کوپه شماره ٧

Wednesday, April 26, 2006

بازم بارون

امشب بازم بارون و دل من تنگ تنگ، تنگ تر از همیشه. امشب خراب تر از همیشه منتظرم. منتظر یک معجزه. یک معجزه از بارون، یک معجزه واقعی. اما نه. دوره معجزه ها تموم شده. دیگه دستی ام اگه به آسمان بلند شه دست درخته که خشک شده رو به آسمون. آره دیگه معجزه ای نیست. امروز فهمیدم که دیگه کسی نخواهد بود که چشم انتظارش باشم. کسی که بیاد و سر روی شونه اش بذارم و سیر بگریم. امشب باز بارون و دل من تنگ تنگ تر از همیشه. آسمون ابری و دل من ابری تر. دلم می خواد گریه کنم اما نمی شه. وقتی همه شادن تو نباید شادی دیگران رو به هم بزنی. امشب یک بار دیگه فهمیدم هیچ چیزو به زور نمی شه به دست آورد. شاید باید برم تو قرنطینه. یک بار ازت خواستم حرف هامو بشنوی اما نمی دونم جوابی که گرفتم از تو بود یا از کسی دیگه. امروز عصر فهمیدم که ........... . بگذریم. از امروز به بعد قول می دم نگاهی که ازش هراس داری دیگه نگرانت نیست. تو آزادی از اون نگاهی که هر روز هست و فقط به دیدنت راضیه. چون به معجزه اعتقادی ندارم و می دونم تو هم قبول نداری دیگه صبح به صبح برای سلامتت صدقه نمی دم. از امروز این تو و زندگی ات و من هم دوباره خودمم و خلوتم.
کاش حرفی می زدی و من ............
امشب بازم بارون و دل من تنگ تنگ . کاش می فهمیدی تنهایی چقدر سخته. کاش می شد گریه کرد. می خوام برم ندبه بیضایی رو بخونم. شاید برای با گریه برای زینب دلم آروم بگیره. کی این دوره تموم می شه.

posted by farzane Ebrahimzade at 11:15 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home