که من خوب بشم. می دانم هیچگاه آن چیزی که او می خواسته نیستم. اما ...

امروز من 32 ساله می شوم. اما دیشب در چشمان مامان همان دختر کوچک را دیدم که با موهای منگوله دار قهوه ایش به کیک خیره شده.

راستی من یک دور کامل قمری زدم و دوباره ....... می خو ام امسال رو خوب شروع کنم.همین

می خوام دوباره اون چه توی پست قبلیم گفتم و تکرار کنم: با وجود خانواده و دوستانم این بهترین 32 سالگی دنیاست

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 5:51 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home