کوپه شماره ٧

Wednesday, May 31, 2006

پسری با دست های سبز

هفت هشت ساله بودم کلاس سوم یا چهارم دبستان که یک تابستان توی انبوه کتاب هایی که هر سال بابام می خرید یک کتابی بود که بارها خونده بودمش و سطر به سطرشو حفظ بودم داستان تیسو سبز انگشتی پسری که از انگشت هاش گیاه سبز می شد. می دونید وقتی بچه بودم خیلی شیطون بودم آنقدر شیطون که هیچ کس حریفم نبود. تنها چیزی که تابستونا می تونست اون دختر شیطون تخس رو کنترل کنه کتاب هایی بود که اول تابستون بابا و مامانم برام می خریدند. همه چیز هم می خوندم از کتاب های داستان تا کتاب های علمی. حدود سال 60 یا 61 بود که میون کتاب هام یک کتاب سبز با قطع پالتویی بود به نام تیسوی سبز انگشتی. نوشته موریس درونون ترجمه لیلی گلستان روی جلدش نقاشی یک پسری بود با چشمای آرام. گفتم داستان پسری بود که پدرش کارخانه توپ سازی داشت و به جای مدرسه تحت تعلیمات خاصی قرار گرفت. در یکی از همین روزها فهمید که دست هاش خاصیت عجیبی دارد و آن هم سبز کردن گل داشت. تیسو با دست هاش زندان و محله فقیر نشین و بیمارستان را سبز کرد و جلوی یک جنگ را گرفت و آخرش معلوم شد یک فرشته بوده است. فرشته ای که به آسمان می رفت. چند روز پیش بار دیگه این کتاب رو پیدا کردم. یکبار دیگه اونو خوندم یک راست رفتم توی هفت سالگی سال های پر خاطره دهه شصت روزهای کودکی. تیسوی سبز انگشتی هنوز هم برام جذبه اون روزها را داشت. نمی دونم ما بچه های خوشبختی بودیم یا بچه های حالا که کمتر کتاب می خونن. فکر می کنم این کتاب برای بچه های امروزی هم جذبه داشته باشه. شایدم بچه های عصر هری پاتر همذات پنداری با پسر بچه ای که دست هاش سبز می کرد ندارند.

posted by farzane Ebrahimzade at 11:08 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home