کوپه شماره ٧

Tuesday, April 04, 2006

شما كه غريبه‌ نيستيد،

شما كه غريبه‌ نيستيد، اشناييد. آشناي آشنا مثل نامم به خودم. در اين مدت بارها با شما حرف زدم. با خيالتون درد و دل كردم. حرف‌هايي را زدم كه با روحم درميان مي‌گذارم.
شما كه غريبه نيستيد، آشناييد. حتي اگر در اين مدت كه مي شناسمتون به من تو نگفته باشيد. نامم را خالي نگفته باشيد.
شما كه غريبه نستيد، آشناييد. حتي اگر در اين 19 روز، در اين 465 ساعت كه نديدمتون، اسمم را نياورده باشي و يادم نكرده باشي. من شما را مي شناسم. آشناييد به اندازه همه اجزاي بدنم. آشناييد با روحم. به اندازه تمام ساعت‌هايي كه نفس كشيدم.
شما كه غريبه نيستيد . مي خواهم بگويم دلم شور مي زند. از اين كه بازي بايد جايي به پايان برسد. از اين كه نباشيد و نباشم.
شما كه غريبه نيستيد. خسته شدم از اين بازي. خسته ام از بازي قايم باشك، خسته ام از همه چيز. شما كه غريبه نيستيد. فقط كاش اين حرف ها را فقط براي شما مي نوشتم.


پي نوشت: اين روزها كتاب «شما كه غريبه نيستيد» هوشنگ مرادي كرماني را براي بار چندم خواندم. آنقدر نثر ساده و آشنايي دارد كه كافي است قدم در جهان اين داستان بگذاريد آنوقت مي تونيد با مرادي كرماني و كودكي هوشو دوست داشتني تو سيرچ قدم بزنيد و همراه او تا بازار و شبانه روزي كرمان برويد و در محله‌هاي قديمي تهران نفس نفس بزنيد. اين نوشته رو تحت تاثير اين كتاب نوشتم. شايد يك پست ديگه راجع به اين كتاب بنويسم. اما الان ذهنم پيش كسي است كه اين نوشته را نمي‌خواند.

posted by farzane Ebrahimzade at 4:50 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home