<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305</id><updated>2011-11-24T02:45:32.366+03:30</updated><category term='کودکی ها'/><category term='وب نوشت'/><category term='داستان نوشتخدا'/><category term='نامه نوشت'/><category term='فيلم نوشت'/><category term='فحشاي مقدس'/><category term='كودكي‌ ها'/><category term='عاشقیت'/><category term='بم نامه'/><category term='کوپه شماره هفت'/><category term='انقلاب نوشت'/><category term='تاريخ مدرسه'/><category term='زن نوشت'/><category term='رادی'/><category term='ميراث نوشت'/><category term='میراث نوشت'/><category term='شهزاد'/><category term='زمستان'/><category term='نوروز نوشت'/><category term='اول مهر'/><category term='فحشای مقدس'/><category term='شعر نوشت'/><category term='تاریخ نوشت'/><category term='تاريخ نوشت'/><category term='عاشقانه'/><category term='جشنواره نوشت'/><category term='نادر ابراهیمی'/><category term='خاطره نوشت'/><category term='سورس اسنیپ'/><category term='سفرنوشت'/><category term='داستان نوشت'/><category term='برج شیشه ای'/><category term='وب  نوشت'/><category term='كودكي ‌ها'/><category term='دل نوشت'/><category term='خوزه آرکادیو'/><category term='زن نامه'/><category term='کتاب نوشت'/><category term='مدرسه نوشت'/><category term='سفر نوشت'/><category term='بیروت'/><category term='بیانیه'/><category term='فال'/><category term='تئاتر نوشت'/><category term='سورس اسنيپ'/><category term='سینمای پویا'/><category term='نمایشنامه نوشت'/><category term='رادي'/><category term='فیلم نوشت'/><category term='سفر'/><category term='شعرنوشت'/><category term='برج شیشه‌ای'/><title type='text'>كوپه شماره هفت</title><subtitle type='html'>نكته خاصي نيست فقط مي خوام حرفهاي دلمو گاهي هم غرغرهامو اين جا بنويسم مثل همه</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://7thcoupe.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>798</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-4687392878196591339</id><published>2011-02-06T03:19:00.001+03:30</published><updated>2011-02-06T03:38:15.761+03:30</updated><title type='text'>وطن هر کسی بخشی از وجود اوست ...</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TU3mAWLl_ZI/AAAAAAAAAZo/J3s6hRQqZfI/s1600/balochistan9.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 164px; height: 200px;" src="http://2.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TU3mAWLl_ZI/AAAAAAAAAZo/J3s6hRQqZfI/s200/balochistan9.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5570361207755767186" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Badr;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-family:Badr;"&gt;سوسن تسلیمی توی آخرین بخش از مصاحبه اش با برنامه تماشا یک جمله ای شبیه به این گفت. فکر کنم گفت وطن آدم همراهش توی چمدانش باهاش می آد هر جای دنیا که می خواد بره.... یا یک جایی درونش... این که دقیقا چه کلماتی رو برای توصیفش به کار برد این قدر اهمیت نداشته باشه اما معنیش این بود به نظرم که وطن آدم ها جزیی جدا نشدنی از وجودشان است و همراهشون مثل پدر و مادری که اونو به دنیا آوردند یا اسمی که براش انتخاب کردند به دنیا می آد و تا لحظه مرگ ازش جدا نمی شه. مصاحبه برنامه تماشا با سوسن تسلیمی &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language: FA;font-family:Badr;"&gt; که هر چند ربطی به موضوعی که می خوام بگم نداشته باشه اگر به نظرم متفاوت ترین بازیگریه که تئاتر و سینمای ایران به خودش دید و &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;تکرار شدنی نیست &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language: FA;font-family:Badr;"&gt; خیلی ارزشمند و دیدنی بود و پر از تجربه های زنی بود که برای بازیگر ماندن در داخل و خارج از کشورش خیلی سختی کشیده بود، اما به نظرم این جمله آخرش از همه مهم تر بود چون دیدم که همه دوستانم که این روزها این برنامه را به اشتراک گذاشتند هم این نکته را هایلایت کردند. صرف نظر این که سوسن تسلیمی این جمله را گفته به نظر منم این نکته خیلی موضوع مهمی بود که نایی جان باشو غریبه کوچک به اون اشاره کرد. در این چند روزی که این مصاحبه رو بارها دیدم با شنیدن این جمله خیلی به فکر فرو رفتم و به نظرم این مسئله همه ماست. چه ماهایی که در وطن خودمان هستیم چه کسانی که خارج از کشور هستند، این که با دید مثبت و منفی وطن آدم همراهش بدنیا می آد و همه جا باهاش همراهه. این شامل همه ما می شه چه کسایی که دلشون به قول معروف در عشق وطن می تپه و چه اونایی که حس خاصی نسبت به این وطن ندارند و چه آن هایی که وقتی پاشون رو از این مملکت می گذارند بیرون می گویند از اون خراب شده بیرون آمدیم و دیگه وطنمون یک جای دیگه است... همه ما وطنمونو با خودمون حمل می کنیم. راستش این مقدمه بلند رو گفتم که بگم این حس همراهی وطن مثل حسی که من الان دارم خیلی هم دوست داشتنی و خوب نیست. می دونم حاشیه و مقدمه حرف هایی که خواهم گفت بلندتر از متنش خواهد شد اما مجبورم یکی دو تا نکته رو اشاره کنم: اول این که اصلا نمی دونم چرا دارم اجازه می دم این کلمات با همه تناقض هاشون روی کاغذ مجازی تاپیپ بشن و دوم این که &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;حس من نسبت به ایران سرزمینی که بدنم از خاکش شکل گرفته هیچ تغییری نکرده و هیچ قصد توهینی به دوستانی که این جا و خارج از ایران هستند ندارم پس مطلب منو بدون عینک بدبینی و احساسات بخونید. برای من ایران جزیی جدا ناپذیر از وجودمه اما گاهی وقت ها وطنی که بخشی از وجودتت رو باید انکار کنی چون همین تکه وجودت نمی گذاره دیده بشی برای همین با دوستانی که وطنشونو انکار می کنن و بهش می گن خراب شده همدردی می کنم با پوزش از همه دوستان وطن پرستم. راستش را بخواهید به نظرم این که وطن آدم بخشی از وجودشه همیشه حس خوبی نسبت به زادگاهت نیست. بله منم مثل خیلی از شماها بارها وقتی خواستم از ملیتم بگم و بگم ایرانی و ایرانی تبار هستم سرمو بالا گرفتم و صدام نلرزیده اما گاهی وقت ها هم صدام لرزیده که بگم زاده این سرزمینم. نه برای این که وطنم را دوست ندارم به خاطر این که قضاوت درباره وطنم قضاوت درستی نیست و من چون با کسی که داره این قضاوت را می کند همعقیده هستم سرمو می اندازم پایین می گم وطنم...می خوام بگم درسته وطن آدم بخشی از وجودشه که ازش جدا نمی شه اما این وطن درهمه و گاهی وطنت را نه از روی هزاران سال قدمت تاریخی و غنای خاکش که براساس رفتار آدم هاش و گفتار گردانندگانش قضاوت می کنند پس خجالت می کشم از آن دوست افغانی که به جرم مهاجرتی که سرنوشت ناخواسته اش بوده با خفت دستاشو می بندند و با لباس های پاره راهی مرز می کنند و دم مرز رهاش می کنند. بغض می کنم از این که می بینیم پشتوهای همسایه ی شرقی ام رنگ به اسم ایرانم پرت می کنند اما نمی تونم در مقابل این که حکومتی که تابعش هستم به خاطر قدرت نمایی کامیون های سوخت را پشت مرز متوقف کرده با عصبانیتش رو تایید نکنم. تحقیر می شم وقتی دختر لبنانی که با همه می خندد تا به من می رسد و پرچم سه رنگ کشورم را روی بلوزم می بینید اخم می کند و به سمت دیگری می رود اما باهاش همدردی می کنم که سلاح ها و جوانانی که تربیت می شوند که نگذارند آرامش به سرزمینش برگردد نام وطن من را دارند. فریاد توی گلوم حبس می شه در مقابل سفارت هایی که تا به پاسپورت قهوه ای رنگم نگاه می کنند می گویند &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"  style="mso-bidi-mso-bidi-language:FA;font-family:Badr;"&gt;IRANIAN CITIZEN…NO&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style=" mso-bidi-language:FA;font-family:Badr;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt; اما قبول می کنم که ارزش این دفترچه را عملکرد داخل وطنم به اندازه ای پایین آورده که این &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"  style="mso-bidi-mso-bidi-language:FA;font-family:Badr;"&gt;No&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style=" mso-bidi-language:FA;font-family:Badr;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt; لعنتی بخشی از اون باشه. راستش این جمله رو که از سوسن تسلیمی شنیدم نمی دونم چرا بی اختیار یاد پارسال افتادم که کنسول سفارت مصر در امان پایتخت اردن توی ایمیلش نوشت درست است که شما خبرنگار و پژوهشگر تاریخ هستید و به حکم قانون رسمی می توانید به هر کشوری سفر کنید اما چون شما شهروند ایران هستید براساس قوانین کشورم نمی توانم به شما ویزا بدم. این ایمیل درست بعد از یک سخنرانی بود که یکی از سران مملکتی در یکی از مجامع عمومی جهان ازطرف کسی آمده بود که چند هفته قبل در جواب درخواست ویزایم نوشته بود مرزهای کشور من برروی خبرنگاران و پژوهشگرانی که قصد دارند برای دوستی به این سرزمین باستانی بیایند باز است....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-family:Badr;"&gt;این ها رو نگفتم از این که بگم که از این که این تکه از وجودم را همه جا دنبال خودم ببرم خوشم نمی آد خواستم بگم برخلاف خیلی از دوستان گاهی حس بدی از نشان دادن این تکه از وجودمان به سراغمان می آید که با وجود حس بد ازش دفاع می کنیم، اما به هر حال همه چی وطن در همه خوب و بدش و چه انکار کنیم چه نکنیم با ماهست همین. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-family:Badr;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;پ.ن: یک بار دیگه تاکید می کنم دلیل خاصی نداشت چیزایی که گفتم اما همه نظرات منفی و مثبتتون رو قبول دارم و فقط حسم رو گفتم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-4687392878196591339?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/4687392878196591339'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/4687392878196591339'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='وطن هر کسی بخشی از وجود اوست ...'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TU3mAWLl_ZI/AAAAAAAAAZo/J3s6hRQqZfI/s72-c/balochistan9.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-5922097328997686696</id><published>2011-01-21T03:33:00.000+03:30</published><updated>2011-01-21T03:34:30.748+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>شونه هاتو بنداز بالا و...</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:Badr;font-size:6;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 19px; line-height: 21px;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;با عصبانیت می گم: آخه تو که نمی دونی چی شده؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;مثل همیشه می خنده و می گه: خب تعریف کن ببینم چی باز تو رو این طوری عصبانی کرده؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;می گم: بیشعور زنگ زده به من و بعد از این که کلی حرف کلفت بارم کرده و از نوشته ام، همونی که بیشتر آدم هایی که قبولشون دارم و سرشون به تنشون می ارزه گفتند کار خوبیه و باید حتما توی یک نشریه معتبر چاپ بشه ، ایراد گرفته می گه بیا یک دوره یادت بدم چی بنویسی. به من می گه یک سر بیا پیشم تا یادت بدم نوشتن چه جوریه. قبلشم برو فلان سایت اون نوشته منو ببین حتما. می فهمی می گه بیا بهت یاد بدم چه جوری باید بنویسی. اونم کی آدمی که بلد نبود یک جمله ساده رو سر هم کنه و خودم دستشو گرفتم آوردمش و الفبای نوشتن بهش یاد دادم. حالا برم وردستش بشینم ازش نوشتن یاد بگیرم. تو باشی چی کار می کنی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;می گه: هیچی. چه اهمیتی داره خوب بهش بگو وقت کنم می آم از تو هم چیزی یاد می گیرم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;می خوام از عصبانیت قاطی کنم و با خشم بگم: آخه...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;دستاشو بالا می گیره و می گه: خوب فهمیدم آخه تو آدمش کردی و نوشته هاش ارزش نداره؟ اما شایدم بهت یک چیزی یاد داد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;و می خنده. می دونم مسخره ام نمی کنه. می گم: اما این همه اش نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;می پرسه: ادامه اشو بگو خانم عصبانی بداخلاق.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;براش با همون عصبانیت درباره حرف هایی که زده بخصوص راجع به زبان یاد گرفتن و این ها گفته و این که فکر می کنه خیلی زبان بلده و بعد با عصبانیت این جمله اشو تکرار کردم که خوبه آدم ها مثل من زبان یاد بگیرن تو که خودت خیلی بلد نیستی حرف بزنی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;دستشو می گیره جلوی دهنش که خنده اشو نبینم. بعد می گه: خوب تو چی گفتی؟ می خواستی به انگلیسی بهش بگی ببخشید که من نمی تونم حرف بزنم. اینو که خوب بلدی بگی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;نگاهش می کنم&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;و می خوام کله اشو بکنم. اما با دست اشاره می کنه تسلیمم. می گم: حالم از این آدم های خود شیفته که با تحقیر دیگران خودشونو بزرگ می کنن بهم می خوره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;نگاهم می کنه و می گه: الان دیگه همه عصبانیتو گفتی؟ اجازه هست بانو.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;انگشتمو به طرفش می گیرم و می گم: نری بالای منبر حوصله موعظه شنیدن ندارم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;می گه : بذار حرف بزنم بعد بگو حوصله ندارم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;سرم رو تکون می دم که یعنی خوب بگو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;می گه: ببین من نمی فهمم چرا عصبانی شدی. بی خیالش مگه تو با حرفایی اون آدم ارزشت کم می شه. کسی که تو رو می شناسه با حرف های اون آدم قضاوتت نمی کنه. اگر طرف این قدر احمق باشه که این جوری قضاوت کنه بذار توی حماقتش بمونه. به حرفای اون آدم با خصوصیاتی که تو می گی و من می شناسم چه اهمیت داره و چه لطمه ای به تو می زنه. دردت گرفته آره می فهمم چون آسون به این جا نرسیدی اما جایگاهت به اندازه تلاشت بالا هست که نتونه بهمش بزنه. هر چی گفت برای خودش گفته. همه این حرفایی که این یارو به تو زده کائنات رو به اندازه یک بار بال زدن پشه تکون نداده. تو به خاطر این چیزی که توی کائنات ارزشی نداره داری روحتو آسیب می زنی؟ شونه هاتو بالا بنداز و بذار کائنات به تو قدرت بده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr; mso-bidi-language:FA"&gt;هنوز عصبانیم اما فکرشو که می کنم می بینیم راست می گه. مثل همیشه . توی ذهنم شونه هامو می اندازم بالا و یک دقعه بعد حس می کنم که دیگه عصبانی نیستم.....&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%; font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Calibri;mso-ascii-theme-font: minor-latin;mso-hansi-font-family:Calibri;mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-5922097328997686696?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/5922097328997686696'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/5922097328997686696'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='شونه هاتو بنداز بالا و...'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-9151056055655360144</id><published>2010-12-02T01:49:00.002+03:30</published><updated>2010-12-02T01:52:32.495+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دل نوشت'/><title type='text'>آسوده بخواب آقای جوان</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;a name="OLE_LINK2"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a name="OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Zar"&gt;سلام آقای جوان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span style="mso-bookmark: OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 14.0pt;line-height:115%;font-family:Zar"&gt;اسم کوچکت را مطمئن نیستم بدانم، چون نمی دانم برادر کوچکتری یا بزرگتر اما نام خانوادگیت را می دانم.ببخشید که همین اول کار می گویم که از این که به این نام خانوادگی صدایت کنم کمی معذبم، پس به همین دلیل بگذار آقای جوان صدایت کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span style="mso-bookmark: OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 14.0pt;line-height:115%;font-family:Zar"&gt;آقای جوان امروز حال و احوالت خوب بود؟ از صبح تا الان توانستی چشم روی هم بگذاری؟ امشب چی؟ امشب سر آسوده بر بالین می گذاری؟ می دانی چرا می پرسم چون جایی خواندم که &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;کابوس 9 ساله زن امروز سحر هنوز آفتاب سر نزده &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;به دست تو به پایان رسید و دل خانواده ای بزرگ مثل خانواده تو از گرفتن انتقام مرگ زنی که مادری دوست داشتنی و دختر فراموش نشدنی بود آرام گرفت! اما واقعا آرام گرفت؟ تو امروز انتقام صحنه تلخی که 9 سال پیش در خانه پدریت دیدی را گرفتی و زنی را که به عنوان همه دلیل مصیبت های این چند ساله ای که به خانواده تو &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Zar"&gt; خانواده تو که می گویم منظورم خانواده ای است که الان زیر سایه اشان زندگی می کنی تو و برادرت را می گویم نه خانواده ای که داشتی و پدری که نام فامیلت را از او داری را شامل می شد- آمده بود به تو معرفی کرده بودند را با شوتی سنگین شبیه شوت هایی که پدرت روانه دروازه می کرد، به سینه خاک فرستادی تا دیدن صحنه تلخ مادری در میان خون خود را فراموش کنی. فکر می کنی این آخر داستان بود؟ آیا صدای التماس های آن زن در لحظه های آخر از یادت رفته؟ آیا دیدن دست و پا زدنش در لحظه آخر را می توانی فراموش کنی؟ نه آقای جوان کابوس های تو نه از دیدن مادرت در میان خون به پایان نرسیده حالا کابوس این زن تو را رها نخواهد کرد این را حتم دارم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span style="mso-bookmark: OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 14.0pt;line-height:115%;font-family:Zar"&gt;از صبح دارم به این فکر می کنم که چرا تو تویی که &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;تا جایی که یادم هست هنوز 22 بهار را ندیده ای باید مجری حکمی باشی که یک قاضی شرع بیشتر از 7 سال نتوانست پای آن را امضا کند چرا که شک داشت قاتلی که می گفتند قاتل است، قاتل باشد و این قاضی شرع برای پایان دادن به کارهای ناتمام قبلی مثل بقیه حکم هایی که این روزها دارد یکی پس از دیگر امضا می شود داستان را تمام کرد تا این پرونده در بایگانی قضاوتش مخدومه شود و مقصر اصلی بتواند بی هراس وجود زنی که &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;زندگی تازه ای را در جای دیگری از جهان امشب را به صبح برساند. این سئوال دارد آزارم می دهد که چرا تو باید تمام کننده داستانی شوی که مقصر بیگناه است و بیگناهان &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark: OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;"&gt;…&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Zar"&gt;. می دانم که در این سال هایی که گذشت بارها در جلساتی که مربوط به بازجویی و دادگاه آن زن حضور داشتی و بهتر از من که تنها یک بار در یکی از دادگاههایش بودم و یک بار از نزدیک دیدمش او را می شناسی. پس باید خوب بدانی که تو حکمی را اجرا کردی که پدرت 9 سال پیش با انداختن همه گناه به گردن آن زن و انکار عشق او اجرا کرده بود. بله دوست آقای جوان تو صندلی را از زیر پای یک زن مرده کشیدی. زنی که جرمش عشقی ممنوع بود. عشقی که به خاطرش تا پای مرگ رفت بی آن یک لحظه از آن پشیمان شود. برای این می پرسم چرا تو مجری این حکم شدی چون تو زنی را مادرت را کشت از حق حیات محروم نکردی؛ انتقام توهینی را که به روح مادرت شده بود را گرفتی. درست شنیدی آقای جوان تو و خانواده ات بهتر از من می دانی که آن زن را نه به جرم قتل نکرده به جرم خیانتی که پدرت به مادرت کرد، محاکمه و اعدام کردید. تو &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;زنی &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;را &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;بالای دار بردی که شاید می توانست بعد از آن حادثه وحشتناک جای مادرت بیاید این جرم او بود. زنی که وقتی زمانی که مادرت زنده بود و در خیالش راحت بود که تنها زن زندگی پدرت هست، مثل خیلی زن های دیگر وسط زندگی شما آمده بود. زن هایی که بعد از مرگ مادرت- کشته شدن مادرت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Zar"&gt; پیدا شدند و در ذهن تو و خانواده ات خاطره مادرت را خط خطی کردند. این زن به جای همه آن زن ها تقاص پس داد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:115%;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;"&gt;…&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Zar"&gt; پس به خانواده ات بگو خیالشان راحت که زندگی از دست رفته دخترشان حالا بار دیگر به دست آمده و خاطره خش برداشته اش پاک شد. تو انتقام زندگی از دست رفته مادرت را گرفتی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;"&gt;…&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Zar"&gt; حالا با اجرای آن حکم مادرت زنده نشد و زنی دیگر هم به زیر خاک رفت، پس امشب می توانی آسوده بخوابی اگر ناله های و دست و پا زدن های &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;لحظه های آخر آن زن رهایت کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;"&gt;…&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Zar"&gt;. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark: OLE_LINK2"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bookmark:OLE_LINK1"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;mso-bidi-font-family:Zar"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-9151056055655360144?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/9151056055655360144'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/9151056055655360144'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='آسوده بخواب آقای جوان'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-665043312414746611</id><published>2010-11-01T17:57:00.000+03:30</published><updated>2010-11-01T17:58:16.987+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دل نوشت'/><title type='text'>تو یادت نبود، من یادم بود</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;font-family: &amp;quot;B Zar&amp;quot;;mso-bidi-language:FA"&gt;یادم بود اگه تو یادت نبود که حتی اگر توی این هشت ماهه یک حالت چطوره ساده بفرستی یک تولدت مبارک خشک و خالی بگی. من یادم بود امروز 39 ساله می شی و فقط یک سال دیگه به فرصتی که به خودت دادی برای کمال نزدیکتر. یادم بود که امروز روز توئه و مثل همه این روزهایی که گذشت دیگه هیچ سهمی از روزهای تو ندارم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;font-family: &amp;quot;B Zar&amp;quot;;mso-bidi-language:FA"&gt;یادم بود امروز 10 ابان است و یادم بود که دستم بی اختیار سراغ کلمات و اعدادی که ما را به هم متصل می کنه نرم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;font-family: &amp;quot;B Zar&amp;quot;;mso-bidi-language:FA"&gt;یادم بود حتی اگه تو یادت رفته باشه که روزی کسی مثل من در زندگیت آمد و بخشی از خاطراتش را با تو سهیم شد....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;font-family: &amp;quot;B Zar&amp;quot;;mso-bidi-language:FA"&gt;یادم بود که پارسال چقدر این روز برایم فرق داشت با همه روزها و امروز چقدر آرام گذشت زیر نم نم آرام باران....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;font-family: &amp;quot;B Zar&amp;quot;;mso-bidi-language:FA"&gt;یادم بود که دیگر به تو نگویم عزیزم تولدت مبارک کاش تو هم یادت می ماند&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;mso-bidi-font-family: &amp;quot;B Zar&amp;quot;;mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-665043312414746611?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/665043312414746611'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/665043312414746611'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='تو یادت نبود، من یادم بود'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-4948818792909319581</id><published>2010-10-17T00:16:00.000+03:30</published><updated>2010-10-17T00:18:02.485+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>برداشت هایی از قطار بی کوپه</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Badr;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma"&gt;برداشت اول قطار پردیس تهران مشهد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Badr;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma"&gt;واگن 3 صندلی 28 &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Badr;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma"&gt;قطار بدون تاخیر ایستگاه تهران را رد می کند. راس ساعت 7 صبح روز یکشنبه. خانه های ساده جنوب شهر یکی یکی از جلوی پنجره می گذرد. از پشت سر صدای خش خش می آید. همراه با صدای خش خش بوی تخم مرغ آب پز در فضا می پیچد. این ترکیب با جمله بفرمایید حاج آقا کامل می شود. هفت هشت حاج آقا هستند که لابه لای حرف هایشان متوجه می شوم دارند برای زیارتی چند روزه به مشهد می روند. آن که پشت سر من نشسته یک سبد پر از خوراکی آورده است. این را به همراه فلاسک بزرگ چایی که صدایش از همان ابتدا در این سمفونی خوردن جزو صداهای اصلی است را وقتی از جایم بر می خیزم تا چند قدمی راه بروم می بینم. یکی از حاج آقا ها از ثواب زیارت امام رضا در ماه ذیقعده می گوید. آن یکی دیگر که در صندلی آن طرفتر نشسته و هی کنار صندلی این حاج آقا خوراکی می آید دارد با تلفن از ارباب رجوعی می گوید که آمده گردن کج کرده تا کارش راه بیاندازند می گوید و می گوید ارباب رجوع اون کسیه که هوای کارمندها را داشته باشد. این را که می گوید صدای تق تق به هم خوردن مهره های تسبیحش را می شنوم... بعد از خوردن صبحانه دوم که مال خود قطار است صدای خنده هایشان می پیچد. اس ام اس هایی که خوانده می شود... گوشی را در گوشم می گذارم و صدایش را بلند می کنم و حالا موسیقی &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-font-family:Badr"&gt;Requiem of dreams &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Badr;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;دارن ارنوفسکی همه ذهنم را پر می کند. چشمانم را می بندم و تنها دارم حرکت یکنواخت قطار را لابه لای نوای ارکستر گم می شوم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Badr;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma"&gt;برداشت دوم قطار پردیس مشهد تهران&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Badr;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma"&gt;واگن 5 صندلی 20&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Badr;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma"&gt;قطار نزدیک تهران رسیده است. آخرین ایستگاهی که گذشته تابلوی ورامین را داشت. ردیف خانه های کوچک و محقری که پشت بامشان پر از حلب های خالی روغن و آشغال و ماهواره های کوچک است می گذرد. &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-font-family:Badr"&gt;Ring Tone &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Badr;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;های مختلف از نوحه تا رنگ بابا کرم به صدا در می آید و همراه می شود با صداهایی که می گوید آره نزدیک تهران هستیم. بیاین دیگه. یک کاروان حاج خانم هایی است که بدون همسرانشان چند روزی آمدند مشهد. یکیشان که صندلی پشت صندلی من نشسته چادر نماز تیره ای بر سر دارد. از همان ابتدای راه زن ها بلند بلند با هم حرف می زنند. از سفر بعدی می گویند که یک ماه دیگر به نظرم به &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;ماسوله است. یکی از آن ها که مقنعه چوندار مشکی بلندی زیر چادر کش دارش پوشیده می گوید انشاالله کربلا هم جور می کنم. اهل یک هیات هستند و به نظر می اید این خانم سرپرستشان است. این را هم لابه لای حرف های بلند بلندی که از پس صدای موسیقی هم شنیده می شود می شنوم. که لابه لای خنده زن ها می پیچد که می گویند چیه حاج آقا منتظره؟ داره می آد دنبالت... بابا خوش به سعادتش. بی خود نبود این همه دلواپسش بود.... لنز دوربین را رو به تصاویر در گذر تنظیم می کنم و شاتر می زنم. کاش می شد این خانه های خرابه را نشان داد و گفت این جا هم مردمانی هستند همشهری ما. باز یکی از این آهنگ های رقص دار می پیچد و در صدای زنی گم می شود که می گوید: سلام عزیزم. من زن دایی هستم مهشید جان. بله مشهد بودیم. جای همه خالی زیارت خوبی بود... ممنونم. مگه می شه دعا نکنم. همه اتونو اسم بردم. از آقا خواستم همه اتون سر خونه زندگیتون باشید و خدا شوهرهاتونو به راه راست هدایت کنه ... بقیه جملاتش لابه لای جمله همان رئیس کاروان گم می شود که: داری پشت بلندگوی مسجد حرف می زنی زری خانوم... و خنده جمع... شاهین نجفی می خواند اسمشو تقدیر نذار و از پشت ویزور دختر کوچکی را می بینیم که روی پشت بام خانه محقری لابه لای آشغال ها دست تکان می دهد. دستم روی شاتر می رود اما شاتر نمی خورد........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Badr;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma"&gt;پ.ن: این قطارهای پردیس تحول عظیمی در مسافرت به مشهد است. باور نمی کنید که صبح ساعت 7 حرکت کنید 3 می رسید دروازه مشهد. کلی خوبه... این اصلا تبلیغ نبود.راستی یک اشکال بزرگ داره اما دیگه کوپه نداره و من این بار کوپه شماره هفت رو ندیدم. &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-4948818792909319581?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/4948818792909319581'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/4948818792909319581'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2010/10/blog-post_17.html' title='برداشت هایی از قطار بی کوپه'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-3617296608141175988</id><published>2010-10-02T03:04:00.001+03:30</published><updated>2010-10-02T03:14:32.971+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان نوشت'/><title type='text'>اعترافات سهمگین یک قاتل</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TKZyIeNZwtI/AAAAAAAAAZQ/BRl3GLhCAQ0/s1600/3602425915_e7a2ce1cc3.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 158px;" src="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TKZyIeNZwtI/AAAAAAAAAZQ/BRl3GLhCAQ0/s200/3602425915_e7a2ce1cc3.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5523227482890289874" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:150%;font-family:Badr;mso-ascii-font-family: Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma"&gt;با کمال تاسف باید بگویم که شما دارید نوشته های یک قاتل را می خوانید... بله، متاسفانه باید بگویم که من یک قاتلم. یک قاتل که با خونسردی هر چه تمامتر جان یک موجود زنده رو گرفته. جان یک موجود زنده اونهم به جرم این که زیبا بود. زیباتر از من. برای همین دست انداختم گردن نازکش را گرفتم و در دستم فشار دادم. این قدر که راه نفسش بسته شد. البته این باعث مرگش نشد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:150%;font-family:Badr;mso-ascii-font-family: Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma"&gt;من قاتلم... بله ببخشید که این قدر راحت اعتراف می کنم. قتل کردم ، مال کسی را که نخوردم. از دیوار خانه کسی هم بالا نرفتم. چرا باید احساس ندامت کنم؟ فقط همین چند دقیقه پیش با کمال بی رحمی این موجود زیبا را در میان دستام گرفتم و رگ حیاتش را جدا کردم. حتما می پرسید دلم نسوخت؟ نه دلم نسوخت آخه اون طفلکی زبان نداشت که ناله کند برای همین چرا باید دلم بسوزد که این طور فجیع کشته شد؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:150%;font-family:Badr;mso-ascii-font-family: Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma"&gt;داشتم می گفتم که من قاتلم. یک قاتل سنگدل و خونسرد که به جای احساس ندامت از کشتن آن موجود کوچک با آن جسم حقیر &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;در حالی که می دونستم اگر کمکش کنم می تونم نجاتش بدم، در &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;کمال آرامش بدن ظریفش را تکه تکه کردم و روی زمین ریختم... نمی بینید این جاست رد خونش همین جا روی دستم مانده... باور نمی کنید عطر بدن زیبایش هم همچنان روی پوستم مانده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:150%;font-family:Badr;mso-ascii-font-family: Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma"&gt;بله داشتم می گفتم دست به صفحه خودتون نزنید این تصویر یک قاتل است. قاتلی که بدون هیچ ندامتی داره اعتراف می کنه که جان یک موجود زنده را گرفته و این بار اولی نیست که دست به چنین اقدامی غیر انسانی زده و احتمالا بار آخر هم نخواهد بود... آخر من هر وقت که دلم می گیرد یا یک گل زیبا می بینیم خم می شم می بوسمشو و بعد از شاخه جداش می کنم. هر وقت هم که دلم می گیره یا دارم حرف می زنم بی توجه به این ببینم چه موجود زیبایی رو دستم گرفتم گل بیچاره رو توی دستم تکه تکه می کنم... امروز عصر هم دلم گرفته بود و طفلکی گل رز قرمزی که روی میز بود... تکه تکه شد و تکه تکه هاش همراه کاغذهای خورد شده نوشته های نیمه کاره ام رفت توی جاسیگاری که پر از سیگارهای نیمه سوخته ای بود که روی فیلتر سفیدش ردی از یک رژ قرمز همرنگ گل سرخ مانده بود....دیدید که من چه قاتل سنگدلی هستم.... &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:150%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-font-family:Badr"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-3617296608141175988?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/3617296608141175988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/3617296608141175988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='اعترافات سهمگین یک قاتل'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TKZyIeNZwtI/AAAAAAAAAZQ/BRl3GLhCAQ0/s72-c/3602425915_e7a2ce1cc3.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-7755004994622180474</id><published>2010-09-29T16:20:00.002+03:30</published><updated>2010-09-29T16:25:38.415+03:30</updated><title type='text'>ریتون</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TKM3OARrwmI/AAAAAAAAAZI/En6bhJg0I9M/s1600/25277_412558081822_540411822_5153481_2066286_n.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 150px; height: 200px;" src="http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TKM3OARrwmI/AAAAAAAAAZI/En6bhJg0I9M/s200/25277_412558081822_540411822_5153481_2066286_n.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5522318281818227298" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TKM3N7EjAnI/AAAAAAAAAZA/jppEI76I-9Q/s1600/DSC00015.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 150px;" src="http://4.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TKM3N7EjAnI/AAAAAAAAAZA/jppEI76I-9Q/s200/DSC00015.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5522318280420950642" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TKM2wuwOAZI/AAAAAAAAAY4/yIocHKcp74s/s1600/DSC00013.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 150px;" src="http://2.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TKM2wuwOAZI/AAAAAAAAAY4/yIocHKcp74s/s200/DSC00013.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5522317778898256274" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height: 115%;font-family:&amp;quot;B Zar&amp;quot;"&gt;در کتاب تاریخ سال اول راهنمایی عکس ریتون هخامنشی رو چاپ کردند و زیر نوشتند این شی تاریخی که در همدان پیدا شده الان در موزه ای در نیویورک است... نکردن توی اینترنت که می گردند نگاه کنند ببینید که این شی در موزه ملی ایران است و همین چند ماه پیش در نمایشگاه شکوه ایرانی هم نشونش دادند....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-7755004994622180474?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/7755004994622180474'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/7755004994622180474'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2010/09/blog-post_549.html' title='ریتون'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TKM3OARrwmI/AAAAAAAAAZI/En6bhJg0I9M/s72-c/25277_412558081822_540411822_5153481_2066286_n.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-8489356331806044863</id><published>2010-09-29T16:16:00.003+03:30</published><updated>2010-09-29T16:19:22.223+03:30</updated><title type='text'>یک جای جهان یک صندلی منتظر ماست</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TKM1YnQCeYI/AAAAAAAAAYw/x-Z0P3fJ-8c/s1600/DSC00008.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 150px;" src="http://2.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TKM1YnQCeYI/AAAAAAAAAYw/x-Z0P3fJ-8c/s200/DSC00008.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5522316265055746434" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Zar&amp;quot;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;29 سپتامبر 2010 مسیحی، 7 میزان &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;سنه &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;1389 خورشیدی&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;mso-bidi-font-family:&amp;quot;B Zar&amp;quot;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height: 115%;font-family:&amp;quot;B Zar&amp;quot;"&gt;تهران که امشب اولین بارون پاییزیشو تجربه کرد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height: 115%;font-family:&amp;quot;B Zar&amp;quot;"&gt;سلام رفیقم، خواهر، دوستم، عزیزم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height: 115%;font-family:&amp;quot;B Zar&amp;quot;"&gt;خوبی؟ می پرسم و می دانم که حال این روزهای تو و زندگی شبیه روزهای پاییزی گاهی بارانی و گاهی آفتابی است. می دانم چون این روزگاری است که این روزها در کنارش نفس می کشم. می دونی از مقدمه نوشتن بدم میاد و بیشتر نوشته هامو بدون مقدمه می نویسم.... بی مقدمه می گم که خیلی خوشحالم و به همون اندازه دلم گرفته رفیق... از همون لحظه که روی پاکت سفید با تمبری که تصویر درخت هایی گم شده در غروب را داشت خط شکسته و آشنا و دوست داشتنی رو دیدم که نوشته بود برسد به دست... توی نامه نقشه جهان را برایم گذاشته بودی به امید روزی که دوباره جایی از این نقشه باز همدیگر را ببینیم. نامه را بو کردم با این که هزار کیلومتر سفر کرده بود هنوز بوی تو و طعم دستان پراز واژه تو را می داد، چه طعم خوبی داشت. بوی یک رفاقت قدیمی و کهنه که مثل شراب چند ساله طعمش می چسبه من سطر سطر نامه را لاجرعه سرکشیدم و مست مست شدم. آن قدر که همان جا کیفم را برداشتم و پیاده رفتم بر ولی عصر را تا چهارراه طالقانی و سر کوچه هتل جهان و کوچه جمشید جم پایین اون پنجره ای که یک سالی و شش ماهی هست رو به من باز نیست... و&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;آن پنجره من را برد تا یک روز هفده مرداد تلخ و گر گرفته؛ روزی که در انتهای ناامیدی &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;که به یک اتاق کوچک ختم شد، اتاقی که دریچه ای به زندگی تازه بود و گذر این دریچه &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;دخترکی را دیدم با چشمان سبز که همیشه بارانی بود که سبزی اش سبز بماند وخنده ای که وقتی می شگفت همه جهان پر از انرژی می شد. اره درست گفتی هشت سال بیش و کم است که آن اتاق کوچک دو چشم سبز همیشه خیس را به من داد که امروز حتی بعد از یک سال و شش ماه دوری که فقط از دریچه لرزان مانتیتور به من دوخته می دانم اگه تنهای تنها باشم جایی اون طرف آب های گرم و سرد دنیا رفیقی هست که شاعری رو خوب بلده و عاشق شدن رو با هم تمرین کردیم از عاشقی نترسیدیم و از شکست هایمان کوه نساختیم رفیق... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height: 115%;font-family:&amp;quot;B Zar&amp;quot;"&gt;رفیق دلم حتی برای خطتت تنگ شده بود و چه حالی داد این نامه و خطتت توی این غربت این روزها که دلم روشن شد...نامه بوی کلمات آشناتو می داد ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height: 115%;font-family:&amp;quot;B Zar&amp;quot;"&gt;روی نقشه جهانی که فرستادی یک جایی رو علامت زدم به امید این که روزی همدیگر رو در این نقطه مرکزی جهان ما ببینیم....مهم نیست کجاست هر جا هست موعود ماست ... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height: 115%;font-family:&amp;quot;B Zar&amp;quot;"&gt;پ.ن: بازم برام بنویس و می نویسم برات&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-8489356331806044863?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8489356331806044863'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8489356331806044863'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2010/09/blog-post_29.html' title='یک جای جهان یک صندلی منتظر ماست'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/TKM1YnQCeYI/AAAAAAAAAYw/x-Z0P3fJ-8c/s72-c/DSC00008.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-6206937232059509981</id><published>2010-09-27T16:47:00.000+03:30</published><updated>2010-09-27T16:48:19.562+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>یازده ماه و پنج روز کم</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height: 115%;font-family:Badr"&gt;وقتی آمد و اسمش پای اسناد خورد یک شنبه بود. یکشنبه 9 آبان 1388... خبرش همین جوری پیچید که حالا خبر رفتنش پیچید. روزی که آمد اولین قلمی که گرداند روزنامه سرمایه سربریده شد. اولین امضایش پای حکم اعدام سرمایه بود. امضایی که بعدا اظهار بی اطلاعی کرد. آمده بود به خاطر مقابله با معاندها، برای مبارزه با دروغ گوها که حتما ما بودیم که در روزنامه ها کار می کردیم برای محروم کردن همکاران ما از حق شهروندی، برای جلوگیری از نفوذ دلقک ها. آمده بود برای نصحیت برای مسلمان کردن همه مردم دنیا، برای نفی تاریخی که جلوی چشم همه دنیا بود. آمد تا نگذارد نمایندگان غربی ها در مطبوعات نفوذ کنند و برای همین به بهانه های واهی بیکارشان کرد... آقای رامین وقتی آمدی فکر می کردی تنها 11 ماه چهار روز کم بر صندلی چرمی دفترت در خیابان مطهری تکیه بزنی؟ وقتی آمدی تصمیم داشتی ریشه همه ما دلقک ها را بزنی اما فکر می کردی که زمانت این قدر کم است؟ تو در این مدت دوشنبه های هر هفته را به دوشنبه خونین مطبوعات بدل کردی می دانی چند روزنامه را در این مدت بستی و چند صد نفر را بیکار کردی؟ نه حتما مثل ما حسابش از دستت در رفته سرمایه، اعتماد، ایران دخت، حیات نو، همبستگی، بهار،... اره یادمان نیست در این یازده ماه پنج روز کمی که بودی چند روزنامه را سر بریدی و چند تا ی دیگر را ترساندی تا حقیقت را ذبح شرعی کنند. چند جلد مجله را به صلاحدید خودت عوض کردی و در سفرهای استانیت به دور روزنامه ها و مطبوعات چقدر توهین و تحقیر کردی...این مزد همه خوش خدمتی هایت از نفی هولوکاست تا رویای مسلمان کردن همه دنیا و آوردن تعداد زیادی مهمان از خرج کیسه بیت المال به ایران برای گسترشش بود. مزد آن دستورالعمل مشهورت که جز خودت و یکی دو نفر از اطرافیانت حتی روزنامه های طرفدارت هم به کار نبستن. نمی دانم خوشحالی کنم که سالگرد معارفه ات را در خیابان مطهری جشن نگرفتی یا نه؟ چون شاید حتما قرار است جایی بهتر روی صندلی مرغوبتری باشی اما این را می دانم تو دولت مستعجل بودی و ما با همه ناملایمات و سختی ها، با همه ترس ها و بیم ها از محروم شدن از حقوق شهروندی و زندگی همچنان خواهیم ماند...&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;mso-bidi-font-family:Badr"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-6206937232059509981?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/6206937232059509981'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/6206937232059509981'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2010/09/blog-post_27.html' title='یازده ماه و پنج روز کم'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-3639323381069206702</id><published>2010-09-25T23:22:00.001+03:30</published><updated>2010-09-25T23:22:41.291+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>خدای او، خدای ما</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:Badr;font-size:6;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 19px; line-height: 21px;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr;mso-ascii-font-family: Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma"&gt;داشت با تلفن حرف می زد و دست می کشید روی پینه چرکمردی که روی پیشانیش داشت پررنگ می شد و در یک دست دیگر تسبیح شاه مقصود دانه درشتش تاب می خورد که شنیدم گفت:« حاج آقا ما مومنا که فقط خدا رو داریم... همون پناه ماست و کمکمون می کنه...همیشه همراهی کرده اینبا هم به دادمون می رسد.» سرمای عجیبی از شنیدن این جمله توی وجودم پیچید... دلم می خواست برم رو به رو بیاستم و بگم:« اگر خدایی که عمریه دائما از این طرف و انوطرف خوندم و شنیدم که الرحمن الراحمین و طرفدار مظلوم طرفدارتوست یه عمره آدرسشو عوضی بهمون دادند... یعنی این خدایی که می گن حتی از یک بال مورچه هم از حق الناس نمی گذره ندید که تو چند صد میلیون تومان حق نزدیکانتو خوردی و باز کمکت می کنه؟؟؟ یعنی خدایی که می گن یار آدم های ضعیف و بی سرپرسته چشمشو به خاطر تسبیحی که تو برای تزئین دستت با قیمت گزاف خریدی می بنده رو به اون خانواده کم درآمد زحمتکشی که سر پاییز تو از خانه سرایداری مجتمعی که تنها دو واحدش مال تو بود بیرون کردی به این جرم که ازشون خوشت نیومده؟تو که قسمت به پرده سیاه خانه &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;خدایی که دست کشیدی بهش و باهاش دروغ می گی تا حق مردم را بالا بکشی. تو که وقتی می خوای سلام کنی اول یه آیه قرآن می خونی و توی روز روشن مردم آزاری می کنی و هر کسی جلوت بایستاه رو تهدید به مرگ می کنی... تو ریشتو از ته نمی زنی و بلوز یقه سه سانت سفید می پوشی که ثواب داره و آفتاب مهتاب صورت زنتو ندیده اما چنان چشم می دوزی به به قول خودت بی حجاب لادین که انگار لخت آمدم وسط خیابون....نه آقای محترم به قول رفقات حاج آقا ما خدایی رو که تو 5 بار پیشونیتو برای بندگیش به زمین می زنی و ندبه و کمیلشو می خونی و شب بیداری هات براشه تا مردم رو بیشتر آزار بدی رو نمی خواهیم. نه این خدایی که تو ازش حرف می زنی خدایی نیست که به ما گفتند بذار پشتیبان تو باشه و ما به نیروی بزرگتری در این جهان خودمون متصل می کنیم که &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;خدایی نیست که تو برای خودت ساختی و این قدر ضعیف که از تو که خودت بلدی چطور با کلاشی مال دنیا رو بالا بکشی و توی چشم مردم بهشتشو ازش بخری....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:Badr;mso-ascii-font-family: Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma"&gt;این حرفا روی توی ذهنم تکرار کردم و باز صدایش را شنیدم که گفت:« التماس دعا حاج آقا»&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-font-family:Badr"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-3639323381069206702?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/3639323381069206702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/3639323381069206702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='خدای او، خدای ما'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-6253481990842632208</id><published>2010-08-11T13:30:00.001+04:30</published><updated>2010-08-11T13:38:43.839+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دل نوشت'/><title type='text'>166 روز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امروز درست  پنج ماه و شش روز است كه گذشته. پنج ماه و شش روزي كه بي هيچ توضيحي تركم كردي و بدون هيچ اصراري تنها پاسخ خدانگهدار بدون پيشوند و پسوندت را دادم و گذاشتم كه تركم كني بدون اين كه ببيني با اين رفتن بي دليلت چه آتشي بر جانم زدي كه تازه داشت در سايه تو آرام مي شد. در تمام مدت اين 166 روزي كه خيلي هم آرام و راحت نگذشت بارها تصميم گرفتم از تو بخواهم كه تنها به يك سئوالم جواب دهي و بگويي چر؟ اما نمي دانم چرا نشد يا نخواستم كه اين اتفاق بيافتد. بارها دستم رفت به تلفن و كامپيوتر براي نوشتن  شايد تو اين قدر هم كه فكر مي كردم بي معرفت نبودي و به حرمت همه دقايق خوبي كه همراهت بودم بي پاسخم نگذاري؟ روزهاي زيادي بود كه يادت مثل يك نسيم زودگذر مي آمد و در جانم طوفان به پا مي‌كرد و فكر مي‌كردم شايد خودت بخواهي كه به بهانه‌ي يك سلام و حالت چطور است توضيحي را كه بدهكارم بودي را پرداخت كني. مي‌دانم مي‌داني خبر داري چه لحظه‌هاي سخت و نااميد كننده‌اي را در اين پنج ماه گذراندم. بارها خودم پرسيدم چرا با اين كه همشهري هستيم در طي همه اين 166 روز هيچ بار حتي اتفاقي در جاهايي كه بارها با هم رفته بوديم و من انتظارت را مي‌كشيدم نديدمت؟ گله نمي‌كنم چه گله‌اي از تو كه حتما نامم را هم گم كردي براي اين كه شايد روزي كه براي اولين بار ديدم را به ياد بياوري... شايدم توقع من خيلي زياد بود از رابطه‌اي كه تنها 9 ماه دوام داشت براي به ياد ماندن.&lt;br /&gt;حالا امروز بعد از 166 روز مي‌دانم كه ديگر نامت روي گوشي تلفنم نخواهد آمد، حتي امروز كه درست يك سال از آن روزي كه براي اولين بار نگاهم در نگاهت گره خورد. همان روزي كه گفتي با ديدنم حس خوبي داشتي. امروز درست 365 روز گذشت از همان ساعتي كه فكر كردم شهرزاد خوشبختي هستم كه شهريارش را از ميان كتاب‌هاي داستان پيدا كرده. يك سال گذشت از آن عصر گرم روزهاي بعد قلب الاسد كه وارد زندگيم شدي بي دعوت و  اولين دروغت را به من گفتي... چه ساده باورت كردم و دل بستم به تويي كه دل به يكي ديگه داده بودي و نمي‌دانم چرا بايد سر راه و زندگي من قرار مي‌گرفتي و رد پايي مي‌گذاشتي و مي‌رفتي؟ چه زود باور بودم كه فكر مي‌كردم مي‌توانم امروز را و مرداد را براي هميشه عاشقانه ببينم تو كه حتي يك احوالپرسي را از من دريغ كردي! امروز 166 روز بي تو از 365 روزي است كه سر راهم قرار گرفتي و رفتي و اگر دارم از تو مي‌نويسم وقتي كه مي‌دانم حرف‌هايم را نمي‌شنوي و نمي‌خواني اما مي‌نويسم تا همين خيالي كه گاهگاه به سراغم مي‌آيد و داغ ساعات خوش با تو بودن را تازه مي‌كند را هم با خود ببرد. مي‌ نويسم حتي اگه نخواني براي اين كه بگويم با وجود همه حس خوبي كه خرابشان كردي ما اشتباهي بوديم و تو شهريار اين شهزاد ساده دل زود باور نبودي.&lt;br /&gt;پ.ن دارم بعد از هفت هشت ماه اين جا مي‌نويسم. هشت ماه است كه كوپه ام را رها كردم به حال خودش و نمي‌نويسم. شايد هيچ كس به اندازه خودم نداند كه چرا سكوت كردم و اين قطار را كه برايم خيلي ارزش داشت را از حركت انداختم. نمي‌دانم شايد دوباره نوشتن را از نو شروع كردم و شايد باز ديدار در اين كوپه برود به چند ماه آينده.... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-6253481990842632208?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/6253481990842632208'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/6253481990842632208'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2010/08/166.html' title='166 روز'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-6325758000565989580</id><published>2010-06-27T01:57:00.001+04:30</published><updated>2010-06-27T01:57:58.412+04:30</updated><title type='text'>سودای نوشتن</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:12.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;"&gt;نوشتن یادم نرفته اگر ننوشتم این مدت شاید برای این بود که فکر می کردم همه وجودم خشمه همه وجودم درده و نوشتن از این همه دلتنگی ضرورتی نداره و حرمت کوپه ای که سال ها با من همراه بوده رو می ریزه. برای همین ننوشتم اما فکر کنم به زودی دوباره باید شروع کنم و دلتنگی هامو با کوپه عزیزم قسمت کنم. به زودی هم شاید خبرهای خوشی رو در این جا بنویسم.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:12.0pt;line-height:115%; font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-6325758000565989580?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/6325758000565989580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/6325758000565989580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='سودای نوشتن'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-4511635469724542601</id><published>2009-12-27T03:02:00.000+03:30</published><updated>2009-12-27T03:03:20.643+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان نوشت'/><title type='text'>عاشورای محرم الحرام سنه 1288</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;"&gt;اول دلو سنه 1288 شمسی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;"&gt;عاشورای محرم الحرام سنه 1328 &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;"&gt;طهران، بهارستان چسبیده به نگارستان فتحعلی شاهی عمارت پدری میرزا یوسف خان منشی دفتر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;"&gt;خدمت یوسف خان منشی دفتر فرنگستان مملکت پاریس&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;"&gt;آقای من سلام حال و احوال این روزهای شما در آن سرمای استخوان سوز فرنگستان چگونه است؟ این جا که ما از زور سرما کمتر از خانه بیرون می آییم وای به آن جایی که در روزنامه دولتی نوشته بود آن قدر هوا سرد و استخوان ترکان است که ارابه های آهنی ماشین دودیشان که چوب را از این شهر به آن شهر می‌برند در راه مانده‌اند. نوشته بود حتی در پاره‌ای از شهرهای فرنگستان آن قدر سرد شده که مردم وسایل خانه را آتش می‌زنند. البته آقاجان امیر لشگر همین چند روز پیش که خانه‌اشان بودم گفتند که این سرمای سینه سوز دخلی به پاریس ندارد و آن جا سوختشان خاکه ذغال و چوب و کرسی نیست و آتشدانشان را با چیزی می سوزد که هیچ وقت خاموش نمی شود. آقاجان هم فرنگ دیده اند و هم جریده فرنگی می خوانند و حتما برای دلخوشی این کمینه چیزی را نمی‌گویند حکما. با این همه آقا یوسف تو را به همین شب ها و روزهای عزیز مواظب خودتان باشید زبانم لال هفت قران به میان کسالتی عارضتان نشود. البته این ورقه حکما با این وضع راه های خراب تا اول حمل به دست شما نخواهد رسید و وقتی برسد سوز و سرما کم شده و شما از خواندن دلواپسی این کمترین می‌خندید. با این همه چه کنم که راه دور است و نگاه نگران این کمینه به سلامت و چشم به راه شما است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;"&gt;الان که دارم این ورقه را می نویسم نیمه شب عاشورا است. همین ساعتی پیش به همراه مادر بزرگوارتان از مجلس شام غریبان شهادت آقا امام حسین (&lt;br /&gt;ع) بازگشتیم. جایتان که خالی است امسال از همان غره محرم به فرموده سرکار خانم شکوه السلطنه مادر بزرگوارتان با ایشان همراه شدم. هر روز صبح مجلس روضه خوانی منزل عموجانتان منشی خلوت شرکت کردیم. مجلس روضه خوانی زنانه ای با حضور روضه خوان های سرشناس تهران. عصرها هم که مانند هر ساله مراسم روضه خوانی در منزل امین الدوله برگزار می‌شد. خانم فخرالدوله دختر شاه فقید مانند هر ساله خودشان با نظارت کامل بر این مراسم را برگزار کردند. چه تکیه‌ای بسته بودند امسال. چه خرجی باورتان نمی‌شود. دور تا دور پرده های محتشمی سیاه و پرچم های دست دوز یا حسین شهید. بالا نشین که محل تجمع زنان اشراف بود مخده های قمی و فرش های نایینی. چایی در انگاری های نقره در بین هر روضه ای به مردم داده می‌شد. امام جمعه پایتخت هم در ذکر مصیبت آقا ابا عبدالله الحسین می‌گفتند. یک شب هم شنیدیم که شاه جوان به همراه آقای عضدالسلطنه نایب شان در مجلس عمه‌اشان شرکت کردند. شنیدم که امام جمعه و روضه خوانان به جان ایشان دعا کردند. راستش را بخواهید اگر حمل بر جسارت نشود از هیبت و زنانگی خانم فخرالدوله خوشم می‌آید. یادم هست یک بار به من گفتید که ایشان از آن بانوانی هستند که بسیار درایت دارند. از آن زنانی که شما دعا می کنید این کمینه نیز به شیوه آنان رفتار کنم. این چند روز در سکناتشان بیشتر دقت کردم. هرچند که ایشان فرزند شاه هستند و خون شاهی در رگ هایشان جاریست اما چنان با هیبت رفتار می‌کردند که این کمینه نیز گاهی خوف می کردم چه برسد به زیر دستانشان. مادربزرگوارتان می‌گفتند که ایشان تازه از سفر فرنگ بازگشته اند. می دانید که مادرتان به واسطه این که از نوادگان فتحعلی شاه هستند و از سوی دیگر نسبتی که به واسطه پدرتان با امین الدوله دارید &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;از دوستان و ملازمان ایشان بودند، این کمینه را به خانم معرفی کردند. با نهایت ملاطفت گفتند که چه عروس مقبولی برای یوسف خان انتخاب کردی. وقتی مادرتان منت سرم گذاشتند و گفتند که آقاجان امیرلشگر هستند خانم فرمودند که پس تو دختر نگار الدوله هستی. پدرت از مردان بزرگی بود که خدمت های زیادی به شاه شهید و شاه فقید شاه بابا کرده است. راستش را بخواهید خیلی احساس تفاخر کردم. البته ایشان گفتند عجیب است که دختری به این مقبولی را ندیده بودند. بعد رو به مادر بزرگوارتان پرسیدند یوسف چرا عروسش را گذاشته و راهی فرنگستان شده است؟ مادرتان هم مانند همیشه آهی کشیدند و گفتند خانم شما که می‌دانید این روزها تب فراگیری علوم جدیده در بین جوانان افتاده است. ما گفتید اگر یوسف زوجه اختیار کند از این سر پر بادی که دارد می افتد. اما هنوز دو ماه از خانه دار شدنشان نگذشته بود آمد و گفت من باید برای کسب دانش جدیده بار دیگر راهی فرنگستان شوم. خانم فخرالدوله هم با ملاطفت فراوان نگاهی به این کمینه که از شرمندگی سرخ شده بودم گفتند: بله زمانه تغییر کرده است. همین چندی پیش میرزا محسن خان می گفتند باید به فکر این پسرمان علی باشیم که دارلفنون را تمام کرد به فرنگستان بفرستیمش. حتما باید با میرزا یوسف خان شما هم صحبت کنیم.» بعد به بنده گفتند:« شما هم غصه نخور به زودی زمان فراغ پایان می‌شود.» شاید نباید بگویم آقاجان اما در همه این روزها و در این مجالس دعای این کمینه طی شدن این دوران فراغ است. هرچند که در آخرین کاغذی که فرستاده بودید بعد از این که این کمینه را تشویق به خواندن زبان اجنبی کرده بودید نوشتن یادداشت های روزانه و معاشرت با بانوان مترقی نوشته بودید این دوران به این زودی ها پایان نمی یابد. اما باز هم من نذر کردم که صدای کلون در هر چه زودتر به دست شما به در آید و نفس هایتان در خانه بپیچد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;"&gt;آقای من جای شما خالی یکی دو روز پیش به همراه مه لقا خانم خواهرتان سری هم تکیه دولت رفتیم. معین البکا چه کرد. هرچند که این تعزیه به پای تعزیه های دوران شاه شهید بخصوص در تکیه نیاوران نمی رسد اما همین هم خیلی خوب بود. تعزیه شهادت حر بود. چه کلام سحر آمیزی داشت این امام خوان. مه لقا خانم می گفتند که باقر خان معین البکا است که حر شده. می گفتند سالیان گذشته در معیت شما به این مجالس می رفتند. امروز هم که از صبح طرف ارگ سلطنتی و بازار چه خبر بود. از بالای تکیه دولت دیدم که خیمه های خیالی امام حسین را آتش زدند. مردان قمه زده بودند. خون بود و آتش و اشک زنان و مردان. همه دعا می کردند که حالا که بساط مشروطه بار دیگر به پا شده بماند و من به جان شما دعا می کردم. اما از شما چه پنهان حرف های شما بود که در گوشم صدا می کرد و این که باید رفت به دنبال فلسفه این که در پس هر رویدادی چه داستانی نهفته است و با خودم می اندیشیدم که چرا واقعه عاشورا با این هیبتش رخ داد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;"&gt;پ.ن: این هفتمین قسمت داستان بلندی هستم که نوشتم. هفتمین بخش و البته هنوز چهارده بخش دیگرش مانده است چهارده قسمتی که باید هر چه زودتر تمامش کنم. راستش این تنها بخشی از این قسمت است&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;و برخلاف بخش های دیگر قصد ندارم اصلش را این جا بگذارم. برای خودم دارم یک زمانی را می گذارم این داستان را تمامش کنم. دوست دارن نظرتان را درباره اش بدانم. بخصوص که این بعد از مدت زیادی ننوشتن آمده و حتما نوشته یک دستی نیست.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-4511635469724542601?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/4511635469724542601'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/4511635469724542601'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/12/1288.html' title='عاشورای محرم الحرام سنه 1288'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-681944077875471457</id><published>2009-12-20T02:16:00.002+03:30</published><updated>2009-12-20T02:19:29.343+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='میراث نوشت'/><title type='text'>غرامت ایرانی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;بی مقدمه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;راستش می خوام بی مقدمه برم سر اصل مطلب بی هیچ توضیح اضافه ای . چند وقتی روزی بود که با خودم کلنجار می رفتم در باره این جریان هیاهو برای هیچ سپاه گمشده کمبوجیه در مصر را که ظاهرا دو برادر ایتالیایی که اولش گفتند باستانشناسن و بعد معلوم شد که مستند ساز شبکه دیسکاوری هستند با استناد برخی مدارک و اسناد تاریخی چیزکی بنویسم اما راستش فکر کردم که خیلی درباره اش نوشته شده تا این که &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;یکی از دوستانم امشب (28 دی ماه 1388 خورشیدی) جوابیه ای عجیب و خنده‌داری از روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری خطاب به روزنامه همشهری را ایمیل کرده بود. بیانیه بیشتر شبیه یک جوک و از اون بدتر شبیه خط و نشون کشیدن بچه ای بود که آبنباتشو ازش گرفتن. در جواب گزارشی با این عنوان که سپاهی که هیچ وقت نبود یا همچین تیتری درباره همین جریان بالا همشهری رو با شهرداری یکی کرده بود و مثلا خواسته بود به تلافی جریان مترو حال شهردار کنونی تهران را بگیرد و از مشکلات شهر تهران گفته بود. از &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;mso-bidi-font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;BRT &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;بگیرد تا درخت های خیابان ولی عصر - &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;که البته تا آن جایی که من یادمه فاتحش توی دوره شهردار قبلی تهران خونده شده بود و بیشترش برای یکی دو طرح به اصطلاح ترافیکی تهران که هیچ وقت به ثمر نرسید از ریشه در آمدند!! هر چند بی ربطه به بحث اصلی &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;می گفتم خواستم بیانیه رو بذارم فکر کردم که خوب بهتره اصلشو با لینکش از سایت پر افتخار میراث آریا پیدا کنم بذارم تا کسی فکر نکند که باز داریم سیاه نمایی می کنیم و یا اصلا فکر کنید ما نامه از از خودمان جعل کرده بود. تا سایت میراث آریا رو باز کردم چشمم به جدیدترین دستور رئیس دولت دهم افتاد. راستشو بخواهید یک باره زدم زیر خنده آخه ایشان به رئیس دفترشون -که قبل از این رئیس سازمان پر طمطراق میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;بودند و حالا نمی دونم چه شغلی در&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;دولت به جز وزارت هست که ایشون ندارن- برای تشکيل کميته‌اي براي پيگري موضوع غرامت ايران در دوران اشغال جنگ جهاني دوم دستور داده بودند. «کمیته ای برای پیگیری غرامت ایران در دوره اشغال جنگ جهانی دوم» خوب راستش منم اولش فکر کردم که اشتباه خوندم. آخه یک مدت زمانی از جنگ جهانی دوم و اشغال ایران گذشته و خوب خیلی ها مثل من یادشون رفته بود که اصلا چنین جنگی وجود داشته. یک چیزی نزدیک به 68 سال. البته زمان زیادی نیست گیریم ما خیلی درگیر مسائل داخلی شدیم و مشکلاتی که این بیگانگان برامون به وجود آوردند. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;البته خیلی زود از بررسی سایت فارس و دیدن خبر اختصاصی این خبر گزاری متوجه شدم که این نامه در پاسخ نامه ای بوده که حمید بقایی رئیس سازمان پرطمطراق میراث و بقیه ملحقاتش در این&lt;a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8809240115"&gt; لینک است&lt;/a&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;متن پاسخی که جناب رئیس جمهور دادن هم ( البته ببخشید که از هر دو حذف می کنم می تونید اصلشو توی لینکاش ببین. مطلبم زیاد می شه)&lt;a href="http://chtn.ir/WebForms/Fa/News/NewsInfo.aspx?ID=40743"&gt; هم به این شرح است: &lt;/a&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"    style="font-family:'2  Zar';font-size:6;color:#FF0000;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 19px; line-height: 38px;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;راستش این دومین نامه ای بود که آقای بقایی نوشته بود و رئیس جمهور جوابش داده بود. نامه ی اول هم که بلافاصله جواب داده شد درباره همون سربازای بخت برگشته کمبوجیه بود. به عنوان یک ایرانی که البته کمی هم تاریخ بلده احساس غرور کردم. راستش یادم افتاد از سال 85 هر باری که آقای بقایی را دیدم متوجه شدم که ایشان در حال خواندن تاریخ جنگ جهانی دوم بودند. البته نمی دونم کدام کتاب جنگ رو می خوندند که این همه سال طول کشیده به خاطر این که اون موقعی که من این درس رو گرفتم حدود سال 75 دو واحد بیشتر نبود. کل کتاب هایی هم که به فارسی درباره اش بود رو تونستیم توی یک ترم دانشگاهی بخونیم. اما این مهم نیست موضوع اینه که ایشان ظاهرا کتاب را کامل نخوندند. پرداخت غرامت های ایران یکی از موارد توافقی سران در کنفرانس تهران و یالتا بود. فکر نمی کنم این اقایان وطن پرست تر از دولتی مثل دولت دکتر مصدق باشند. فکر نکردید چرا آن ها به فکر گرفتن غرامت نیافتادند؟ از آن مهمتر یعنی کارشناسان ما این قدر بیکارن که برن خسارتی که 68 سال پیش به فلان روستا در گیلان خورده را حساب کنند. بالفرض این گونه باشه با چه معیاری می خواهن حساب کنن؟ بعد هم در منابع نخواندند آیا در این همه رفت و آمد به سازمان ملل متوجه نشدند که اولا در آن زمان سازمان مللی وجود نداشته و بعد هم نهادهای بین المللی آلمان را مقصر آن جنگ اعلام کرد و تا قران آخرش هم خسارت را گرفتند؟ حالا ما به دنبال چه هستیم؟ به عنوان یک ایرانی امیدوارم آقایان در راهی که می روند موفق باشند اما چه کسی غرامت هشت سال جنگ را داده است؟ چه کسی بعد از سی سال اموال مصادره شده ایران را در آمریکا پیگیری کرده است؟ نشستن آقایان زیر نام معجول خلیج &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;را کار نداریم به ما مربوط نیست، به تقسیم نابرابر آب خزر هم اشاره نمی کنیم، اما کدام بار در میان پیشنهادها برای نظم نوین جهانی یک بار از حق حاکمیت ایران بر خلیج همیشه فارس دفاع &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;شد؟ در این همه سال ها آیا آقای بقایی یا مشایی به عنوان رئیس سازمان میراث و باقی الحاقات نمی توانستند از رئیس هیات امنای موزه ملی بخواهند تا طرح بازسازی موزه مادر را به جریان بیاندازد تا آثار ده هزار ساله تمدنی ایران در ته انبارهای قدیمی و 70 ساله موزه ملی خواب مرگ نبینند؟ دورتر نرویم مگر شما نبودید که کلنگ مجموعه فرهنگی مذهبی ولی عصر را در کنار تنها امید نمایش کشور و ساختمان تاریخی تئاتر شهر زدید باور نمی کنم کسانی که خودشان را در نامه ها دکتر و مهندس می نامند ندانند که این ترک هایی که بر جان و حاشیه این ساختمان خورده از آن تونل وحشت ساخته که معلوم نیست کی بر سر عاشقان تئاتر فرو ریزد در اثر حجم گودبرداری آن جا باشد. ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;به خودم قول داده بودم کمتر بنویسم مگر می شه. اما راستش دارم امیدوار می شم این علاقه به تاریخ باعث بشه ایشان بعد از این برن سراغ جنگ های ایران و روس خسارتی که در این جنگ به ایران بخصوص تبریز وارد شد را از روس ها بگیرن.بخصوص دو عهد نامه ننگین ترکمانچای و گلستان. از اون گذشته حمله ازبک ها، محمود افغان، جنگ چالدران، حمله مغول را هم داریم می توانیم کمیته هایی برای رسیدگی به این موضوعات هم تشکیل دهیم بالاخره این همه کارشناس نباید بیکار بمانند.....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;بگذریم&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;mso-bidi-font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-681944077875471457?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/681944077875471457'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/681944077875471457'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/12/blog-post_20.html' title='غرامت ایرانی'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-8191061548348267567</id><published>2009-12-08T02:33:00.001+03:30</published><updated>2009-12-08T02:37:09.422+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دل نوشت'/><title type='text'>حیات نو هم مرد</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;دارم می‌ترسم از دوشنبه‌ها. از دوشنبه‌هایی که بوی تلخ مرگ گرفته. هنوز جوهر لغو امتیاز سرمایه خشک نشده و شوک تعطیلی خبر و همشهری و لغوش از خاطره‌ها نرفته، که نوبت به یک دوشنبه دیگر رسید و اینبار ظاهرا قرعه به نام حیات نو افتاد. نامه‌ای مهر موم شده‌ای که قبلا لو رفته بود دم در ساختمانش رفت و همه چیز تموم شد و نفس حیات نو هم بریده شد و مرد. هرچند فرقی هم نمی‌کرد بالاخره دیر یا زود انتظار بچه های حیات نو هم به سر می آمد و مثل بقیه همکارانشان بیکار می‌شدند... حالا امشب حتما خیلی از همکارانمون که یا توی روزنامه کار می‌کنند یا بیکارن و هنوز نتونستن جایی دیگر را برای نوشتن پیدا کنند باز غصه می‌خورند و تلفن بچه های حیات نو هی زنگ می ‌خوره برای پیام‌های همدردی. همدردی از سوی دوستانی که می‌دونم روزهای بدتری رو گذروندن و بعد از چند روز پرونده حیات نو هم بسته می‌شه و ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;می‌گن داریم عادت می‌کنیم. اما تجربه سرمایه به من نشون داد که عادت کردن به وضعیت کار راحت نیست. برای من که هنوز عادی نشده نه روزهای بیکاری و ننوشتن نه داغ از دست دادن کار و مرگ سرمایه. نه برای من که عادی نشده و عادی نمی‌شه. دیگه عادت نمی‌کنم از خبرهای کوتاهی که اول شایعه می‌شه و بعد بلافاصله روی خروجی خبرگزاری فارس می‌آد و بعد نامه‌اش می‌رسه که توش نوشته به استناد ماده فلان قانون مطبوعات و تفسیر صلاحدید آقایان هیات نظارت روزنامه شما توقیف می‌شه. تفسیر نامه‌اش هم که خیلی ساده است به همین سادگی که هیات نظارت بر مطبوعات یکدست ما تصمیم گرفته که شما از فردا کار نکنید. به همین سادگی ما هفت نفر 100 نفر را بیکار و از نان خوردن می‌اندازیم. حقوق می گیریم که این کار را بکنیم....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;نه من عادت نمی‌کنم. چون اگر عادت کنیم یعنی قبول خیلی چیزها. قبول شرایط موجود. نه من عادت نمی‌کنم، تجربه تلخ روزهایی که شاید به نظر آرام گشت بهم ثابت کرد که عادت نمی‌کنم. چون ارزش زندگی و حیات کاری 100 ها نفر و یک عمر کار تو به امضای کسانی است که به راحتی خوردن یک لیوان آب تاریخ را انکار می‌کنند و .... نه عادت نمی‌کنم....هرچند که می‌دونم حیات نو آخریش نیست ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;پ.ن: برای دوستان عزیزی که&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;در حیات نو کار می‌کنند خیلی متاسفم. اول برای از دست دادن روزنامه اشون و برای از دست دادن کارشون. برای زری حاج محمدی عزیز، محسن شاهمردی، صنم و خیلی از دوستانم که در حیات بودند.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"   style="line-height:200%;mso-bidi-Times New Roman&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-8191061548348267567?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8191061548348267567'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8191061548348267567'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/12/blog-post_08.html' title='حیات نو هم مرد'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-3745929345996645934</id><published>2009-12-05T00:22:00.001+03:30</published><updated>2009-12-05T00:26:00.985+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان نوشت'/><title type='text'>صبح آن روز</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;می‌بینی چقدر ساکت است. ساکت شده ؟ آره مثل اون روز صبح. یادته وقتی دست در دست هم وارد شدیم همه جا تو چه سکوتی فرو رفته بود. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;خاکستر مرده پاشیده اند روی دانشگاه. برخلاف روزهای گذشته. یادته تو روز قبلش منو برای اولین بار برده بودی پیش دوستانت. بهم گفتی: باید با رفقا آشنا بشی؟ اما من دلم می‌خواست به جای این که بریم بهارستان دستتو بگیرم و برم لاله‌زار. تو بهتر از هرکسی می‌دونستی من چقدر عاشق نون خامه‌ای های گنده نوشین هستم. عاشق این که یکی از اون نون‌های پر از خامه رو توی دستم بگیرم و همون جور که کنار تو دارم لاله‌زار رو به سمت توپخونه می‌رم به خاطرات تو از تئاتر دهقان و بازی‌های عبدالحسین خان بگی. اما تو اون روز به من گفتی: می‌خوای بری پیش رفقا. نگفتم نه. به جای کلاس استاد مصصحی که نامش پای دیوان شمس است؛ همراه تو آمدم و ساعت‌ها کنارت نشستم و به صحبت‌ها و بحث‌هایتان گوش دادم. درباره دادگاه حکیم فرموده و ایستادگی پیرمرد گفتید. درباره اعدام وزیر امورخارجه. در مورد سفر آن اجنبی به ایران. یادت هست یکی ازرفقا دیرتر و گفت: حوالی توپخانه دارد شلوغ می‌شود. می‌گفت: به غیرت بچه‌های دارالفنون. » راستی تو دارالفنون رفته بودی بعد آمده بودی دانشگاه نه؟ تو &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;گفتی:« مردم دارند هول و هراس آن مرداد شوم بیرون می‌آیند. از روزی که دانشگاه باز شده یک روز هم نبوده که دانشجوها کاری نکنند. همه دانشگاه را پر کردیم از شعارهایی ضد این رژیم و همراهان اجنبیش.» لابه لای حرف‌های تو بود که صداهای تیرهای هوایی از بیرون آمد. یادم هست قرارتان را برای دومونسرییشن چهار روز بعد در دانشگاه گذاشتید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;اما آن روز آرام بود. دانشگاه را می گویم. یادت هست هر دوی ما آن روز صبح کلاس داشتیم. کلاس ما اشکوب اول دانشکده بود. تو هم گفته بودی کلاست با دکتر شمس بود. طبقه دوم دانشگده. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;می‌گفتم آن روز آرام بود. اما نه دلم از صبح شور می زد. یادت هست. هوا سرد سرد بود. کمی هم ابری بود. تو گفتی:« امشب حکما برف می‌بارد.» این را به تو هم گفتم. یادت هست؟ صبح از سر جلالیه به سمت دانشگاه می‌رفتیم بهت گفتم. نگفتم؟ گفتم:« احمد دلم شور می‌زند.» یاد خواب چند شب پیش افتاده بودم. به تو نگفتم که باز نخندی وبگویی:« به قول مهندس توی دانشکده معقول منقول به شما تعبیر خواب درس می‌دهند؟» اما من خواب دیده بودم. خواب همان روز به ظاهر آرام. اما یادت هست توی دانشگاه که رسیدیم. تو هم نگران شدی. گفتی:« می‌بینی؟ چه گاردی ریخته توی دانشگاه. لامصبا می‌خوان دانشگاه را به خاک و خون یکسان کنند.» یادت هست سر راه نرسیده به دانشکده ادبیات مصطفی را دیدیم. او هم نگران بود. یادم هست که گفت یکی از دربان‌ها شنیده از یکی از افسران گارد گفته:« «بايد دانشجويي را شقه كرد و جلوي در بزرگ دانشگاه آويخت كه عبرت همه شود و هنگام ورود نيكسون صداها خفه گردد و جنبده‌اي نجنبد...» به شنیدن این کلمه رنگ من پرید. تو نگاهی آرام انداختی و گفتی:« قپی آمدند. هیچ غلطی نمی‌تونن بکنن. این جا حرمت دارد. یعنی این‌ها می‌خواهند حرمت دانشگاه را بشکنند. دکتر سیاسی نمی‌گذارد. این ها برای ترساندن ماست.» بعد نگاهم کردی و گفتی:« برو ایران خانم ساعت دوم کلاس ها همین جا پای این پله‌ها منتظرتم. ما برویم کلاس نقشه کشی.» و کتاب‌هایت را زیر بغلت جابه جا کردی و رفتی به سمت دانشکده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;آن روز آرام بود. خاکستر مرده پاشیده بودند روی دانشگاه. یادت هست. ساعت از ده گذشته بود. اما من دلم شور بد می‌زد. آخر من خواب دیده بودم. اینقدر که ندیدیم به جای شعری از خیام دارم این شعر ابوسعید را می خوانم که: از حادثه‌ای تو را خبر خواهم کرد.... استاد نگاهم کرد و گفت ایران خانم که یک هو صدایی مهیبی همه ما را از جا پراند. صدای تیر بود. اشتباه نمی‌کردم. چند لحظه بعد سکوت دانشگاه شکست و باز صدای دیگری. انگار شده بود. به سمت پنجره ها دویدیم. همه به سمت بالا می‌رفتند. انگار به سمت .... نه &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;دانشگاه قیامت شده بود. در یک لحظه همه جا شده بود پرا از گاردی های اسلحه به دست و ماشین‌هایشان. همه به سمت بالا می‌امدند. کسی پرسید: دانشکده حقوق است؟ یکی از دانشجوها که از بالا می‌آمد گفت: نه دانشکده فنی... دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد. دانشگده فنی. نه ماشین‌ها داشتند به سمت دانشکده حقوق می‌رفتند. هرکسی می‌آمد خبری می‌آورد. یکی می گفت: دانشکده را دارند به خاک و خون می‌کشند. کسی دیگری می‌گفت: تلفات از ده نفر گذشته. صدای کر کننده آمبولانس و تیر پیچیده بود در فضای دانشگاه. به سمت دانشکده فنی آمدیم. گاردی ها دانشکده را محاصره کرده بودند. می‌گفتند نمی‌گذارند مجروحان را بیرون بیاورند. من باید به آن جا می آمدم. تو آن جا بودی. اما آن گاردی های لعنتی نمی‌گذاشتند. صدای تیر لابه لای فریادهای ما گم شده بود. دلم از حلقم داشت بیرون می‌آمد. دکتر سیاسی آمده بود بین دانشجوها و از آن ها می خواست آرام باشند. اما چه کسی می‌توانست آرام باشد. چند آمبولانس به سرعت از کنارمان رد شدند. نمی شد کاری کرد شما را حبس کرده بودند. کسی گفت به طرف خیابان شاهرضا برویم. شعار یا مرگ یا مصدق تبدیل شده بود به شعار دست نظامی از دست دانشگاه کوتاه... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;من اما پایم جلو نمی‌رفت احمد. بهت نگفتم خواب دیده بودم که تو روی پله های پر از خون افتاده بود و کسی به کمکت نمی آید. من باید به کمکت می آمدم... اما نمی شد. کاری از دست من و هیچ کس بر نمی آمد. می‌دانی بهت نگفتم که به من نخندی. اما من دیده بودم دانشکده فنی را غرق خون...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;. اون بیرون باز خاکستر مرده پاشیدند. می گویند شاه آمده دانشگاه اما چقدر بی سر و صدا با مهمان خارجیش. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;الان که داشتم می آمدم این جا دیدم که روی یک تکه کاغذ نوشته شده بود سه تن از بهترین جوانان ما قربانی مهمانمان شدند.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;چه می گویند این ها احمد؟ حالا که نگاه می‌کنم همین جا بود پای همین پله ها که از طبقه دوم می آمد. می بینی همین جا. مصطفی می‌گفت: آذر این جا افتاد زمین. می‌گفت مصطفی خیلی درد نکشید. تیر توی سینه‌اش خورده بود. اما تو... درباره تو که حرف می‌زد بغض می‌کرد. تو این جا افتاده بودی زیر این رادیاتور. نکند این خون توست که این جا پاشیده... هرچند همکلاس هایت می گویند خون شما را همان عصر شستن. این آبی است که از رادیاتو به دیوار پاشیده است. همانی که سر و صورتت را سوزانده بود. اما رنگ خون است... به من و برادرت گفتند که اگر تو را زودتر برده بودند زنده می‌ماندی... اگر به تو خون می زدندو به تو می رسیدند... مگر تو مردی احمد؟ باورم نمی‌شود. من آمده ام این جا منتظرت هستم تا با هم برویم لاله زار برویم نوشین و نون خامه‌ای. برادرت می‌گفت تو خیلی مظلوم بودی. نامردا اجازه دفن بدنت را در امامزاده عبدالله ندادند. نیمه شب بردنت کنار دوستانت آذر و مصطفی به خاک سپردند. همین دیشب. اما من باور نمی کنم. احمد الان تو با آن کتاب های زیر بغلت و یک بغل اعلامیه و راه مصدق از پله ها پایین می آیی و به من که باز از تو می پرسم دانشجوی فنی را چه به سیاست بازی می‌گویی مگر می شود بی تفاوت ماند ایران خانم؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;پ.ن: 16 آذر 32&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;سه شهید داشت. سه دانشجوی 22 ساله دانشکده فنی یا به قول دکتر شریعتی سه آذر اهورایی. این یک نوشته خیالی است است درباره آن حادثه و دانشکده فنی دانشگاه تهران صبح روز 16 آذر 32 &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;mso-bidi-font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-3745929345996645934?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/3745929345996645934'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/3745929345996645934'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/12/blog-post_05.html' title='صبح آن روز'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-585978639659342033</id><published>2009-12-02T03:01:00.001+03:30</published><updated>2009-12-02T03:01:56.994+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>چند برش از یک روز</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:'2  Zar';font-size:6;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 19px; line-height: 38px;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;1&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;امروز درست یک ماه شد. یک ماه از آن ساعت چهار و چند دقیقه‌ی عصر که یکی از خبرنگاران فارس درگوشی به همکاری ( که آخرش نفهمیدیم چرا ؟) خبری درگوشی داد که او به صدای بلند و البته با خنده‌ای اعلام کرد و دقیقه‌ای بعد تایید خبر روی سایت فارس که روزنامه توقیف شد، گذشت. یک ماه از آن عصر روز دوشنبه دهم آبان ابری تلخ و عجیب. یک ماه از آن دوشنبه‌ی تلخ که بعد از ماه‌ها رسید و چقدر بد رسید. از آن عصر دلتنگ که زیر باران تا ته خیس شدن رفتیم شاید معجزه‌ای بگوید که همه چیز خواب بود... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;درست یک ماه عصر روز 10 آبان 1388 خورشیدی بود که روزنامه سرمایه‌ هم مرد؛شاید هم کشته شد و جنازه‌اش هم همان‌جا کنار استخر آبی رنگ ساختمان 47 بلوار گلشهر جردن دفن کردیم و تمام شد. مثل همه مرگ‌ها بود. دقایق ناباوری و تسلیت و بعد روزهای تلخ قبول مرگ عزیز و بعد فراموشی. فکر می‌کنم این روزها دیگر هیچ کس یادش نیست که سرمایه‌ای هم بوده؛ حتی خود ما 50 و چند نفری که در آن کار می‌کردیم و در این مدت خیلی‌هایمان هر روز تا آن جا رفتیم و ساعت‌هایمان را در آن ساختمان سپری کردیم به امید معجزه‌ای که ظاهرا صاحب‌کرامات نویدش را داده بود. معجزه‌ای که رخ نداد و سرمایه برای همیشه به تاریخ مطبوعات پیوست. حالا تا چهلم مرگ سرمایه رخت این عزاداری هم جمع می‌شود و آن هایی که از بعضی‌ها مثل من عاقلترند جای دیگری را برای کار پیدا می کنند. مثل خیلی از دوستان که این کار را کردند. بعضی‌ها هم تصمیم می‌گیرند بختشان را در شغل دیگری امتحان کنند و با این همه منتظر معجزه می‌مانند. تنها یکی دو نفر مثل من شاید به پای این گور بی‌مرده همچنان مات بمانند...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;پ.ن: شماره 1: می‌دانم تلخ نوشتم. تلخ تلخ. شاید در جاهایی به دوستان خوبی که این روزها نگذاشتند تنها بمانیم بد گفتم. اما تحمل تلخی روزهای ماهی که گذشت آن قدر سخت بود که اگر نمی‌نوشتم حناق می‌گرفتم.پس اگر بد گفتم به مهتاب تب دارم و هذیان می‌گویم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;2&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;چشمانم را باز می‌کنم چند دقیقه مانده به 11 صبح. باورم نمی‌شه تا این موقع روز خوابیده باشم. 10 سال است که عادت کرده‌ام به خوابیدن ساعت 2 نیمه شب و بیدار شدن در ساعت 6 صبح. اما در این یک ماهه انگار همه چیز عوض شده عادت شب زنده داری و بیدار ماندن تا 5 صبح و خوابیدن تا 10 و 11 از عادت های قدیم بوده و باز برگشته. باید فکری برای علاجش بکنم. اما نه امروز که یک ساعت تا قرارم آن طرف شهر مانده و من هنوز صورتم را هم نشستم. از آن بدتر پیدا کردن و اتوکردن مقنعه‌ای است که نمی‌دانم کجا گذاشتم. آخر قرار است بروم یکی از سازمان‌های دولتی برای یک کار نیمه وقت&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;و یک روز در هفته صحبت کنم و آن سازمان حراستی دارد بس سخت‌گیر.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;جلوی آیینه مقنعه را تنظیم می‌کنم. مثل همیشه زیر گلویم فشار می‌آورد. از بچه‌گی از همان زمانی که پدیده‌ای به نام مقنعه با حجاب اجباری آمد ازش بدم می‌آمد. یادم می‌افتد از همان کلاس اول در سال 59 مجبور به پوشیدنش شدم. بیشتر حرصم می‌گیرد. دستی به صورتم می‌کشم. کمی پودر با کمی سایه‌ای کمرنگ زدم. ریمل و خط چشم را بر می‌دارم و روی خط سایه خطی نازک می‌اندازم. فکر می‌کنم آن قدر باریک شده که کی این خط را خواهد دید؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;همیشه هوای ابری را دوست دارم. اما باید عجله کنم. از کیفم یک جفت دستکش مشکی در می‌آورم و قبل از ورودم به حراست سازمان متبوعه دستم می‌کنم. آخر همین دیروز کاشت ناخنم‌هایم را ترمیم کردم و برای فرنچش کلی پول دادم. از خوان اول که چک شدن هویتم است که می‌گذرم به خوان اصلی می‌رسم. خانم میانسالی پشت میزی نشسته که مانیتور ایکس ری مقابلش است. می‌پرسد توی کیفت به جز موبایل چی دارم. می‌گویم: خیلی چیزها هست. دستگاه ضبطم که نمی‌دانم چرا هنوز یک بخشی از کیفم را اشغال کرده. دستگاه پخش آهنگ و کتاب .... همه‌اش که اونجا معلومه. می‌گوید: نه این جا یک شی مشکوک هست. دقیقتر می‌شوم و کیفم را روی میز خالی می‌کنم. شی مشکوک موبایل دومم هست که وجودش را فراموش کردم. برگه مهمان را می‌گیرد و نگاه می‌کند. می‌پرسم این جایی که باید برم کدوم طرفه؟ می‌گوید : به آن هم می‌رسیم. می‌خواهم چیزی بگویم که بسته پنبه جلویم می‌گذارد و می‌پرسد لاک داری؟ می‌گویم: بله. می‌گوید: خوب حالا اول اون آرایشتو پاک کن. می‌گویم: آرایش؟ می‌گوید: بله برادرا بیرون ببینن برای من بد می‌شه خط چشم و سایه‌اتو پاک کن. بیا این هم آستون. لاکتم پاک کن. زیر بار این نخواهم رفت. می‌گویم: چرا وقتی دستکش دستم هست باید لاکم رو پاک کنم. من این کار رو نمی‌کنم. می‌گوید:قانون سازمان ماست. باید پاک کنی. علت اصرارش را نمی‌فهمم وقتی دروغ نگفتم و دستکش‌هایم را هم قرار نیست در بیاورم. در ضمن فرنچم آنقدر کمرنگ است که کسی متوجه نمی‌شود. تصمیم می‌گیرم برگردم بیرون که مسئول حراست می‌گوید: قول می‌دهی دستکش‌هایت را در نیاوری؟؟ چرا باید قول بدهم... به قرارم فکر می‌کنم. به خاطر دوستم. می‌گویم: وقتی می‌گویم دستکش‌هایم را در نمی‌آورم چه دلیلی دارد که بخواهم قول بدهم؟؟؟ می‌گوید: اگر برادرا ببینن.... با خودم فکر می‌کنم برادرای این سازمان نشستن که این خط نازک و چهار لاخ مو و این لاک رو ببینن؟ پس کی کار می‌کنن؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;حس می‌کنم دارم به خودمو و شعورم توهین می‌کنم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;پ.ن.2: راستش رو بخواهید در هر موقعیتی بود او حراست و اون سازمان دولتی را ترک می‌کردم و عطاشو به لقاش می‌بخشیدم. اما من خودمو تحقیر کردم. اون کار رو قبول کردم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;پ.ن.3: می‌خواستم بازم بنویسم اما فعلا همین دوتا بسته. راستی ساعت نزدیک سه صبحه و من هنوز نخوابیدم. دارم و فکر می‌کنم یک بار دیگه رقص مادیان‌های محمد چرمشیر را یک نفس بخونمش. بخصوص این مونولوگ ویکتور با یرما:&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:&amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family:Calibri;mso-hansi-theme-font: minor-latin;mso-bidi-font-family:Arial;mso-bidi-theme-font:minor-bidi"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;رفتن برام سخته، اما انگار بهتر اینه که برم. برای خودم نیست که می‌خوام برم... یرما این جا سرزمین تلخی‌هاست. سرزمین حسرت‌ها. این جا رویاها خیلی زود از یاد می رن. این جا فردا همین امروزه.دیروزی هم وجود نداره. این جا باید به خیلی چیزها تن داد. این جا سرزمین تن دادن‌هاست.یا باید به همه چیز تن بدی یا بگذاری و بروی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;mso-bidi-font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-585978639659342033?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/585978639659342033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/585978639659342033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/12/blog-post_02.html' title='چند برش از یک روز'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-1395715472838544482</id><published>2009-12-01T00:37:00.002+03:30</published><updated>2009-12-01T00:44:54.444+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خوزه آرکادیو'/><title type='text'>با مهر برای خوزه آرکادیو</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SxQ1xphC3NI/AAAAAAAAAYQ/f63Wy-U09xI/s1600/one%2520hundred%2520years%2520of%2520solitude%2520by%2520xiaomeimei.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 148px; height: 200px;" src="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SxQ1xphC3NI/AAAAAAAAAYQ/f63Wy-U09xI/s200/one%2520hundred%2520years%2520of%2520solitude%2520by%2520xiaomeimei.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5410008179453123794" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:'2  Zar';font-size:6;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style=" line-height: 21px;font-size:19px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:'2  Zar';font-size:6;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;خوزه آرکادیو بوئیندیای عزیز دورود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;نمی‌دانم این درود از پس چندمین صد ساله تنهایی توست؟ فکر می‌کنی چند سده است که برایت نامه‌ای تازه‌ای ننوشتم؟ سه تا یا چهارتا؟ هرچند برای تو چه فرقی می‌کند. با آن نگاه بره‌وارت شانه‌هایت را بالا خواهی انداخت و خواهی گفت:« نامه‌هایت را نخواندم و نخواهم خواند...» اما من دیگر غصه نخواهم خورد. دیگر چه اهمیتی دارد خوانده باشی یا نخوانده باشی. تو سال‌هاست که از این خانه و از پای آن درختی که بندی شده بودی فراموش شدی. انگار نبودی، شاید هم بخار شدی و ما بخار شدنت را ندیدم.... هرچند که می‌دانم نامه‌های قبلی را هم خوانده ای والا من که تو را پای آن صنوبر نمی‌بینم، باد برایت خبر نوشتنش را آورده است؟ بگذریم تو که دیگر حتی رد پایت را هم در خانه من پاک کردی پس چه اهمیتی دارد؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;می‌دانم با خودت خواهی گفت اگر اهمیتی ندارم چرا باز برایم نامه نوشتی؟ و باز در ذهنت هزاران تهمت به من و همه اجزای زندگیم خواهی زد. اما می‌گویم چرا در این دوران بی‌نام و نشانی چرا برایت می‌نویسم. راستش را بخواهی مدت‌ها بود که باغ ذهنم را عاری از نام تو کرده بودم. می‌دانی آخر طبیبان به من گفته بودند که درمان طاعون بیخوابی فراموشی است و اول از همه فراموشی تو. خوب شاید برای همین بود که پاره کردن زنجیرهایت را ندیدم. باد هم خبرش را به گوشم نیاورد که تو بار دیگر زدی و پنجره‌های دیگری را شکستی. خانه پیلارترنرا را نمی‌گویم که همراه گهواره ارکادیو شکستی آن حادثه را به یاد دارم. آن باری را می گویم که شیشه های خانه خودت را هم شکستی و بعد رفتی که یک بار دیگر قالیچه پرنده را از روی آن کتاب قدیمی بسازی. آنموقع &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;بعد از چند قرن خوابم برده بود زمانی که بخار شدن را آغاز کردی. اما در میان همه این روزهای فراموشی یک دفعه کاغذی که با طوفان بر زمین افتاد را دیدم که رویش نوشته بود تو به دنبال ماکاندوی تازه‌ای رفتی. بی خداحافظی از همه اهالی ماکاندو. راستش را بخواهی توقعی نداشتم که من را به یاد داشته باشی. تو زمانی که همسایه من هم بودی یادت نبود که من قرار است اورسلا باشم و تو خوزه آرکادیو. هرچند که شنیده بودم از اهالی محل و در و همسایه ها که این سده های اخیر خوب نام درختان ماکاندو را به یاد می‌آوردی. انگار راه مداوای تو از طاعون بیخوابی برخلاف من در یادآوری بود. اما باز هم اطمینان دارم که نام اورسلا را به یاد نداری. می‌گفتم شنیدم که بعد از آن طوفان بزرگی که برخاست و خانه و زندگی و جوانان ماکاندو را با خود برد، تو هم بساط مختصرت را در بقچه‌ای ریختی و سر یک چوب زدی و به همراه کاروان کولی‌ها راهی یک دیار تازه آن سوی کوه‌های بلند و قله‌ها و دریاها شدی. نمی‌دانم چرا برای آخرین بار دلم برایت تنگ شد. آخر می‌دانی تو طفلکی‌ترین خوزه آرکادیوی دنیا بودی. خودت هم نمی‌دانستی شاید هم نمی‌خواستی بدانی که طفلکی هستی و همین هم باعث شده بود چند قرن تنها بمانی. این را حالا می‌فهمم که دیگر جایی در ذهنم نداری. راستش را بخواهی این روزها باز یاد تو هستم و آن روزی که داشتی شیشه‌های خانه‌ام را می‌شکستی. تو راست می‌گفتی گیرم من نمی‌فهمیدم که من و تو اندازه هم نیستیم. این را حالا می‌فهمم که به جای خوزه آرکادیو شهریار را یافتم. می‌دانی من بعد از علاج طاعون بیخوابی خواستم اورسلا نباشم. آمانتارا را هم دوست نداشتم. برای همین شهریار را یافتم و شهرزادش شدم. شهرزاد بودن خیلی بهتر از اروسلا بودن است. هر شب به به بوسه زنده‌ می‌شوی و قصه گوی شهریار و سحر گاه به بوسه‌ای قصد جانت می‌کند و تو با داستانی جان خود و دخترکان شهرت را نجات می‌دهی. خیالت راحت نامه‌ی من فقط برای این نیست که بدانم صد سال تنهایی تماش شد یا نه؟ می‌دانی که من راز ورق‌ها را می‌دانم و آن‌ها غیب می‌گویند. فقط کنجکاوم بدانم &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;کولی‌ها زبانت را می‌فهمند آخر تو به زبان‌های غریبه آشنایی، اما کسی زبانت را نمی‌فهمد. &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"   style="line-height:200%;mso-bidi-2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-1395715472838544482?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1395715472838544482'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1395715472838544482'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='با مهر برای خوزه آرکادیو'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SxQ1xphC3NI/AAAAAAAAAYQ/f63Wy-U09xI/s72-c/one%2520hundred%2520years%2520of%2520solitude%2520by%2520xiaomeimei.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-467690342107133204</id><published>2009-11-27T21:06:00.002+03:30</published><updated>2009-11-27T21:08:10.489+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخ نوشت'/><title type='text'>پل پیروزی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SxAOR1k-vlI/AAAAAAAAAYA/lHdKuGk22g4/s1600/09-1883a.gif"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 158px;" src="http://4.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SxAOR1k-vlI/AAAAAAAAAYA/lHdKuGk22g4/s200/09-1883a.gif" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5408838852074716754" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:'2  Zar';font-size:6;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style=" line-height: 38px;font-size:19px;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;کسی باور بکند یا نکند 6 تا 9 آذر شصت و شش سال پیش قلب امروزی &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;تهران و به خصوص خياباني كه خيابان علاء الدوله «فردوسي» را به خيابان دروازه يوسف آباد «حافظ» متصل مي كرد و امروز به نام خیابان نوفل‌لوشاتو می‌شناسیم كانون توجه مردم نگران دنيا شده بود. منظور خياباني است &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;كه هنوز در ابتداي آن باغ سفارت انگلستان و سفارت كبراي بريتانياي كبير و در انتهايش باغ و پارك سفارت اتحاد جماهير شوروي (روسيه كنوني) قرار دارد. درست 66 سال پیش در روزهایی مثل امروز یعنی 6 تا&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;آذر 1322 شمسی برابر با روزهای آخر نوامبر 1943سران سه كشور متفق برای برداشتن گام مهمی در جنگ دوم جهانی برای نخستین بار در «تهران» يكديگر را ملاقات كردند. شاید آن روزها کسی باور نمی‌کرد که دیدار &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;ژوزف استالين رهبر اتحاد جماهير شوروي، وينستون چرچيل نخست وزير بريتانياي كبير و فرانكلين دلانوا روزولت رييس جمهور، ايالات متحده آمريكا در پایتخت ایران قرار است سرنوشت جنگ جهانی دوم و متحدان هیتلر و در یک جمله جهان را تغییر دهد و نام شهرمان را به عنوان پل پیروزی تغییر دهد. هیچ می‌دونستید تهران در تاریخ شصت سال گذشته به نام « پل پیروزی» نام گرفته است؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;جنگ جهاني دوم در پنجمين سال خود به مراحل حساسي رسيده بود. همه معادلاتي كه در سال هاي ابتداي آن وجود داشت، در حال بهم ريختن بود. جهان هر روز بيشتر به پاره پاره شدن نزديك مي شد. مشخص نبود، دامنه هاي اين نزاع عالم گير كه در همان زمان يك سرش، اروپا و سر ديگر آن قلب آفريقا را درنورديده بود و از مرز آبي بريتانيا آلمان در درياي مانش تا مرز آبي ژاپن و آمريكا در اقيانوس رسيده بود، به كجا مي رسد و كي به پايان خواهد رسيد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;تقسيم بندي ها و اتحاد هاي قديمي كمرنگ شده بود و به نظر مي آمد در جبهه ديپلماسي ائتلاف هاي جديدي براي مقابله با دشمن مشترك يعني آلمان نازي و هيتلر به وجود آمده است. بعد از سقوط پاريس در 1940، انگلستان متوجه شد براي نبرد در برابر آلمان در اروپا تنها مانده است و نيازمند يك كمك قدرتمند و همه جانبه تسليحاتي ديپلماتيك بود. بنابراين متوجه ايالات متحده شد كه تا آن روز با وجود آن كه از قدرت تسليحاتي خوبي برخوردار بود به علت دوري از معركه جنگ وارد‌ آن نشده بود. روزولت رييس جمهوري آمريكا كه در ابتداي جنگ اعلام بي طرفي كرده بود، بايد متقاعد مي شد كه وارد جنگ شود. در مذاكراتي كه بين لندن و واشنگتن انجام شد، مساله خطر از دست رفتن آزادي و دموكراسي با قدرت گرفتن نازيسم مطرح شد. بدين ترتيب آمريكايي ها در سال 1942 با 12 ميليون سرباز از چند جبهه وارد جنگ با متحدين شدند. ورودی که روند جنگ را به شکل چشمگیری تغییر داد. اما هنوز برای پیروزی بر آلمان نازی یک سر مثلث نیز باید وارد جنگ می‌شد. این ضلع هیچ کشوری نبود جز اتحاد جماهیر شوروی که اختلافات ایدئولوژیکی که با این دو کشور داشت کمترین مشکلی بود که برای نشستن سر میز مذاکره بود. &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style=" line-height:200%;font-family:&amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family:Calibri;mso-hansi-theme-font: minor-latin;mso-bidi-mso-bidi-theme-font:minor-bidifont-family:Arial;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;با تهدید شوروی توسط آلمان استالین به این نتیجه رسید که با دشمنان قدیم بهتر از دشمن جدید می‌تواند به توافق برسد. به همین دلیل بعد از نطق تاریخی چرچیل که حمله به آلمان به شوروی را تهدیدی علیه انگلستان و ایالات متحده دانست، شوروی نیز به دو کشور پیوست. اما براي بيشتر شدن همكاري ميان اين سه كشور احتياج به مكان و مرزهاي مشتركي بود كه بتوانند تسليحات نظامي را جا به جا كنند. اين مرز مشترك با حمله به ايران در اوت 1941 (شهريور 20) و نقض بي طرفي ايران فراهم آمد و همكاري اين سه قدرت با يكديگر آغاز شد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;از مدت ها پيش از نوامبر 1943 مكالمه ها و مكاتبه هاي بسياري ميان اين سه رهبر براي مكان و زمان ملاقات با يكديگر انجام شده بود. پس از اين تماس ها بود كه قرار شد زمان برگزاري نشست مشترك پاييز 1943 باشد. اما چرا تهران براي انجام اين نشست در نظر گرفته شد؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;والنتین برژكف از مشاوران استالين كه در كنفرانس تهران سمت مترجم رهبر شوروي را بر عهده داشت در خاطراتش مي نويسد: «همه چيز آماده چنين ملاقاتي بود. مشكل اساسي مكان انجام ملاقات بود. استالين ترجيح مي داد اين كنفرانس در محلي نزديك به شوروي باشد. دليلش اين بود كه جنگ بين شوروي و آلمان به او _ كه در مقام فرماندهي عالي انجام وظيفه مي كرد _ اجازه نمي داد كه زياد از مسكو دور باشد. روزولت نيز اما به قانون اساسي آمريكا استناد مي كرد. اين قانون به رياست جمهور آمريكا اجازه نداده است مدتي طولاني از واشنگتن دور بماند.»فقط برای چرچيل تفاوتي نداشت، مكان مذاكرات كجا باشد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;ايران در آن زمان در اشغال متفقين بود و در ميانه جبهه جنگ قرار داشت. متفقين از شهريور بيست، نيروها و تسليحات بسياري در ايران وارد كرده بودند و نفوذ بسياري در ايران داشتند بنابراين مي توانستند به راحتي امنيت كنفرانس را در تهران برقرار كنند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;كنفرانس تهران صبح روز 27 نوامبر 1943 مطابق با ششم آذر 1323 در سفارت روسيه آغاز شد. این که با توجه قرار داشتن دو سفارت انگلستان و روسیه در یک خیابان چرا سفارت شوروی به دلیل امنیتی خاص شوروری ها برای استالین و نزدیکی آن با محل اقامت روزولت که شرایط جسمی ویژه‌ای داشت انتخاب شد. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;سران سه كشور چند روز پيش از 27 نوامبر وارد ايران شده بودند. اين كنفرانس چهار روز به درازا كشيد و در اين چهار روز درباره سرنوشت جنگ جبهه دوم اروپا، ورود تركيه به جنگ، لهستان و مرزهاي آن، وضعيت جنايتكاران جنگي پس از جنگ، طرح تقسيم آلمان و وضعيت خروج نيروهاي متفق از ايران بحث و گفت و گو شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;این دیدار تاریخی مسیر جنگ دوم بین‌الملل را تغییر داد و شکست هیتلر را در تهران رقم خورد. شاه جوان ایران به مناسبت حضور این سه در تهران نام سه خیابان را به نام سران سه کشور نامگذاری کرد. سهم چرچیل هم خیابانی شد که در فاصله دو سفارت انگلیس و شوروی قرار داشت. یک نکته جالب دیگر این رویداد تاریخی همزمانی حضور برگزاری این کنفرانس با سالروز تولد چرچیل بود. برای همین کیکی به قنادی نوشین که هنوز هم در خیابان استانبول سر لاله‌زار قرار دارد سفارش داده شد و كه در مراسمي با حضور حدود سي نفر در سفارت انگلستان روزولت واستالين در اين جشن شركت كردند و در سر ميز شام نطقهايي ايراد شد و هدايايي از طرف دولت‌هاي سه گانه به چرچيل اهدا شد. در اين مهماني، محمدرضا شاه نيز، يك تخته قالي خراساني نفيس، به چرچيل هديه كرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;پ.ن: دیدن گیلانه حتی بعد از ده بار هم بغض و اشک به همراه دارد. &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"   style="line-height:200%;mso-bidi-2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span dir="LTR"  style="line-height:200%;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-467690342107133204?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/467690342107133204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/467690342107133204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/11/blog-post_27.html' title='پل پیروزی'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SxAOR1k-vlI/AAAAAAAAAYA/lHdKuGk22g4/s72-c/09-1883a.gif' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-8884999271131572477</id><published>2009-11-25T23:45:00.001+03:30</published><updated>2009-11-25T23:46:39.451+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فیلم نوشت'/><title type='text'>خانه صدام</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Sw2Qnoc_P8I/AAAAAAAAAX4/km6OtVAttNk/s1600/6894447.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 140px;" src="http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Sw2Qnoc_P8I/AAAAAAAAAX4/km6OtVAttNk/s200/6894447.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5408137738090135490" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;من خائنين را مي شناسم قبل از اينكه خودشان بدانند. (صدام حسين)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;این نخستین جمله‌ای است که پیش از آغاز بخش اصلی مجموعه « خانه صدام» روی صفحه مانیتور نقش می‌گیرد و ببینده را به یک مهمانی خانوادگی می‌برد. البته این نخستین سکانس‌های این فیلم نیست چرا که لحظاتی قبل &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;با نشان دادن پيام جرج بوش در جنگ عراق سال 2003 آغاز شده و خانواده هراسانی را نشان می‌دهد که قرار است خانه‌اشان را ترک کنند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;خانه صدام را به دلیل ساخت خوب و البته روایت بدون عرض تاریخی دوست داشت. البته فیلم تا آن جایی که توانسته بود در روایت زندگی صدام حسین تکریتی رئیس جمهور سابق عراق و البته یکی چهره‌های دیکتاتوری که در سی و چند سال اخیر ظاهر شدند بیطرف مانده بود و در بعضی از لحظات هم به دلیل ساختار تاریخی خود و این که به دست کشور غالب ( فیلم محصول بی بی سی است موفق نبود. با این همه تقریبا می‌شود در میان مجموعه‌ها و فیلم‌هایی که براساس زندگی زندگی یک چهره تاریخ‌ساز ساخته شده است قابل استناد دانست. سریال به زندگی خصوصی و سیاسی&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;صدام حسین می پردازد و راوی ۳۰ سال گذشته زندگی مردم عراق و البته بخشی از تاریخ کشور خودمان است. بخصوص در قسمت اول فیلم که با جریان روی کار آمدن صدام به جای حسن البکر و قصد صدام به جنگ با ایران پرداخته می‌شود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;صدام در سال 1979 درست بعد از &lt;span style="mso-tab-count:1"&gt;            &lt;/span&gt;پیروزی انقلاب ایران با این تحلیل که حکومت جدید ایران تهدید جدی نسبت به کشور پر تنش و کودتا خیز عراق است تدارک حمله به ایران را آغاز می‌کند. او ابتدا با حرکتی نرم کودتایی بی‌خونریزی انجام می‌دهد و دست به تصفیه سازمانی خونینی می‌زند. او حتی نزدیکترین دوستش حمدانی را می‌کشد که نشان دهد که مرد قوی حتی به دوست خود هم رحم نمی‌کند. او تابع هیچ قانونی نیست چرا که معتقد است: قانون هر چيزي است كه من بر روي يك تكه كاغذ مي‌نويسم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;بعد جریان بمب گذاري‌هايي در عراق صورت مي‌گيرد كه اسناد طارق عزيز كه آن موقع وزير كشور بوده نشان مي دهد كه اين كار به دست گروه محمد باقر صدر انجام شده و به تحریک ایران است و همین عاملی برای حمله به ایران و بعد جریان با خاک یکسان کردن روستایی شیعیه نشین است که تنها جرمی بود که رئیس جمهور سابق عراق به دلیل آن اعدام می‌شود. نقش صدام را در این فیلم ایگل نور بازی می‌کند. بازیگر اسرائیلی که حضورش در فیلم مونیخ یکی از مشهورترین بازی‌هایش بود. در کنار صدام در این بخش با خانواده او آشنا می‌شویم. ساجده همسر نخست و اصلی صدام که نقش او را شهره آغداشلو بازیگر سرشناس ایرانی بازی کرده است و اگر چه حضور پررنگی از او دیده نمی‌شود اما اثری قدرتمند در پیشبرد فیلم دارد. آغداشلو آن چنان در نقش بانوی اول عراق ظاهر می‌شود که بازی دیگر بازیگران را نیز تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. بازی که جایزه امی 2009 را برای او به ارمغان داشت. در کنار این‌ها در قسمت نخست حضور مادر صدام را داریم. مادری در شکل‌گیری شخصیت مردی که 30 سال تاریخ عراق و منطقه خاورمیانه را به خود معطوف کرد تاثیر زیادی داشته است. مادري مستبد که تا مرگش نفوذ زیادی بر زندگی فرزندی داشت که گفته می‌شود فرزند نامشروعی بوده است. در کنار این دو شخصیت حسین المجید داماد بزرگ صدام قرار گرفته است که در نیمی از فیلم نزدیکترین یار صدام است. در سومین بخش فیلم و بعد از جنگ خلیج فارس و تحریم عراق به دلیل مشکلاتی که با عدی فرزند بزرگ صدام پیدا می‌کند به اردن می‌گریزد و بخشی از اطلاعات محرمانه عراق را به فروش می‌رساند. صدام او و برادرش که داماد دیگر او بود را با وعده بخشش به عراق باز می‌گرداند و در بدو ورود اعدام می‌کند. چرا که صدام معتقد بوده است دست انقلاب مي‌تواند به دشمنانش در هر جا كه پيدا شوند برسد. همچنین دو پسر صدام عدی و قصی هستند که دو روی سکه شخصیت پدر بودند. چهره عیاش سنگدل و بی‌رحم عدی صدام در کنار چهره سیاس و مصلحت اندیش قصی در این فیلم به خوبی به نمایش در آمده است.شباهت فلیپ اردیتی بازیگر ایتالیایی &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;نقش قصی به خود او نکته جالب فیلم است.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; mso-ascii-font-family:Calibri;mso-ascii-theme-font:minor-latin;mso-hansi-mso-hansi-theme-font:minor-latinfont-family:Calibri;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;اما به نظرم مهمترین بخش زندگی صدام در قسمت چهارم فیلم است که به نمایش گذاشته می‌شود. صدامی که بعد از جنگ خلیج فارس با آن که خود را فاتح جنگ با ایران و کویت می‌داند دست از کشورگشایی برداشته و کمتر برای همسایگان خود خط نشان می‌کشد. در روزهایی که کودکان عراقی از بی‌دارویی می‌میرند او سرش را به پیروزی‌هایی که داشته و حمایت مردمی که از ترس عکسش را به در و دیوار خانه‌ها و شهرشان می‌زنند و به دنبال ماشین او می‌افتند مشغول می‌کند و مي رود شجره نامه خود را در مي آورد و مدعي مي‌شود كه با خاندان پيامبر نسبت دارد. شروع به كتابت قرآن با خون خود مي‌كند. این همه این ها مانعی برای حمله آمریکا و متحدانش به عراق نیست. خانواده دیکتاتور عراق از هم پاشیده هر کدام به سمتی می‌گریزند. خود او در روستایی پنهانی زندگی می‌کند&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;و از همان جا برای مردمی که در مرگ پسرانش جشن و پایکوبی می‌کنند پیام استقامت می‌فرستند و خود را رهبر عراق می‌داند. در نهایت هم بعد از دستگیری به دار آویخته می‌شود بی آن که به یاد کسی مانده باشد که روزی گفته بود:«اگر من بميرم , شما يك انگشت به جا مانده ازمن پيدا نخواهيد كرد و شما همه با من خواهيد مرد.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span dir="LTR"   style="line-height:115%;mso-bidi-2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-8884999271131572477?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8884999271131572477'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8884999271131572477'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/11/blog-post_25.html' title='خانه صدام'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Sw2Qnoc_P8I/AAAAAAAAAX4/km6OtVAttNk/s72-c/6894447.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-1785825435257472059</id><published>2009-11-23T01:38:00.002+03:30</published><updated>2009-11-23T01:41:49.338+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دل نوشت'/><title type='text'>مسافر غریب قطعه 85 پرلاشز</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Swm3HqSWEvI/AAAAAAAAAXw/-vYI1UQGLFM/s1600/Gholam-hossein-saedi.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 134px;" src="http://4.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Swm3HqSWEvI/AAAAAAAAAXw/-vYI1UQGLFM/s200/Gholam-hossein-saedi.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5407054169873191666" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;شنيده بودم در ميانه بازار تبريز، قهوه خانه اي است كه مردي در آن جا مي رفت و مي نشست و سيگار مي كشيد و مي نوشت. یادم هست که سال 82 برای اولین بار در دوران عقل رسی به تبریز رفتم یک عصر روز پنج &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;شنبه بود( درست یادم هست عصر روز پنج شنبه ای بیست و چهارم پنجم آذر و همان حوالی بود چون قبلش برای فاتحه خوانی سری به قبر غریق ارس صمد بهرنگی عریز در گورستان قدیمی تبریز رفته بودیم)سر از بازار و اون قهوه خانه در آوردم. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;قهوه خانه اي بالاي پله هاي تنگ و نامطمئن يكي از دهليزهاي بازار تبريز، مه گرفته از دود قليان و سيگار که &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;موسيقي موزون به هم خوردن استكان نعلبكي ها و قل قل سماور و قليان ها و مرداني كه به زبان آذري با صداي بلند با هم گپ مي زدند در قدم های بیصدای من و همراهم به سکوتی کوتاه اما سردتر از عصر آذری تبریز تبدیل شد. سکوتی با نگاه بیشتر متعجب و کمی خشمگین بعضی از قهوه‌خانه‌نشین ها همراه شد و شاگرد قهوه‌خانه‌ای که به اشاره فکر کنم قهوه‌چی که سیبل‌هایش من را به یاد باقرخان می‌انداخت را به سمت ما کشاند.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;شاگرد قهوه‌خانه ترکی می‌گفت و ما هر دو فارس بودیم اما لابه‌لای حرف‌هایش فهمیدیم که ورود من به آن محیط مردانه درست نبود. اما لابه‌لای صحبت‌هایش نامی از دهانم پرید. یک بار دیدم برقی به چشمان شاگرد قهوه‌خانه جست و با دست اشاره به گوشه‌ای از قهوه‌خانه انداخت و به فارسی با لهجه ترکی شیرینی گفت: همه را او به &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;این جا می‌کشاند. آقام می‌گفت آن جا می‌نشست. .. بقیه حرف‌های او را یادم نیست چون خیلی زود آن‌جا را ترک کردیم. اما در آن لحظه فکر کردم او آن جا نشسته غلامحسین ساعدی را می‌گویم با آن عینک سیاه رنگ و دارد چشم در برابر چشم را می‌نویسد... نمایشنامه نویس و نویسنده‌ای که برای من نه بخشی از نوجوانی‌هایم بود. در یک لحظه همه از جلوی چشمم گذشت. از اولین دیدن فیلم گاو و مش حسن گرفته تا عزاداران بیل و بعد چشم در برابر چشم و همهمه‌های بی‌نام نشان... خاطره نشستن در سایه درختان آن آلاچیق شیب‌دار دانشگاه شهید بهشتی در ساعتی که کلاسی نبود و خواندن کتاب‌های قدیمی و چاپ قبل از انقلاب ساعدی تا کلاس‌های نمایشنامه‌نویسی و ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;بعد از آن حدوده شش هفت باری رفتم تبریز اما دیگر آن قهوه‌خانه و خلوت دنج ساعدی را پیدا نکردم. نمی‌دانم شاید آن جا هم مثل کافه فیروز جلال خاطره‌ای شده است. با این همه ساعدی برای من هنوز نمایشنامه نویسی است که آثارش را دوست دارم. امروز 2 آذر است سالمرگ او ست که جز آثار جاودانه اش، تنها يك سنگ گور غريب در قلعه 85 پرلاشز پاريس، چند قدم آن طرف تر از صادق هدايت، از او به جا مانده است. كه به روي آن نوشته شده. «غلام حسين ساعدي (1985_1935)»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;امروز سالمرگ ساعدی است. فکر کنم بیست و چهارمین سالمرگ ساعدیه. بدم نیومد این روز رو که روز خوبی هم بود بعد از حدود سه هفته بد&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;و دلتنگ یادش نکنم با این بخش تاتار خندان.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;چقدر خنگ بودم كه علت ترديد و دو دلي اورا هيچوقت نمي توانستم حدس بزنم، و آن شب كه چند ساعتي در اتاقش تنها ماندم، بي دليل طرف گنجه اش رفتم... چه دلهره اي داشتم، اگر يك دفعه در را باز مي كرد و مي آمد تو چه كار مي كردم ؟اما بعد، نيم ساعت بعد، يكساعت بعد، ديگر همه چيز را مي دانستم، همه ي نامه ها را خوانده بودم، پس اينطوري بوده، پاي كس ديگري در ميان بوده كه از راه خيلي دور، و از سال هاي دور، اورا مي خواسته. عكسش را هم ديدم با همان امضايي كه زير هر نامه گذاشته بود. آتش گرفتم و كله ام از شدت كلافگي داغ شد...تا كه روزي گفت: " دارم جمع و جور مي شوم و يكي دو هفته ي ديگر مي روم خارج."...بعد مي خوارگي من شروع شد. شب وروز در تمام مدت، هرچه ساعت حركتش نزديك مي شد، خراب تر مي شدم... هميشه چشم به در داشتم اما از نامه خبري نبود. ديگر تمام شده بود. فقط داغش مانده بود و يك خلأ و بيهودگي بي ثمر كه به جايي نمي رسيد، ولگردي، عرق خوري و كلافگي،در شلوغي، در تنهايي، در شهر، در بيرون شهر، تنها درجمع دوستان آرام بودم. آن هم با يك مشت از اين قرص هاي مرده شور برده."&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;a href="http://www.ghabil.com/article.aspx?id=292"&gt; کلی مطلب خوب درباره ساعدی&lt;/a&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;پ.ن: فیلم‌نوشت ها ادامه دارد مثل فیلم دیدن هام...&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"   style=" line-height:115%;mso-bidi-2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"&gt;&lt;span dir="LTR"   style="line-height:115%;mso-bidi-2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-1785825435257472059?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1785825435257472059'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1785825435257472059'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/11/85.html' title='مسافر غریب قطعه 85 پرلاشز'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Swm3HqSWEvI/AAAAAAAAAXw/-vYI1UQGLFM/s72-c/Gholam-hossein-saedi.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-3015995752645752125</id><published>2009-11-21T16:09:00.001+03:30</published><updated>2009-11-21T16:11:46.952+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فيلم نوشت'/><title type='text'>ثريا همسر دوم شاه</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Swff7294QtI/AAAAAAAAAXg/btPrH0-ohEI/s1600/soraya1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 183px;" src="http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Swff7294QtI/AAAAAAAAAXg/btPrH0-ohEI/s200/soraya1.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5406536097141899986" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style=" line-height:200%;mso-bidi-language:FAfont-family:Zar;font-size:14.0pt;"&gt;پيش نوشت: گاهي وقت‌ها سكوت ما از سر اجبار يا رضايت نيست. اين روزها سكوت من از سر اين بوده كه نمي‌دانم چه بنويسم. درباره چه بنويسم. براي من كه نوشتن سال‌هاست كه مهمترين بخش زندگي بوده ننوشتن و بيكاري خيلي سخت است. اما خوب مي‌دونم كه اين هم از دوره‌هاييه كه بايد بگذره تا دوباره نوشتن رو شروع كنم. اما به جاي نوشتن در اين روزها كارم شده ديدن فيلم و خواندن كتاب. در اين روزهاي خانه نشيني اين قدر فيلم ديدم كه حساب و كتابش داره از دستم در مي‌ره. براي اين كه نوشتن از يادم نره تصميم گرفتم درباره فيلم‌هايي كه مي‌بينيم يا كتاب‌هايي كه مي‌خونم بنويسم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"   style=" line-height:200%;mso-bidi-language:FAfont-family:Zar;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;a href="http://www.bakhtiarifamily.com/soraya.php"&gt;ثريا&lt;/a&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style=" line-height:200%;mso-bidi-language:FAfont-family:Zar;font-size:14.0pt;"&gt;فيلم ثريا همسر دوم شاه ايران &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;يك فيلم كاملا تخيلي با اسمي واقعي بود. به نظرم نويسنده و كارگردان ايتاليايي فيلم حتي خاطرات همسر دوم شاه سابق ايران را نخوانده بودند و تنها يك سري كليات درباره زندگي اين ملكه نيمه ايراني مي‌دانستند هيچ چيزي درباره ايران هم نمي‌دانستند. در مورد اين ملكه پيشين هم همينقدر مي‌دانستند كه فرزند يك خانزاده بختياري و يك زن آلماني بوده است و در فرانسه تحصيل مي‌كرده و علاقه مند بوده است كه هنرپيشه شود....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style=" line-height:200%;mso-bidi-language:FAfont-family:Zar;font-size:14.0pt;"&gt;ببخشيد خيلي بي‌مقدمه رفتم سر اصل مطلب. اصل مطلب اين است كه در اين روزها بيشتر دوست دارم فيلم‌هاي تاريخي ببينم. از آن جا هم عادت كردم فيلم تاريخي را با استناد به اصل نگاه مي‌كنم برايم مهم بود ببينيم كه يك كارگردان ايتاليايي كه تصوري از يكي از مهمترين بخش‌هاي تاريخ كشورم يعني حدود دهه سي داشته است. تصوري كه به نظرم بسيار غير واقعي آمد. فيلم بيشتر درباره يك دختر دانشجوي فرانسوي بود كه يك شاه شرقي مدرن از طريق عكسي كه در اختيارش قرار مي‌دهند عاشقش مي‌شود و اين عشق به ازدواجي عاشقانه ميان آن‌ها منجر مي‌شود. ازدواجي كه نه بدخواهي بدخواهان كه مشكل بچه‌دار نشدن ا ين ملكه زيبا باعث جدايي او از شاه دلباخته مي‌شود. البته تا اين جا شايد به نظر بيايد كه فيلم شباهت زيادي به داستان واقعي زندگي ثريا اسفندياري داشته باشد. اما آن چه غير واقعي بود تصاويري بود كه كارگردان فيلم&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;از ايران و البته تاريخ آن داشت يعني حتي به خودش اجازه نداده بود كه كمي درباره ايران تحقيق كند. فيلم در يك منطقه سردسير در ايتاليا فيلم‌برداري شده بود. در تمام طول فيلم حتي زمان دو جريان مهم تاريخ ايران يعني قيام سي تير و 28 مرداد سال سي دو كه از بد حادثه در تابستان‌هاي گرم تهران روي داده بود بخار سرما از دهان بازيگران خارج مي‌شد و لباس‌هاي پشمي به تن داشتند. كاخ‌ها هم بيشتر به كاخ هاي بوربن‌ها شباهت داشت تا كاخي ايراني. به ياد ندارم كه در هيچ كاخ ايراني تصويري از صليب ديده باشم. از ميان خانواده پر طول و عريض پهلوي ما با چهار نفر روبه رو بوديم. اولي محمد رضا شاه پهلوي دوم كه البته كاركتر اصلي بعد از خود ثريا بود. مرد جواني در حدود بيست و چند ساله كه عاشقانه اين زن جوان را دوست داشت. شاه قرار بود ازدواج اولش را داشته باشد. در حالي كه همه مي‌دانند در سال 1328 كه پهلوي دوم با ثريا اسفندياري ازدواج كرد مردي سي ساله بود كه از همسر اولش فوزيه به دليل عدم تفاهم جدا شده بود و يك فرزند دختر ده دوازده ساله به نام شهناز داشت. در كنار اين ما با مادر و دو خواهر پهلوي دوم رو به رو هستيم. خواهر بزرگتر شمس پهلوي كه رابط اصلي اين ازدواج از طريق دوستش فروغ ظفر از اقوام ثريا است و همه تلاشش حفظ اين ازدواج است. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;تاج الملوك پهلوي كه با آن وضعيت جلوسي كه روي صندلي دارد نقش ديوار را بيشتر بازي مي‌كند. اما در كنار اين دو ما با شخصيتي رو به رو هستيم كه او هم خواهر شاه است به نام شاهزاده سميرا. نقشي كه نه تنها نوع رفتارش كه قرار گرفتن در كنار سه شخصيت ديگر فيلم تماشاگر را به سمت اشرف پهلوي خواهر دوقلوي شاه مي‌كشاند. البته مثل خيلي از فيلم‌هاي ايراني كه درباره اشرف پهلوي مي‌سازند اين شخصيت هم يك اخم مداوم را از او به يادگار دارد. بازيگر نقش اشرف درشت تر از برادرش است و در تمام فيلم يا نشسته يا در حال كاري است كه اين ازدواج سر نگيرد. در حالي كه به استناد تاريخ اشرف پهلوي در طي هفت سالي كه ثريا اسفندياري همسر شاه ايران بوده است حدود سه سال به همراه شوهر مصريش احمد شفيق در فرانسه در تبعيد بوده است. در كنار اين شخصيت ها ما با دكتر محمد مصدق رو به رو هستيم. مردي كوتاه قد كه آدم را به ياد چرچيل مي‌اندازد تا دكتر مصدق. اما از اين نكته جالب‌تر حضور آيت‌الله كاشاني در كنار شاه است. روحاني نسبتا جواني كه البته لباسش بيشتر شبيه روحانيون سني مذهب است يا يك رهبر شيعيه. در معدود دفعااتي كه ما با آيت‌الله كاشاني رو به رو مي‌شويم در مهماني است كه به افتخار نامزد جديد شاه برپا شده است. از نظر تاريخي آيت‌الله كاشاني تقريبا همسن و سال دكتر مصدق بوده است در حالي كه در فيلم او تقريبا همسن و سال شاه است. از سوي ديگر ايشون در آن زمان مرجع تقليد شيعي بودند و همين طوري در مجلسي كه رقص مشروب به شيوه دوران ويكتوريايي بود قطعا شركت نمي‌كردند چه برسد به اين كه با زني نامحرم دست بدهند. .. در سراسر فيلم تصاويري نادرست از ايران مي‌بنيند. زناني با چادرهاي رنگي كه فقط دست تكان مي دهند. حتي در مورد كودتاي بيست و هشت مرداد هم كدهاي غلط داده مي‌شود....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style=" line-height:200%;mso-bidi-language:FAfont-family:Zar;font-size:14.0pt;"&gt;فكر مي‌كنم اگر قرار باشد همه مشكلات تاريخي و غير تاريخي اين فيلم را بنويسم يك ده بيست صفحه‌اي بايد بنويسم. &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"   style="line-height:200%; mso-bidi-mso-bidi-language:FAfont-family:Zar;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-3015995752645752125?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/3015995752645752125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/3015995752645752125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/11/blog-post_21.html' title='ثريا همسر دوم شاه'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Swff7294QtI/AAAAAAAAAXg/btPrH0-ohEI/s72-c/soraya1.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-8309740193297260150</id><published>2009-11-05T04:15:00.001+03:30</published><updated>2009-11-05T04:15:55.277+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دل نوشت'/><title type='text'>برای سرمایه</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:150%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;نمي دونم اين چندميشه؟ يعني چندمين روزنامه اي كه توي اين سالها تعطيلش مي كنند شايد صدمي شايد پانصدمي شايدم؟؟؟؟ اما براي من سرمايه اولين بود. اولين روزنامهاي كه به صورت ثابت كار كردم. اولين تجربه تنظيم خبر و گزارش روزنامهاي ، اولين تجربه صفحهبندي، اولين يك رسانه كاغذي، صفحه هنر روزنامه سرمايه اولين صفحه هنري بود كه ميتونستم جدا بگم صفحه خودم، درباره شكل صفحه و گزارشهايي كه قرار بود بنويسم خودم بودم كه تصميم ميگرفتم... براي همين ميگم اولين بود. اولين براي مني كه با تجربه يك دوره كار تحقيقاتي و بعد هم چهار سال كار توي خبرگزاري آمده بودم اولين بود. درست يك سال و هفت ماه و بيست و دو روز پيش بود؛ همون هفدهم فرورديني رو ميگم كه از خبرگزاري ميراثفرهنگي آمدم بيرون و بعد رامك صبحي زنگ زد و گفت كه بيا روزنامه سرمايه...و از همون جا شروع شد. درست يك سال و هفت ماه و بيست و دو روز كار، تجربه آشنايي با دوستاي تازه و ورورد به فضاهاي تازه... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:150%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;حالا سرمايه توقيف شد و همه روزهاي خوب هم رفته. توي اين مدت براي تعطيلي خيلي از روزنامه ها براي خيلي از دوستام نوشتم اما براي سرمايه نميدونم بايد چي بنويسم. اما همين قدر ميدونم كه با همه چي دوستش داشتم خيلي زياد....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:150%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;حالا صبح که از خواب بیدار می شم فکر می کنم باید سریع کارامو بکنم و تند تند پاشم برم جردن خیابان گلشهر پلاک 47 طبقه دوم .... روزنامه سرمایه. اما تا می خوام از تخت بیام پایین یادم می افته دیگه سرمایه‌ای نیست که دلواپس باشم که گزارش یک چی بدم و خبر نخورده باشم. دیگه حالا چه اهمیتی داره که کنگور امسال رو یک زن سیاه پوست برد یا این که درباره الی بخت اول اسکاره؟ فروش سینماها کم بشه یا زیاد فرقی نمی کنه چون روزنامه سرمایه دیگه نیست که دلنگران سوژه های اقتصادی باشم&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;و به گیشه فکر کنم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:150%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoListParagraph" dir="RTL" style="margin-right:41.25pt;mso-add-space: auto;text-align:justify;text-indent:-23.25pt;line-height:150%;mso-list:l0 level1 lfo1"&gt;&lt;span style="font-size:14.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:Calibri; mso-bidi-theme-font:minor-latin"&gt;&lt;span style="mso-list:Ignore"&gt;.&lt;span style="font:7.0pt &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;"&gt;              &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:150%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;می دونم چند روزی تاخیر داشتم برای گذاشتن این پست اما با این وضع اینترنت زودتر نمی شد. همین&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-8309740193297260150?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8309740193297260150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8309740193297260150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/11/blog-post_05.html' title='برای سرمایه'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-8562337130806515327</id><published>2009-11-01T01:10:00.000+03:30</published><updated>2009-11-01T01:11:17.387+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دل نوشت'/><title type='text'>چشما دروغ نمی‌گه</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;می‌گم: چشما دروغ نمی‌گه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;می‌خندی و می‌گی: باز داری خودتو گول می‌زنی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;می‌گم: باورم نمی‌شه، اون نوازش‌ها، لمس دستاش، صدای گرمش... همه دروغ بود؟؟؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%; tab-stops:172.8pt"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%; font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;سری تکون می‌دی و می‌گی: تو آدم نمی‌شی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;می‌گم: برام سخته باور کنم که بهم رو دست زده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;می‌گی: خوب برای این که رو دست رو تو خوردی اون نزده. تویی که هی داری خراب می کنی. این یکی هم یکی از همون هزارتا رودستیه که روزگار بهت زده و تو نگرفتیش... می‌فهمی نگرفتی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;می‌پرسم: آخه کجای کارم اشتباه بود؟ من که این بار همه حواسمو جمع کردم....با چشم باز انتخاب کردم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;می‌گی: دفعه قبلم همینو گفتی. ببین تو یه دایره گذاشتی و داری دور اون می‌چرخی همین...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;نگاهش می‌کنم و می‌خوام چیزی بگم که یک دفعه نفسی تازه می کنه و می‌گه: ببین من از این خریت های دائمی تو خسته شدم... بس کن. حالا برو اشکاتو پاک کن و مثل همیشه فکر کن که هیچی نبوده....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;می‌گم: خوبم... خیلی خوب&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;می‌گی: چشما دروغ نمی‌گه...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;بعد دستاشو می آره بالا و آروم می‌کشه روی گونه‌اش. اشک های روی گونه‌ام &lt;span style="mso-tab-count:1"&gt;         &lt;/span&gt;پاک می‌شه پاک پاک. اما دلم هنوز گرفته مثل همیشه می‌خوام اما ازش نمی‌پرسم چرا همیشه این طوری می شه چون می‌دونم جوابم لای بغضی که عکسم توی آیینه داره گم می‌شه... هر دوی ما می‌دونیم چشما دروغ نمی‌گه&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; mso-ascii-font-family:Calibri;mso-ascii-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family: Calibri;mso-hansi-theme-font:minor-latin"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;mso-bidi-font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-8562337130806515327?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8562337130806515327'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8562337130806515327'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='چشما دروغ نمی‌گه'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-3419051677450257499</id><published>2009-10-27T20:54:00.001+03:30</published><updated>2009-10-27T20:58:25.316+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفر نوشت'/><title type='text'>دمشق 1</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SuctksGvs-I/AAAAAAAAAXU/oV8wElM9vUU/s1600-h/IMG_8834.gif"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 134px;" src="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SuctksGvs-I/AAAAAAAAAXU/oV8wElM9vUU/s200/IMG_8834.gif" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5397332786764821474" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="AR-SA"   style=" line-height:200%;font-family:Zar;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma;font-size:14.0pt;"&gt;هر شهري براي من شبيه آدم‌هاست. مثلا تهران يك خانم جا افتاده است كه كمتر به خودش مي‌رسد و شيراز شبيه پدربزرگ‌هاست. شايد به همين دليل بود كه دمشق براي من حكم يك خانم پير را داشت كه روي لباس‌هاي دمدمه و البته فاخرش زيورهاي بدلي شيك انداخته بود. اين مهمترين تصويري است كه من از قديمي‌ترين پايتخت جهان در ذهن من باقي مانده است. دمشق واقعي دو رويه دارد يك رويه رويه قديمي آن است كه البته ريشه در تاريخي بيش از 2000 ساله دارد. اين بخشي از دمشق است كه ما ايراني‌ها شيعه از&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;آن مي‌شناسيم. خرابه‌هاي شام، بازار حميديه و البته بخش تاريخي دمشق كه حصار و قلعه آن قرار دارد. اما دمشق رويه ديگري هم دارد. رويه اي كه همان بدليجات شيكي است كه به سر و رويش انداخته است. بخش تقريبا نيمه مدرن يك شهر عرب. همين بخش اين شهر قديمي براي من جالب بود. دمشق به زيبايي بيروت نيست، اما ازش بدت نمي‌آد. با اين كه سابقه چند هزار ساله داره اما حسي كه توي اصفهان داري كه فكر مي‌كني داري توي تاريخ قدم مي‌زني رو نداري. توي اين دو باري كه به اين شهر سفر كردم خيلي آدرساشو بلدم. مي دونم كه مزه التوسرا يعني كوي دانشگاه دمشق. مكاني كه دانشگاه اين شهر قرار داره و البته جزو محله هاي تازه سازشه. بزرگراهي با خونه‌هاي كوچك كه يادگاري زماني است كه مردم اين شهر مرام سوسياليستي داشت. سفارت ايران هم در همين خيابان قرار دارد. كنار سفارت كانادا. توي همين مزه توسرا مي‌تونيد كلي كافي‌شاپ پيدا كنيد. كافي‌شاپ‌هايي كه با قيمت خيلي كم مي‌تونيد شام بخوريد يا چايي و ساعت‌ها از اينترنت مجانيشون استفاده كنيد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="AR-SA"   style=" line-height:200%;font-family:Zar;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma;font-size:14.0pt;"&gt;دمشق قديم، دمشق جديد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="AR-SA"   style=" line-height:200%;font-family:Zar;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;ميدان مرجع و بازار حميديه رو هم كه هر ايراني رفته باشه دمشق مي‌شناسه. همون جاييه كه به دليل نزديكيش به حرم حضرت رقيه و البته مسجد جامع اموي مركز تجمع ايراني‌هاست. در اين منطقه اصلا احساس غريبي نمي‌كنيد چون از هر طرف كه رد بشي كلمات فارسي را مي‌شنويد. البته بيشتر كاسب‌ها هم فارسي مي‌فهمند. پول رايج در اين بخش دمشق البته ريال است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="AR-SA"   style=" line-height:200%;font-family:Zar;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma;font-size:14.0pt;"&gt;باب توما دريچه اي به گذشته و حال شهر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="AR-SA"   style=" line-height:200%;font-family:Zar;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma;font-size:14.0pt;"&gt;اما اون طرف تر از همين ميدان محله‌اي وجود داره كه با اين كه ظاهري قديمي داره اما يكي از زيباترين بخش‌هاي دمشق است:« باب توما» باب توما محله ارامنه دمشقه. اسمش منصوب به يك كشيش است كه از شهر محافظت كرده. باب توما هم محله خريده هم محله خوش گذروني. يك بازار خيلي خوب داره كه اگر دنبال مارك و اين برنامه‌ها باشيد مي‌تونيد برندهاي خوبي را پيدا كنيد. اما از اون طرف در بخشي از همين محله شما با تعداد زيادي رستوران و بار و البته قهوه خانه رو به رو مي‌شيد. رستوران‌هايي كه غذاهاي عربي رو سرو مي‌كنن. بارهايي كه مشروبات الكي و غير الكي رو در اختيار مشتريا قرار مي دهند و احيانا اگر موسيقي عربي زنده رو بخواين مي‌تونيد توي همين رستورانا پيدا مي‌كنيد. توي باب توما ساختمان‌هايي با صدها سال قدمت مي‌تونيد ببينيد. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;يكي از بخش‌هاي جذاب باب توما براي من سقاخونه‌هاي قشنگيه كه جاي جاي شهر قرار داره. فرق اين سقاخونه‌ها با سقاخونه هاي ما اينه كه به جاي تمثال حضرت علي مجسمه‌اي از حضرت مريم با فرزندش قرار داره. البته سقاخونه كه مي‌گم منظورم جايي كه شمع روشن مي‌كنن نه جايي كه آب مي‌خورند. بالاي سر بيشتر خونه ها هم مي‌تونيد صليب يا تمثال حضرت مريم را ببيند. امسال توي وسط باب توما يك دير پيدا كردم كه تعدادي از راهبه‌ها توش زندگي مي كردند. حيف كه دير بود نمي‌شد رفت توي دير ديد راهبه‌هاي مور نظر چطوري زندگي مي‌كنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:Zar;font-size:6;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style=" line-height: 38px;font-size:19px;"&gt;ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-3419051677450257499?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/3419051677450257499'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/3419051677450257499'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/10/1_27.html' title='دمشق 1'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SuctksGvs-I/AAAAAAAAAXU/oV8wElM9vUU/s72-c/IMG_8834.gif' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-7448435967015651107</id><published>2009-10-23T00:03:00.002+03:30</published><updated>2009-10-23T00:05:36.262+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفر'/><title type='text'>سفر 2</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SuDCCnfOwNI/AAAAAAAAAXM/pVO9gXfhgpg/s1600-h/IMG_3652.gif"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 134px;" src="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SuDCCnfOwNI/AAAAAAAAAXM/pVO9gXfhgpg/s200/IMG_3652.gif" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395525703805354194" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;یک بار دیگه هم همین جا نوشتم که سفر فرصت خوبی برای شناخت برای رسیدن به جواب سئوال های که داشتم و پیدا کردن سئوال‌های تازه. دیدن دنیاهایی که شاید خیلی هم متفاوت از دنیای تو نباشند اما خیلی هم دور از دنیای تو نیستند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span dir="LTR"   style="line-height:200%;mso-bidi-2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;We are Women in all over the world, we want peace every were&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span dir="LTR"   style="line-height:200%;mso-bidi-2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;I m from here ur from ther, we want pece every were &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;این حرف مشترک ما بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;این سفری برای من مسیری بود تا با دوستانی تازه آشنا شوم و زنانی را از نقاط مختلف دنیا ملاقات کنم شبیه خودم. در این سفر ما زنانی بودیم از سراسر دنیا برای گسترش شعار صلح. زنانی از انگلیس، ایتالیا، ترکیه، فلسطین، لهستان، سوریه، اتریش، استرالیا، ایران، لبنان، اردن، فرانسه، آلمان، ژاپن و.... همجنسانی از سراسر دنیا با زندگی‌هایی متفاوت اما با مشکلاتی شبیه مشکل تو. به قول مارگارت خانم انگلیسی مهربانی که در این سفر همراه ما بود هر کدام از ما با کوله باری از تجربیات و مشکلاتمان آمدیم این جا تا با کمک هم اگر بتوانیم درد دیگری را حل کنیم. این را زمانی گفت که هر کدام از ما تجربه‌های زندگی‌هایمان را گفتیم و تازه آن جا بود که فهمیدیم که در این دنیا تنها نیستیم. ما همراه شده بودیم تا به همه دنیا به زبان های خودمان کلمه صلح را بیاموزیم. &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"   style="line-height:200%; mso-bidi-2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;PEACE&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style=" line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;سلام یا صلح. چه تفاوتی دارد مهم این بود که در راهی قدم گذاشته بودیم که به این نام خوانده می‌شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;این سفر فرصتی بود برای پیدا کردن دوستان تازه‌ای از سرزمین‌های دور و نزدیک. فرصتی برای معرفی خودت و آشنایی‌های تازه. چقدر احساس غرور کردم، وقتی همراه با دوست لهستانی و فلسطینی‌ام با دیدن کودکان آواره فلسطینی در صبرا و شتیلا بعض کردیم، دوست ترکیه‌ات شال سبز تو را با نهایت عشق روی شانه‌اش نگهداشت و اشک‌های دوست ایتالیایی و انگلیسی‌ات را هنگام وداع از روی گونه‌هایشان پاک کردی و قول دادی که مواظب خودت باشی. امشب که داشتم یادگاری‌های دوستانم را روی بلوزم می خواندم نوشته دوست فنلاندیم بیشتر از همه به دلم نشست که نوشته بود شما خواهران ما در ایران در مسیری که برای تغییر زندگی انتخاب کردید تنها نیستید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;این سفر فرصتی بود برای شناخت بیشتر خودمان و این که چقدر توانایی داریم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;پ.ن: یک بار دیگه اومد اول آبان را می گم. این 34 هم تمام شد و به 35 رسیدم.فقط همین.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span dir="LTR"   style="line-height:200%;mso-bidi-2  Zar&amp;quot;font-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-7448435967015651107?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/7448435967015651107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/7448435967015651107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/10/2.html' title='سفر 2'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SuDCCnfOwNI/AAAAAAAAAXM/pVO9gXfhgpg/s72-c/IMG_3652.gif' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-6944409985356074059</id><published>2009-10-21T01:07:00.001+03:30</published><updated>2009-10-21T01:07:57.001+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دل نوشت'/><title type='text'>تکه از خاطرات</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;پیش نویس: گاهی وقت‌ها آن قدر حرف برای گفتن هست که برای نوشتن آن ها ساعت ها ساعت &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;زمان و توان‌ها توان لازم داری تا آن ها را روی صفحات سفیدی که مقابلت هست حک کنی. اما به یک دفعه یک حرف، یک خبر ساده یا هر اتفاق دیگری باعث می‌شود که همه این حرف ها را کنار بزاری و به اندازه همان تکان ساده حرف برای گفتن داشته باشی. حالا حکایت این نوشته من است که پیش نویس و پی نوشت آن قطعا از اصلش بلندتر خواهد بود. راستش بعد از 15 روز سفر و برنامه خوب فرصت خوبی بود تا از روزهایی که گذشت و آسمان هایی که دیدم بنویسم اما خبری از یک دوست که چند روزی است همه فکر و ذکرم را پر کرده مجال نداد تا گفتنی ها را نوشتنی کنم. پس بعد از یک مدت طولانی سکوت این بار هم گفتنی ها را می‌گذارم برای شاید فردا و این نوشته را خطاب به دوستی می‌نویسم که به جمع دوستان سفر کرده و ترک دیار مادری کرده پیوسته است. برای دوست خوبم حسین سلمانزاده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;دوست خوبم حسین جان سلام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;نمی‌دانم این نوشته را خواهی خواند یا نه اما این نوشته خطاب به توست که با سلامی دوستانه آمدی و بی خبر رفتی. هرچند که فکر می کنم که همین رفتن بی‌خداحافظی برای دیدن دوباره و به زودی نشانه خوبی است پس با آرزوی دیداری به زودی سلام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;این نوشته به بهانه سفر طولانی تو و به یاد همه دوستانی است که این روزها سرزمین مادری را ترک کردند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;حسین جان از آخرین باری که دیدمت و با تو حرف زدم مدت زیادی نگذشته انگار همین دیروز بود که با دوستان مشترکمان روی ایوان خانه هنرمندان نشسته بودیم و از هر دری سخنی می‌گفتیم. یادم هست که آن روز هم مثل همه دفعاتی که همدیگر را می‌دیدیم تو از رفتن می‌گفتی از این که باید رفت و من مثل همیشه با شوخی گفتم که منم می آم. و تو که مثل همیشه گفتی: خیلی نامردی که با این همه دوستی که اونطرف داری کاری نمی کنی. راستش را بخواهی آن روز هم مطمئن بودم که بالاخره خواهی رفت. این حدس ساده کمتر از یک ماه بعد از آن دیدار به یقین تبدیل شد. وقتی فهمیدم که علت خاموش بودن دائمی موبایلت سفرت است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;راستش وقتی مطمئن شدم که رفتی حس چندگانه ای داشتم مثل همه وقت هایی که خبر رفتن دوستانمان را به آن سوی آب ها می شنیدم. حسی با ترکیب خوشحالی و غم. می‌دانی هر کدام از دوستان که به دنبال آسمان تازه به آن سوی مرز ایران سفر می‌کنند تکه ای از وجود ما را با خود می برند. تکه ای از خاطرات مشترک و لحظه های با هم بودن را. آخر ما روزهای خوبی را در کنار هم به خاطره رساندیم. خاطره هایی که همان تکه هایی زندگی ماست که گفتم از ما جدا می‌شود. با این همه خوشحالم که بالاخره راه خودت را پیدا کردی. اما غمگینم که مثل خیلی دیگر از دوستانمان دور از خانه مادری وطن ساکن شدید. دلم برایت تنگ شده همش به یاد سفرمان به اصفهان داشتیم. یادته چه سفری بود؟ همان سفری که من غربی مهربانی را یافتم. عکس هایی که تو از من گرفتی را با این خاطرات رو به رویم و آن ها را تازه می‌کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;حسین جان حرف‌ها و خاطرات مشترکمان کم نیست اما همه آن ها باشد برای دیدار دوباره. برای تو و همه دوستانی که دورتر از این مرز زندگی را انتخاب کردند آرزوی زندگی خوب را دارم و می‌دانم دوست هنرمندی مثل تو همیشه موفق خواهد بود و فقط می‌گویم: برادر عزیزم، دوست خوبم به امید دیدار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;پ.ن: فردا صبح بعد از 15 روز سفر و ننوشتن باید به زندگی عادی و کار برگشت. &lt;span style="display:none;mso-hide:all"&gt;ن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:200%;mso-bidi-font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-6944409985356074059?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/6944409985356074059'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/6944409985356074059'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/10/blog-post_21.html' title='تکه از خاطرات'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-2998112594028800800</id><published>2009-10-15T03:50:00.001+03:30</published><updated>2009-10-15T03:54:16.256+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفر نوشت'/><title type='text'>سفر خاورمیانه 1</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/StZrkK30-0I/AAAAAAAAAW0/bcjjFsmf2K0/s1600-h/IMG_9733.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392615872960723778" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 134px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/StZrkK30-0I/AAAAAAAAAW0/bcjjFsmf2K0/s200/IMG_9733.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;برای من که پر از سئوال های عجیب و غریبم و دوست دارم بشناسم سفر فرصته. فرصتی که بتونم با پیدا کردن پاسخ‌هایم به سئوال های تازه تری برسم. این روزها باز در سفرم سفری در قلب پر تلاطم خاورمیانه سفری که دمشق قدیمی‌ترین پایتخت جهان با معماری و آدم های متفاوتش شروع شده و به بیروت عروس پر از زخم خاورمیانه رسید و از آن جا به سمت ترابلس و کرانه مدیترانه تا بندر لاذقیه دوباره در سوریه و از بندر لاذقیه تا شهر زیبای ناصره در منطقه حمس در جاده‌ای کوهستانی به سمت دمشق و از دمشق تا اردن و دریای مرده و کرانه خاوری رود اردن....&lt;br /&gt;این روزها در سفرم سفری که فرصتی برای تازه‌کردن دیدار با دوستانم از ملیت‌های مختلف است؛ فرصتی تازه برای آشنایی با دوستان تازه‌ای از ملیت‌های مختلف که با تو در چند نقطه مشترکند: هم جنسانی با داستان های و دغدغه های متفاوت و همه ما به قول میرزا یوسف مستشارالدوله به دنبال کلمه مقدسه‌ای هستیم که کلمه مقدسه آزادی جزیی از آن است:« صلح برای همه دنیا و البته برای خاورمیانه.»&lt;br /&gt;این روزها در سفرم درسفری با دوستانی از ملیت‌های مختلف با زبان‌ها و فرهنگ‌ها و فکرهای مختلف از شرقی ترین جای دنیا در ژاپن تا غربی‌ترین نقطه عالم در ایالت متحده آمریکا از شمالی ترین نقطه اروپا از استونی تا جنوبی‌ترین نقطه عالم از استرالیا. دوستانی از 72 ملت.&lt;br /&gt;این جا اولین سئوال ملیت توئه و چه لحظه زیباییه که دوست تازه ات که تنها با یک سلام ساده و خنده ای مهربانانه با تو همراه شده با شادمانی و شعف می‌پرسه:« Iran? Relly, nice to meet you my friend. » و بعد جمله بعدی که:« How is the Iran SITUATION » این جا هیچ برای اعتقاد و عقیده ات تو را بازخواست نمی‌کند، افکار و اندیشه تو برای خودت هست و قابل احترام. وقتی این جا هستی کنار این همه فرهنگ و اندیشه های متفاوت تشنه شنیدنی و آن ها دوست دارند تجربه هایت را بگویی. هیچ کس به خاطر اشتباهات مکرر زبان مشترک مسخره نمی‌کند و تو را کمک می‌کند تا اشتباهت را درست کنی. همه مشتاق حرف زدن و شنیدن هستند. این جا که هستی تازه می‌فهمی تو با دردهایت در جهان تنها نیستی. همه کسانی که پای در سفرن کنار تو حرکت می‌کنند شکل تازه‌ای از مشکلات را دارند و تو را بدون هیچ چشمداشتی با تجربه های خوبشان شریک می‌کنند. این جا که هستی تازه می‌فهمی که همه جهان خانه بزرگی است. خانه تو مرکز عالم نیست این جا که هستی تو در کنار دوستان تازه یافته ات با چهره تازه ای از زندگی آشنا می شوی با مردمی حرفی می‌زنی که زبان تو را نمی‌دانند و تو زبان آن ها را نمی‌شناسی.&lt;br /&gt;حرف‌های گفتنی از جاهایی که گذشته کم نیست عکس هایی که گرفتم اما این روزها آن قدر درگیر سفر و برنامه هایی که داریم وقتی برای نوشتن نمی ماند نوشتنی ها و گفتی ها را برای فردا می‌گذارم فردا از بیروت و دمشق خواهم نوشت..........&lt;br /&gt;پ.ن: امشب در امان هستیم پایتخت کشور اردن هاشمی. فردا هم باید 30 کیلومتر را در اطراف شهر زیبا و قدیمی امان. فرصتی برای دیدن دوباره این شهر. این یکی از غروب هایی است که در این سفر دیدم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-2998112594028800800?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/2998112594028800800'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/2998112594028800800'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/10/1.html' title='سفر خاورمیانه 1'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/StZrkK30-0I/AAAAAAAAAW0/bcjjFsmf2K0/s72-c/IMG_9733.gif' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-8889924737181774361</id><published>2009-10-08T16:50:00.004+03:30</published><updated>2009-10-08T16:59:35.419+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفر'/><title type='text'>آسمان دمشق</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;فکر می کنم آسمان همه دنیا عین هم است. چند روزی است که برای سفری تقریبا تفریحی با دوستان خوبم در یکی از قدیمیترین پایتخت های دنیا هستم و دمشق گردی می کنیم و آسمان این جا را با تهران خودمان مقایسه می کنم. حرف های زیادی از این جا هست که باید نوشت. از تناقض هایی که در این سرزمین دیدم. اینجا می شود در کافی شاپ ها ساعت ها نشست و از اینترنت مجانی استفاده کرد. الان هم از آن زمان هاست. البته ما تا چند ساعت دیگر راهی بیروت هستیم. یکی از زیباترین شهرهای جهان. بعدا بیشتر می نویسم..&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-8889924737181774361?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8889924737181774361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8889924737181774361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='آسمان دمشق'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-7036253878136521593</id><published>2009-09-25T20:56:00.002+03:30</published><updated>2009-09-25T21:00:56.212+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان نوشت'/><title type='text'>يادداشت‌هايي از يك شهر بي‌در و پيكر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Srz9yGoy_dI/AAAAAAAAAWU/yWomwAtT_4o/s1600-h/IMG_8460.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;خارجي روز بخشي از خيابان ولي عصر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;ماشين‌ها با سرعت در فاصله سبز شدن چراغ يكي از چهارراه‌هاي اصلي و يك طرفه شهر در رفت هستند. پياده رو پر از آدم‌هايي كه براي خريد آمدند و هركسي بي‌توجه به اطرافش مي‌گذرد. آن سوي خيابان در گذر آدم‌ها و ماشين‌ها يك سطل آشغال مدرن قرار دارد. تصوير و شكل اين سطل هيچ‌كس را جلب نمي‌كند. دور تا دور سطل حفاظي كشيده شده است و روي حفاظ پر از تصوير و نوشته‌است.&lt;br /&gt;دوربين آهسته آهسته از اين سوي خيابان به سمت نوشته‌هاي سطل مي‌رود. هياهوي خيابان در پس زمينه وجود دارد. &lt;br /&gt;دور سطل در حاشيه تصويري از دماوند نوشته شده است:« دشت‌هايي چه فراخ/ كوه‌هايي چه بلند/ در گلستانه چه بوي علفي مي‌آيد...شهرداري منطقه؟؟؟ در حفظ شهرمان بكوشيم»&lt;br /&gt;ماشين‌ها و آدم‌ها مي‌گذرند و تصوير روي شعر سپهري و آشغال‌هاي اطراف سطل ثابت مي‌شود. كات&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داخل اتوبوس خیابان تازه یک طرف شده &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اتوبوس در حال گذر از خیابان بلند است. &lt;br /&gt;: ایستگاه ؟؟؟؟ همین جاست؟&lt;br /&gt;زنی چادری که انتهای اتوبوس نشسته و پسر چهار پنج ساله‌ای را کنارش روی صندلی نشانده؟&lt;br /&gt;: هنوز ده تا ایستگاه مونده؟&lt;br /&gt; مادری که بچه 6 ساله ا ی را در دست دارد تا سوار اتوبوس می‌شود بچه را بغل می‌کند. جا برای نشستن نیست. کسی از جا بر می‌خیزد. زن می‌نشیند و بچه را روی پایش می‌گذارد و در گوش همراهش : بچه داشتن به درد همین زمان‌ها می‌خورد ها.&lt;br /&gt;زن چادری ته اتوبوس: ایستگاه ؟؟؟ نرسیدیم؟ &lt;br /&gt;صداها در هیاهوی بوق ماشین ها می پیچد. دوربین به سمت پنجره سمت راست می‌رود. ترافیک به سمت رو به رو سنگین است. اتوبوس می‌ایستد و چند نفر سوار و پیاده می‌شوند. یکی از کسانی که سوار می شود: جدی این اتوبوس بلیتیه؟&lt;br /&gt;هر کس سرش به کار خودش گرم است. یکی دارد پشت سر همکارش حرف می‌زند و آن یکی شوهرش را فحش می‌دهد و دیگری می‌خندد. صدای بچه زن چادری از انتهای اتوبوس می‌آید: من دو تا صندلی می‌خوام هر دو کنار پنجره... &lt;br /&gt;زن بچه را که ولو روی صندلی شده را جمع می‌کند و باز می‌پرسد: ایستگاه ؟؟؟ نرسیدیم؟&lt;br /&gt;زنی که با بچه روی صندلی نشسته دارد با همراهش حرف می‌زند. از قیمت لباس می‌گوید. بچه با انگشت مقابل را نشان می‌دهد: گلزار از زندان آزاد شده توی فیلم بازی کرده.&lt;br /&gt;مادر : اره پسرم اون گلزاره.&lt;br /&gt;پسر: گلزار از زندان آزاد شده. آخه دستگیر شده بود.&lt;br /&gt;مادر: الهی قربونت بشم چه اطلاعاتی داری.&lt;br /&gt;بچه زن چادری باز جیغ می‌زند. زن دوباره: ایستگاه ؟؟؟ نرسیدیم؟&lt;br /&gt;تصویر روی عکس گلزار فیکس می‌شود&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خارجی یکی از گورستان‌های قدیمی تهران&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ردیف گورهای قدیمی با سابقه 55 ساله کنار هم قرار دارد. شهدای 30 تیر. دوربین یکی یکی روی  قبرها می رود. شهید وطن...شهید وطن.... تصویر باز می‌شود. در انتهای تصویر بالای گور شهید وطن یک کپه آشغال ریخته است. کات&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خارجی خیابان. داخل تاکسی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ماشین‌ها به کندی حرکت می‌کنند و بعضی ها بوق می‌زنن. جلوتر جمعی تجمع کردند. انگار دعواست. ماشین که حرکت می‌کند دوربین به سمتی می‌رود. یک میز با لیوان های یک بار مصرف و شربت و چند مرد که چفیه انداختند. مردمی که شربت می‌گیرند خیابان را بسته اند. روی پلاکارد زرد رنگ که لابه لای عکس های سیاه و سفید است نوشته: کجایند یاران بی‌ادعا سالگرد 8 سال دفاع مقدس مبارک. پایگاه مقاومت بسیج سازمان؟؟؟&lt;br /&gt;پیرمردی که روی صندلی جلو نشسته خودش را از ماشین بیرون می‌برد و یک لیوان نصفه شربت می‌گیرد و تعارفی می‌کند و وقتی دارد به دهان می‌برد سری تکان می‌دهد: چه روزگاری بود. توی سینه من یک دنیا خاطره از اون جبهه هاست.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داخلي مترو بخش زنانه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;روي صندلي‌ها پر از مسافر است. هركسي به كاري مشغول است. چند دختر جوان با هم مي‌خندند. زني چادري تسبيح مي‌اندازد. مادري كودكش را شير مي‌دهد . دختر جواني كتاب مي‌خواند و يكي ديگر با تلفن حرف مي‌زند.  دالان مترو اما تقريبا خالي است. مترو مي‌ايستد و درها باز مي‌شود. چند زن با پلاستيك‌ها و ساك‌هاي بزرگ به فاصله مي‌ايستند. يكي نزديك تر است از داخل كيسه‌اش چند روسري رنگي در مي‌آورد: خانم‌ها روسري‌هاي خوش‌رنگ و ارزون دارم. مي‌تونيد ببينيد نخي طرح‌دار و ساده فقط ؟؟؟ تومان&lt;br /&gt;آن سو تر زني باردار از توي كيفش چند تكه لوازم آرايش در مي‌آورد:« خانم‌ها لوازم آرايش خوب و ضد حساسيت با قيمت عالي. خانم‌ها ريمل ضد آب هم دارم. اين مدادها هم در دوازده رنگ فقط؟؟؟&lt;br /&gt;بعدي از توي كيسه مشكي و تيره چند شورت و سوتين در آورده: خانم‌ها لباس زيرهاي دكلته فنر دار و بي‌فنر. قيمتش ؟؟؟ دارم زير قيمت مي‌دهم... خانم‌ها ببينيد اين شورت‌ها در بيست رنگه نخي و توري..&lt;br /&gt;چند نفري شورت‌ها را برانداز مي‌كنند. &lt;br /&gt;زن چادري: بنفش هم داري؟&lt;br /&gt;مترو باز مي‌ايستد و چند زن ديگر با كيسه ها وارد مي‌شوند. با آن‌هايي كه وسط ايستادند سلام و عليكي مي‌كنند.مترو حركت مي‌كند.&lt;br /&gt;صداها در هم مي‌پيچد: خانم‌ها دستگيره آشپرخانه، خانم‌ها انواع روژها، خانم‌ها شلوارهاي رنگي و نخي، خانم‌ها بلوزهاي ارزان..&lt;br /&gt;دوربين در هياهوبه سمت تابلويي مي‌رود كه نوشته شده:« مترو بهترين وسيله رفت آمد.»&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داخل تاكسي روز اتوبان صدر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ماشين در يك ترافيك عصرگاهي با 4 مسافر و راننده آرام حركت مي‌كند. همه سكوت كرده‌اند و هركسي سرش به كاري گرم است. يكي با گوشي موبايلش بازي مي‌كند، يكي كتاب را روي پايش گذاشته و يكي ديگر چرت مي‌زند. مسافر صندلي جلو هم آرام به رو به رو خيره شده است. كتاب زنان بدون مردان روي پايش است. صداي آهنگ با بوق‌ها و صداي ماشين‌ها در هم مي‌پيچيد:« تو را از بين صدها گل جدا كردم...» &lt;br /&gt;دوربين از پشت شيشه جلوي ماشين از كنار الله سبز رنگ آيينه تصوير پل عابر پياده‌اي را نشان مي‌دهد. دوربين آرام به سمت نوشته روي پل مي‌رود: بازگشايي با شكوه و غرور آفرين مدارس به شما دانش‌آموزان قهرمان مبارك شهرداري ؟؟؟&lt;br /&gt;صدا در ميان بوق همراه مي‌شود ور روي تصوير نوشته ثابت مي‌شود: تو كه عزيز دلم واويلا يار خوشگلم واويلا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پل عابر پياده سقف دار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;باز صداي بوق و گذر ماشين‌ها در يك ساعت ترافيك انتهاي آدم‌ها روي پل مي‌گذرند. انتهاي دالان پل بساطي بساط فيلم‌هايش را پهن كرده: پرده‌اي غير پرده‌اي جديدترين فيلم‌هاي روز هاليوود و باليوود و سينماي ايران. يك نوشته اخراجي‌هاي 2 رسيد با پشت صحنه و حرف‌هاي ده نمكي. فيلم اعترافات عطريانفر و ابطحي، فيلم درگيرهاي تهران مرگ ندا آقا سلطان...دوربين از روي پل به سمت پايين مي‌رود. ماشين‌ها در هم گره خوردند و چند نفر لابه لاي ماشين‌ها از زير پل به آنسو اتوبان مي‌روند. تصوير به سمت نوشته‌اي روي پل مي‌رود كه در ميان گل و بلبل نوشته شده است:«لطفا براي حفظ خودتان از روي پل بگذريد شهرداري منطقه؟؟؟»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-7036253878136521593?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/7036253878136521593'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/7036253878136521593'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/09/blog-post_25.html' title='يادداشت‌هايي از يك شهر بي‌در و پيكر'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-4941524829683142111</id><published>2009-09-23T09:13:00.001+03:30</published><updated>2009-09-23T15:07:00.315+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخ نوشت'/><title type='text'>شیر بی یال و دم و....</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:Mitra"&gt;شیر بی یال و دم و....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:Mitra"&gt;نمی دونم شما هم این خبر را در خبرگزاری مهر خوندید که قراره تا چند سال آینده پادشاهان و تاریخ جنگ ها از تاریخ راهنمایی و متوسطه حذف بشه؟‍! اونوقت این سئوال هم پیش نمی آد که خوب اگر این حضرات چنین تصمیم مشعشعانه را بگیرند چی می‌خوان به جای تاریخ درس بدهند؟ اصلا حفظ درسی که به نظر استادان مفید و مناسب نیست چه فایده دارد؟ یک سئوال کلیدی پیش می آید که ببخشید شما که به کمک استادان تاریخ نخوانده خودتان کلی این عموی پیر پوستین پاره رو بی ابرو کردید و با کلی تحریف دارید به خورد بچه های مردم می‌دهید و فکر نمی کنید خدای نکرده ممکنه یکی از این طفلک های معصوم در کتابخونه مدرسه نا غافل مثلا به جای دروغ های شما درباره مشروطه مشروطه دکتر رضوانی رو بخونه و انوقت هزار تا سئوال توی ذهنش ایجا بشه؟ این سئوال را به عنوان یک شهروند عادی از کسی که چنین طرح مسخره ای رو تدوین کرده می پرسم نه کسی که فارغ التحصیل رشته تاریخ هست از چهارم دبستان ته بیشتر کتاب های تاریخ رو در آورده با کدام عقل و منطقی چنین تصمیمی گرفتید؟ شما حذف کنید تاریخ حدف می شود؟ حافظه این مملکت را چه می کنید؟ کسی به شما نگفته چیزی که شما قصد دارید به عنوان تاریخ به خورد نسل آینده این سرزمین می‌دهید نام دیگری دارد و یک زیر شاخه است به نام تاریخ ادبیات که در ادبیات وجود دارد؟ از کسی که چنین فکر احمقانه‌ای را مطرح کرده می‌پرسم آیا می‌دانید معنی تاریخ چیه و اصلا این درس و این رشته چرا وارد امور تحصیلی شده است؟ اصلا می‌دانید چرا باید داستان گذشتگان را خواند؟ نه حتما نمی‌دانید چون اگر می‌دانستید این گونه تیشه را به ریشه خود نمی‌زدید؟ درست است که این رشته شرح وقایعی است که در گذشته روی داده اما تاریخ را می خوانیم برای گریز از این که اشتباهات قبلی را تکرار نکنیم &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:Mitra"&gt; اتفاقی که در این سرزمین نکته تازه ای نیست &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size:14.0pt;line-height: 200%;font-family:Mitra"&gt; حالا آمدید و داریوش و کوروش را از تاریخ حذف کردید فکر کردید که نوجوانی که تخت جمشید را که برای نمایش غرور ملی کاربرد دارد را می بینید از خودش نمی‌پرسد که این جا کاربردش چه بود؟ با این حساب در موزه ملی هم باید تخته شود؟ در مورد ورود اسلام به ایران چه؟ فکر کردید که قرار است چگونه داستان فتح ایران را بدون نام ساسانیان تعریف کنید؟ جلوتر بیاییم چگونه می شود از ابن سینا گفت و کتابخانه بلخ و اسم منصور نوح سامانی را حذف کرد؟ حتما تاریخ بیهقی هم به عنوان یک اثر ممنوعه خواهد شد. خیام را بدون ملکشاه سلجوقی مثل فردوسی بی سلطان محمود است حتما. چطور می شود درسی را به نام تاریخ داشت و زندگی عطار و مولانا و سعدی و حافظ را بی حمله مغول تصویر کرد؟ با کدام منطق می توان بخش عمده ای از تاریخ را حذف کرد و آن وقت....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:Mitra"&gt;یک سئوال آخر شما داستان شیر بی یال و دم اشکم مولانا را خواندید؟ اگر نخوانید قبل از دست بردن به تاریخ این را بخوانید به دردتان می خورد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:Mitra"&gt;پ.ن: باز اول مهر شد. روزی که با همه داستان هایش دوستش دارم. باز بوی مهر آمد و حال و هوای مدرسه. بخصوص که صبح رفته بودم منیریه برای کاری موقع برگشتن تاکسی بی هیچ دلیلی از شیخ هادی رفت میدان ولی عصر......... می‌خواستم چیزی در این باره بنویسم اما این جریان تاریخ و حذف پادشاهان ذهنم را درگیر کرده است. داره به سرم می زنه بر این اساس یک کمی به دوستان بکنم و چند تا طرح بدم برای نوشتن تاریخ ... روزهای آینده این تاریخ جدید را خواهیددید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-4941524829683142111?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/4941524829683142111'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/4941524829683142111'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/09/blog-post_23.html' title='شیر بی یال و دم و....'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-1602669785858859106</id><published>2009-09-21T23:21:00.003+04:30</published><updated>2009-09-23T15:08:52.315+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کودکی ها'/><title type='text'>بازم بوی مهر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;h2 dir="rtl"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:Mitra;font-size:7;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 48px; font-weight: normal; line-height: 38px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:Mitra;font-size:7;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 19px; line-height: 38px; "&gt;تابستون داره تموم می شه و باز دوره مدرسه می رسه. از همین فردا باز صبح زود بلند شدن و رفتن به مدرسه شروع می شه. به نظر من که توی دنیا هیچ چیزی بدتر از این نیست که آدم صبح ساعت شش صبح از رختخواب جدا بشه و همین طور که چشماش پر خوابه یاد این بیافتی که ای داد بیداد هنوز مشقاتو تموم نکردم. آخه این معلما که نمی دونن من فقط نه اصلا همه از مشق نوشتن خوششون نمی آد. یعنی چی که آدم بشینه از روی کتاب فارسیش هی بنویسه. بدم می آد از این تصمیم کبری که این قدرم طولانیه. هرچند امسال دیگه تصمیم کبری نداریم. می دونم پارسال کتاب فارسی مرجان رو خوندم یک شعر داره از فردوسی به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد. کتاب فردوسی رو دیدم. پارسال هم که رفته بودیم مشهد بابا ما رو برد سر قبرش توی توس. می دونم یک شاعر بزرگه که خیلی خیلی ساله مرده. اما چه فرقی می کنه آخرش که باید از روش نوشت. کاش یک وسیله ای اختراع می شد که به جای آدم مشق می نوشت. یک آدم آهنی مشق نویس وای چه حالی می داد. آخه آدم برای چی باید مشق بنویسه. اصلا کتاب فارسی برای خوندنه نه نوشتن. از اون بدتر ریاضه که هیچ جوری توی سرم نمی ره. هرچی هم که معلمام بخوان نمی تونن. نمی فهمم بابا جان که چرا باید تقسیم 4 رقمی رو بلد شد. آخه چیکار کنم که به اعشار می رسه یادم می ره اون صفره رو بذاری اون بالا تا حاصل جمعت اون بالا بیشتر از اون عدد اصلی نشه. علوم هم دیگه هیچی. از دینی هم که می ترسم... از اون تیکه جهنم و بهشتت. یعنی می شه توی راهنمایی اون قسمتش نباشه؟ نمی دونم کی می شه بریم راهنمایی اون موقع دیگه مثل حالا یک معلم نداریم. ده تا درس ده تا معلم. اینو مرجان می گه که امسال می ره راهنمایی شهید ثانی توی خیابون پاستور. نزدیک مجلس. خوش به حالش حتما دیگه مجبور نیست مشق بنویسه. اما من بیچاره... بازم امسال باید مشق بنویسم. تازه مرجان از یکی دو هفته پیش کتاباشو گرفته و جلد کرده. همه کتاباشو نه شش تاییشو. تعلیمات دینی اش نیومده و تعلیمات اجتماعی و فارسیشون. امسال عربی و انگلیسی هم دارن. حتما دیگه می تونه انگلیسی حرف بزنه. علومشون اما هست خیلی هم سخته. اما می گه مدرسه اشون آزمایشگاه داره. از سپیده شنیده. دختر همسایه امون. اون امسال کلاس سوم راهنماییه. خوش به حالش سال دیگه می ره دبیرستان... حالا ما کو تا دبیرستان. به مرجان می گم منم کتابامو بگیرم مامان جلد می کنه. می خنده و می گه چه فایده یک هفته بعدش جلدشو پاره می کنی و کنار دفتراتم لوله لوله می شه... ا خوب من چیکار کنم موقع مشق نوشتن دستم باید زیر چونه ام باشه. چقدر دوست دارم امسال بیافتم توی کلاس خانم حاج میرآقا معلم کلاس چهارم پنجم مرجان. شانس ما وقتی ما اومدیم کلاس چهارم اون با شاگرداش رفت کلاس پنجم. آخه خانم فیض بخش که معلم کلاس پنجم مدرسه امون بود یک سال نبود و به جای معلم پنجم معلم کلاس چهارم آوردن و خانم حاج میر آقا رفت کلاس پنجم. اما امسال خانم مدیر می گفت خانم فیض بخش اومده. مامانم گفت منو بندازن توی کلاسش. اما من ازش می ترسم می گن خیلی سختگیره. خواهر فاطمه که دو سال از ما بزرگتره شاگردش بوده. می گه خیلی سخت می گیره. وای به حالت که مشقاتو ننویسی می اندازت توی اون انباری پایین مدرسه. مامانم می گه کلاس پنجم خیلی مهمه آخرین سال یک دوره است. خانم حاج میرآقا خیلی معلم خوبیه اما تو باید یک معلمی داشته باشی که جدی تر باشه و ازش حساب ببری. با تجربه باشه...معلمی که کاری کنه که مشقاتو سر وقت بنویسی. من می گن چه فرقی می کنه مهم اینه که من اصلا از مشق نوشتن خوشم نمی آد. حالا هر کی می خواد باشه... اما راستش من از این خانم معلمه می ترسم... از مشق نوشتن هم بیزارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:Mitra"&gt;پ.ن: یک مهر دیگه داره می آد صداشو می شنوم. باز یاد اون روزها افتادم انقدر دلم می خواد پاشم برم مدرسه امون. دبستان ایثار توی خیابون آذربایجان. اما می دونم اونجا دیگه کسی منو نمی شناسه سال هاست . که خاطره امون پاک شده از دیوارای مدرسه. چقدر دلم برای مدرسه کوچیکمون تنگ شده برای خانم فیض بخش که توی همه معلمام بیشتر دوستش داشتم و برخلاف همه حرف هایی که درباره اش شنیده بودم خیلی مهربون بود. تنها معلمی که بهم فهموند مشق نوشتن اصلا کار سختی نیست و تنها سالی که عاشقانه و به عشق معلمم مشق نوشتم. نمی دونم اگه الان ببینمش می شناسمش. قیافه اش یادم نیست. راستی اون چی اون منو می شناسه. امیدوارم هر جا هست سلامت باشی خانم معلم عزیزم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;/h2&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-1602669785858859106?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1602669785858859106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1602669785858859106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/09/blog-post_21.html' title='بازم بوی مهر'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-1329155641520057956</id><published>2009-09-15T01:50:00.002+04:30</published><updated>2009-09-15T02:44:46.348+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عاشقیت'/><title type='text'>روزگار غریب عاشقیت</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:'2  Zar';font-size:6;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style=" line-height: 21px;font-size:19px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:'2  Zar';font-size:6;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 36px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;سه روزه که اومدیم مشهد اما خونه خاله خانم آغا نرفتیم. امسال اومدیم خونه عزیز عمه بابا. عمه جان منصور اومدن اونجا زندگی می‌کنن و مام اومدیم مشهد می‌ریم خونه اونا. من خونه عزیز رو دوست دارم اما هی دلم می‌خواد برم خونه خاله خانم آغا. آخه اونجا امیر هست. ما رو سوار دوچرخه‌اش می‌کنه. از همه مهمتر این که بهروز هست (پسر دختر خاله فرنگیس دختر خاله بابا و پسرعمه امیر)که برام کتاب بخونه. بهروز برای من با همه دنیا فرق می‌کنه. ( همیشه دنیا فرق می‌کرد. )تازه به بهروز می‌خوام بگم که حالا دیگه می‌تونم داستان‌های توی کتاب رو بخونم. تازه کیهان بچه‌ها هم بلد شدم بخونم. آخه کلاس اول تموم شده و همه کتاب حتی خوبی عزیزی ایران زیبا رو بلدم بخونم. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;اما اول همه باید انگشتمو بهش نشون بدم. آخه انگشتمو هادی خاله گذاشته لای در زیر زمین. خیلی درد داشت. یک عالمه هم خون اومد و سرش داشت می‌افتاد. حالا ناخن نداره. همش بسته است. خانم طلوعی معلم کلاس اولمو می‌گم بیچاره پدرش در اومد تا به من دیکته گفت. آخه من که چپ دست نیستم اما باید با دست چپ می‌نوشتم. هی می‌گم چرا منو نمی‌برید خونه خاله خانم آغا... مامان اخم می‌کنه می‌گه:« اونجا دیگه خونه خاله نیست.» فکر می‌کنه من نمی‌دونم اون دست گندهه که بعضی شبا می‌آد آدم ها رو می‌بره اومده خاله رو با خودش برده. بابا چند ماهی می‌شه که ماشین خریده. یک پیکان استیشن سبز رنگ در خونه‌امون. همون خونه‌امون که توی کوچه خرداد پلاک 18 است و من اصلا دوستش ندارم آخه چی می‌شد خونه ما کوچه آبان پلاک 1 بود؟ چرا بابا توی این همه خیابونی که توی تهرانه یک خونه پیدا کرده که توی کوچه خرداده و پلاک 18 که تاریخ تولد مرجانه؟؟؟؟ اونم همش پز بده که آدرس خونه ما تاریخ تولد منه. .. ا داشتم از ماشینمون می‌گفتم از پیکان استیشن سبزمون که قد یک دنیا جا داره. عاشق اینم که بشینم عقب و بابا درو نبنده و من پاهامو از ماشین بندازم بیرون. اما مامان می‌گه خطرناکه. اما من بهش می‌گم از این بمب‌هایی که این صدام بدجنس می‌اندازه روی خونه مردم که خطرناک‌تر نیست. حالا دیگه هواپیمای صدام دیوار صوتی رو نمی‌شکنن بمب می‌ندازن روی خونه مردم. یکی از این بمب‌ها افتاده توی خونه مامان بزرگ فریبا اینا. فریبا سرش شکسته بود. نازیلا می گفت مامان بزرگش زیر اوار مونده. من نمی‌دونم آوار چیه اما فکر کنم مثل وقتیه که منو مهناز رفته بودیم توی صندوقخونه‌اشون و همه رختخواب‌ها ریخت روی سرمون. آره به نظرم همون مایه‌هاست. اما ما سرمون نشکست. خوبی مشهد اینه که هواپیماهای عراق این جا نمی‌رسه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;مامان فهیمه رو می‌ذاره توی صندلیش و به من می‌گه دست بهش نزنی. من به فهیمه کار ندارم. تازه مرجان هم که کنارش نشسته و پستونکشو می‌ذاره توی دهنش. فهیمه ساکته. با این که&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;تازه حرف زدن یاد گرفته اما خیلی حرف نمی زنه.مادرجان می‌گه هر چی این فرزانه پر سر و صداست این فهیمه بچه کم صداست حتی گریه نمی کنه. اون معتقده من باید پسر می شدم.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;نمی‌فهمم چرا اومدیم این جا کنار خیابون. در ماشین رو باز می‌کنم می‌پرم روی جدول کنار خیابون. مرجان از توی ماشین جیغ می‌زنه کجا می‌ری. می‌گم اون مامان اونجا وایستاده. همون جور که دارم روی جدول‌ها راه می‌رم بابا رو می‌بینیم که با دختر خاله فرنگ دارن می‌آن. یکی توی بغل باباست. نگاه که می‌کنم می‌بینم بهروزه. آخ جون خودشه. اما چرا توی بغل باباست؟ خودش که بلده راه بره. می‌دوم طرفشون. بهروز ساکت و چشماشو بسته. چقدر سفید شده. بابا می‌گه برو سوار ماشین شو. می‌گم می‌خوام با بهروز بیام. می‌گه برو دیگه بهروز مریضه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;توی ماشین بهروز جلو نشسته و همه ما عقب. می‌خوام برم کنارش بشینم و انگشتمو نشونش بدم که بابا می‌گه نه. بذار خونه. آخه دلشو عمل کردن.... اما توی خونه بهروز بهم می گه عین باباش توی دلش یک چیزی بوده به اسم سرطان. از سرطان می‌ترسم. آخه یاد مرتضی می‌افتم . مرتضی دوستم بود توی بیمارستان باهر باهاش دوست شدم. وقتی به خاطر یرقان همش آمپول توی دستم بود. مرتضی هم می گفت سرطان توی دلشه. موهاشو زده بودند. یک شب هم اون دست گندهه که بهش می‌گن مرگ اومد و با خودش بردش. می‌خوام به بهروز بگم اما اون دستشو می‌ذاره روی شکمش و مامانشو صدا می‌زنه و گریه می‌کنه. تا حالا ندیده بودم گریه کنه. مامان صدام می‌کنه. باز گریه اش گرفته. می‌گه بیا می‌خوایم بریم خونه عزیز. می‌گم می‌خوام با بهروز بازی کنم. مامان می گه یک روز دیگه می‌آیم. حالا اون بچه باید بخوابه. لپشو که از اشکاش خیسه ماچ می‌کنم و می‌گم باز می‌آم. این دفعه من برات کتاب می‌خونم. حالا مثل کلاس پنجمی ها نشه عین کلاس دومیها می‌خونم. بین گریه‌هاش می‌خنده... این آخرین خنده‌اشه که می‌بینم. آخرین باری که می‌بینمش.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;پ.ن: یک بار همین جا نوشتم که فقط بچه‌هان که می دونن چی می خوان. بچه‌هان که عاشق که می‌شن معنی عشقو می‌فهمنن. شاید برای همین که شیرین‌ترین عشق دنیا عشق بچگی هر کدوم ماست. حتی اگر مثل من کسی که دوستش داشتی به 14 سالگی هم نرسه. اگه زنده بود الان باید حدودچهل یکی دو سالی داشت.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;حتما تا حالا زن و بچه داشت. آن قدر باهوش بود که حتما دکتر یا مهندس بود. اما به قول قدیمی‌ها قسمتش مرگ 28 سال پیش بود. نمی‌دونم اگر زنده بود هنوز عاشقش بودم یا نه... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;پس.پ.ن: نمی‌دونم چرا باز فیلم یاد هندوستان کرده. شاید به خاطر این که باز دارم عاشق می شم عزیزم. عاشق تو. البته تا عاشقی هنوز مونده. شاید هم برای این حس‌های متفاوتی که دارم تجربه می‌کنم. اما می‌خوام همه تجربه‌های عاشقانه‌امو این جا بنویسم. البته تا اونجایی که وارد حریم شخصی دیگری نشم و مربوط به حریم شخصی خودم باشه.....همین تا برسه به تو. &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;mso-bidi-font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-1329155641520057956?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1329155641520057956'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1329155641520057956'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/09/blog-post_15.html' title='روزگار غریب عاشقیت'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-2716568406201491308</id><published>2009-09-11T02:29:00.001+04:30</published><updated>2009-09-11T02:30:49.451+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>ایینه های رو به رو و پی نوشتی که اصل نوشته است</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Sql3B6qAFcI/AAAAAAAAAWM/QH7SlZVHK_0/s1600-h/IMG_8525.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 148px;" src="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Sql3B6qAFcI/AAAAAAAAAWM/QH7SlZVHK_0/s200/IMG_8525.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5379962104679765442" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;« اصلا نفهمیدم چطوری این اتفاق افتاد. کسی نیست باور کن, و در عین حال دروغه اگه بگم کسی نیست. من – من هیجوقت بهش نزدیک نشدم....»&lt;br /&gt;امروز بعد از هفت سال بالاخره آیینه های رو به روی بیضایی رو خریدم. تنها کتابی که از استاد نداشتم و همیشه دوست داشتم یک نسخه از اون را داشته باشم. اما هیچ وقت نتونستم پیداش کنم. یک دوره خیلی دنبالش گشتم. اما خوب جزو کتاب های نایاب بود و می یافت نشدنی. یک بار هم یکی پیدا کردم اما خوب اونموقع کار نمی کردم و بیشتر پولام می رفت برای خرید کتاب های تاریخی که رشته ام بود و بهشون احتیاج داشتم و 10 هزار تومان توی سال 80 کم پولی نبود... برای همین سه روز رفتم کتابخونه کانون و سه بار پشت سر هم خوندمش. اما دغدغه داشتنش هیچ وقت رهام نکرد. تا این که چند روز پیش که رفته بودم انقلاب دست دوم فروشی ها یکیشون بهم قول داد برام پیدا کنه. &lt;br /&gt;وقتی کتاب رو توی دستم گرفتم باورم نمی شد که بعد از این همه سال بالاخره تونستم بخرمش. ناباوری که زمانی که نسخه اصلی اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده فریدون آدمیت کامل شد. &lt;br /&gt;با اینکه یک کتاب نیمه تموم دستم بود اما کتاب بیضایی رو یک نفس خوندم . عاشق این تکه شدم که نزهت وسط صحبت هاش با مادام یاد خونه اشون می افته:« خونه ام؟ خوب گفتی، خونه ام چند شب بود خوابشو می دیدیم؛ عین همون وقتها. قاب عکس مادرم اونجا بود. امروز گفتم اون خونه توئه، پاشو برو اونجا........»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا هم دارم بعضی از بخش های کتاب آدمیت رو می خونم. کلی نکته جدید گرفتم که دفعه قبل که خوندمش ندیده بودمشون. شاید یک چیزی درباره یکی از  اولین نمایشنامه نویس فارسی زبان نوشتم. هرچند که تا اونجایی که می دونم در مورد نمایشنامه نویسی آدمیت از وجود آدمی مثل میرزا آقا تبریزی بی خبر بوده و بعضی از کتاب های اونو به نام آخوندزاده حساب کرده.&lt;br /&gt;پ.ن: ظهر بعد از خریدن کتاب و دیدن یک دوست خوبم سرمست داشتم بر می گشتم خونه که توی خیابون صبا نزدیک بیمارستان مدائن دیدم 206 دستشو روی بوق گذاشته و داره می آد جلوی بیمارستان که رسید نگه داشت و یک زن میان سال هراسان از ماشین آمد بیرون و رو به کسانی که اونجا ایستاده بودند نگاه کرد و فریاد زد دخترم دخترمو نجات بدید........بچه ام از دستم رفت... یکی کمکم کنه. » توی صداش پر التماس بود. همزمان با اون دوتا مرد جوان از توی ماشین زیر بغل یک دختر بیست و سه چهار ساله رو گرفته بودند. یک لحظه صورت دختر رو دیدم رنگ نداشت روی پاهایش نبود می کشیدندش چشمانش باز نبود اما بسته هم نبود... و انگار نفس نمی کشید...  صدای ضجه های زن که حتی از داخل بیمارستان شنیده می شد هنوز توی گوشمه. وقتی خونه آدم کنار یک بیمارستان باشه به جیغ ها و ناله های گاه به گاه و حتی نیمه شب و صدای آمبولانس و دیدن بیمارهایی که با سرعت می برن، دست و پا شکسته و  شکم های بالا آمده زنهای حامله در حال زایمان  و نوزادایی که توی بغل از بیمارستان می آرن بیرون و... عادت می کنی. اما این یکی فرق داشت هنوز داره توی سرم می پیچه خیلی دلم می خواست بدونم  چه اتفاقی برای دختر جوون که روسری هم به سر نداشت افتاده و چی بر سرت آمده. اما.........&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-2716568406201491308?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/2716568406201491308'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/2716568406201491308'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/09/blog-post_11.html' title='ایینه های رو به رو و پی نوشتی که اصل نوشته است'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Sql3B6qAFcI/AAAAAAAAAWM/QH7SlZVHK_0/s72-c/IMG_8525.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-229092716046170658</id><published>2009-09-09T18:08:00.000+04:30</published><updated>2009-09-09T18:09:24.412+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطره نوشت'/><title type='text'>عزيز</title><content type='html'>مثل هميشه؛ قديم‌ها كه مي‌رفتم خونه‌آشون منتظرم بيان و خودشون در روم باز كنن. آخه مي‌دونيد عادتشونه از قديم از همون موقعيه كه بچه بودم يادمه خودشون مي‌آمدند در را باز مي‌كردند. اون موقع كه آيفون نبود كه توي اون حياط بزرگ درندشت مي‌امدند و در را باز مي‌كردند و حالا كه توي اين آپارتمان زندگي مي‌كنن آيفون رو بر مي‌دارن و مي‌گن بفرماييد. حالا ديگه اين آيفون تصويري‌ها كارشونو راحت كرده مي بينن كيه. اما امروز خودشو نگفتن كيه. صداي جوان دختركي شاد و سرزنده است كه مي‌گويد خوش آمديد. &lt;br /&gt;روي صندلي خودشان نشستند كنار آن ميز آرايش قديمي با آن آيينه كدرش. آيينه‌اي كه شصت هفتاد سالي است كه خانواده مانده است و مانند چشمان خودشان گردي از سال‌هاي سال گرفته‌اند. سلامي مي‌كنم اما ساكت هستند حرفي نمي زنند. مي روم پيششان و دستشان را مي‌گيرم و مي‌گويم: "حال و احوالتان خوب است." نگاهم مي‌كند. با همان نگاه گرد گرفته و خسته. حس غريبي مي‌گويد مرا نشناخته است. مي‌گويم:« نمي‌دانيد چقدر دلم براتون تنگ شده.» دستشان را از دستم بيرون مي‌آورند و رويشان را آن طرف‌تر مي‌كنند و به دخترشان مي‌گويند:« اين غريبه كيه؟» نرمي صداشان هنوز آشناست. دخترشان مي‌گويد:« مادر نشناختيد. نوه برادرتان...» به صورتم نگاه مي‌كنند و مي‌خندندد. انگار بعد از مدت‌ها ميخندنند به همه صورت. مي‌گويند:« برادرزاده من كي بزرگ شد و بچه دار شد كه دختري به اين بزرگي داشته باشد؟ اشتباه مي‌كنيد.»&lt;br /&gt;بعد به چشمانم خيره مي‌شوند و مي‌گويند:« اي بابا مگه حواس براي آدم مي‌ماند اين كه مريم خانم است كه آمده اين جا. خانم برادرم...» من را با مادربزرگم كه پنج سالي است كه فوت كردند اشتباه گرفتند. مي‌خواهم بگويم:« عمه خانم اشتباه كرديد.» اما سكوت مي‌كنم. مي‌گويد:« ديدن مادرم رفتي؟ سراغتو مي‌گرفت. مي‌گفت اين عروس بي‌معرفت شده. برو ديدن مادر.» مي‌گويم:« چشم حال شما خوب است.» مي‌گويد:« اره خوبم. راستي چقدر عوض شدي؟» مي‌پرسم:« چه خبرا؟» آهي مي‌كشند و باز با آن نگاه خاكستري ماتشان نگاه مي كنند و مي‌گويند:« چي بگ. شما كه غريبه نيستيد چند روزيه كه از آقام و مادرم خبر ندارم. اين آقاش هم نمي‌آن خونه. به نظرم زير سرشون بلند شده. » مثل هميشه دسشتان را جلوي دهانشان مي‌گيرند و مي‌خندند و در گوشم مي‌گويند:« ديروز .... نه خدايا توبه ... پريروز كه اومدم از خواب بيدار شدم همين جا ديدم يك پيرزني خيره شده به من.  آمدم بهش بگم اين جا چه مي‌كني يك دفعه ديدم غيبش زد. نمي‌دونم كجا رفت قايم شد.» دلم مي‌گيرد. ياد يكي از داستان‌هاي يك روز قشنگ باراني اشميت مي‌افتم. بعد يك دفعه بلند مي‌شوند و مي‌گويند:« بايد بروم.» دخترش مي‌گويد:« كجا عزيز؟ » مي‌گويند:« اي خواهر جان مكتب‌خانه بايد بروم مكتب‌خانه همه منتظرم هستند. بايد بروم. اين ارمك توسي من كجاست؟»و به داخل اتاق مي‌رود. بين بغضم حرفي براي گفتن ندارم. مي‌روم به گذشته‌هاي دور به وقتي دختر بچه‌اي كوچك بودم همه عشقم بازي كردن در حياط و بزرگ خانه عزيز بود. به اين كه آن روزها همه صفاي مشهد آمدن همان خانه 2000 متري خيابان احمد آباد با آن استخر آبي رنگ و درختانش بود. به اين كه چقدر خاطره دارم از اين پيره‌زن. به او نگاه مي‌كنم عروسكي پارچه‌اي را در دست دارد مي‌‌آيد به طرفم و به انگشت نشانم مي‌دهند ببين اون خانمه دوباره آمد و من در ميان پرده‌اي لرزان به آيينه غبار گرفته عقدش با آن دو لاله قديمي نگاه مي‌كنم. عزيز همه خاطرات امروزه‌اشان را به ما دادند و به گذشته‌ها رفتند . ..&lt;br /&gt;پ.ن: عزيز عمه پدرم بود.حاج عمه بابام.  به نوعي سال‌هاي سال بزرگ فاميلمان. بزرگي كه سال‌ها بود همه خاطرات امروزش را شيفت و ديليت كرده بود و در گذشته ها زندگي مي‌كرد.درسته عمه بابام بود اما  بخشي از خاطرات دوران كودكي و نوجواني من با خونه ي بزرگ و در ندشتشون توي خيابون احمد آباد مشهد گره خورده. او خونه بزرگ با اون مهمونخونه پر از عتيقه اشون. عاشق غذا و ميوه خوردن در آن پيش دستي هاي بلور بارفتن سبز بودم كه منو مي برد تا دوره قاجاريه. به اوايل دوره پهلوي. خانه بزرگي كه چند سال پيش جاشو داد به يك آپارتمان 100 متري دو خوابه مشرف به ورزشگاه سعدآباد مشهد كه به قول عزيز جاي نفس  كشيدن هم نداشت و عتيقه هايي كه به جز ميز آرايش سر عقد عمه و لاله هاش و عكس شوهر عزيز كه آدم رو به ياد دكتر مصدق مي‌انداخت رفت توي ويترين خونه عروس ها و دخترا و نوه ها و باقي مانده اش توي يك ويترين.  دو سال پيش كه ديدمش منو با مادربزرگم اشتباه گرفت. به بابام گفت داداش خواهرزاده ام را هم به جاي بابام گرفت. همه حال رو فراموش كرده بود و توي گذشته زندگي مي‌كرد. فقط تكه كلامش شما كه شماييد... اين داستان شما كه &lt;a href="http://7thcoupe.blogspot.com/2007/04/blog-post_5132.html#links"&gt;شماييد همين پيش پاي شما اومد&lt;/a&gt;م را درباره عزيز نوشتم. آخرين باري كه ديدمش عيد امسال بود. مثل هر عيدي اولين جايي كه رفتيم خونه‌ي عزيز بود. روشو كيپ كرده بود و هيچي نگفت... نگاه خاكستريش آخرين چيزي كه يادمه. ديروز عزيز مرد. خيلي آروم مرد. ساعت 12 بود كه خواهرم خبر داد كه مرده. مرد و مثل مادربزرگم، مثل آقاجونم بخشي از وجود من را برد. از ديشب اون نگاه خاكستريش تنها چيزيه كه به يادم مونده.....&lt;br /&gt;پس.پ.ن: عزيزم براي اين كه با تموم وجود براي تو باشم كاش مي‌شد مي‌تونستم مثل عزيز بخشي از خاطرات را شيفت و ديليت كنيم. &lt;br /&gt;پس پس. پ: امروز همه نوشته هام درباره فراموشيه. اين خطاب به يك دوست مي‌نويسم. يك دوستي كه ظاهرا دوستشو فراموش كرده. دوستي كه هيچ خبري از خودش نمي‌ده. من راه دور رو توي دهكده جهاني قبول ندارم دوستم و ازت مي‌پرسم چرا گاهي وقت ها يادمون مي ره كه دوستاني داشتيم كه دوستشون داريم؟ كاش جواب اين يكي رو بهم بدي.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-229092716046170658?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/229092716046170658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/229092716046170658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/09/blog-post_6649.html' title='عزيز'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-551355346401826932</id><published>2009-09-09T18:05:00.002+04:30</published><updated>2009-09-09T18:08:17.237+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>آل احمد و فراموشي ما</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SqevaWPM3tI/AAAAAAAAAWE/FowFEfeh9hw/s1600-h/IMG_8397.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 106px; height: 200px;" src="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SqevaWPM3tI/AAAAAAAAAWE/FowFEfeh9hw/s200/IMG_8397.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5379461147098144466" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Cfarzane%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:Mitra; 	panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0; 	mso-font-charset:178; 	mso-generic-font-family:auto; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:24577 -2147483648 8 0 64 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:595.3pt 841.9pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin:0cm; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%;"&gt;&lt;span style="line-height: 200%;font-family:Mitra;font-size:14;"   lang="FA"&gt;چهل سال از رفتن جلال گذشت. جلال آل احمد. اين&lt;a href="http://sarmayeh.net/ShowNews.php?57628"&gt; نوشته من&lt;/a&gt; درباره جلال آل احمده و خاطره ديروز كه با سحر رفته بوديم سر قبر جلال و البته ري گردي كه درباره اش خواهم نوشت.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="line-height: 200%;font-size:14;" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-551355346401826932?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/551355346401826932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/551355346401826932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/09/blog-post_09.html' title='آل احمد و فراموشي ما'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SqevaWPM3tI/AAAAAAAAAWE/FowFEfeh9hw/s72-c/IMG_8397.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-5500317292316209904</id><published>2009-09-01T01:42:00.001+04:30</published><updated>2009-09-01T01:42:55.963+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>شوق خوندن نایاب‌ها</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FA"&gt;برخلاف خیلی از جاهای تهران خیلی تغییر زیادی نکرده بودند. کتاب‌فروشی های دست دوم و نایاب فروش‌های انقلاب رو منظورمه. جایی که سال‌هایی نه چندان دور و نه چندان نزدیک پاتوق همیشگی‌ام بود و یک اتفاق خوب مسیرم را امروز به اونجا کشوند. راستش صبح به خاطر قراری که با یک دوست داشتم راهم به خیابان کارگر رسید و بعد از مدت‌ها یک دفعه چشمم افتاد به پاساژ کوچکی که کمی پایین‌تر از خیابان ادوارد براون رو به روی بانک ملی است. هر کی یک بار هم گذارش به خیابان کارگر شمالی افتاده باشه می‌دونه کجا رو می‌گم. یک پاساژ پر از کتاب‌های نایاب و یافت نشدنی. راستش نمی‌دونم این نوستالژیای عجیب و غریب بود یا هر چیز دیگه اما هر چی بود حتی قرارم هم مانع نشد که مثل روزهای قدیم پام رو نذارم توی این پاساژ و یک چرخی توی سه طبقه اش نزنم و نرم توی خاطره اون سال‌هایی که هر هفته شایدم هر روز کارم گشتن دنبال کتاب‌های یافت نشدنی توی این پاساژ و بقیه دست دوم فروش‌های انقلاب بود. خوب از یک طرف خوندن رشته تاریخ&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;اون توی دوره ای که نصف منابع سال‌های سال بود تجدید چاپ نشده و از طرف دیگه کرم کتاب بودن کافی بود که آدرس همه کتابفروشی های دست اول فروشی و دست دوم فروشی و دست سوم فروشی را بلد باشم. پاساژه هیچ فرق خاصی نکرده بود. اون نمایشنامه فروشی نایابه که بیشتر کتاب‌های بیضایی رو برام پیدا کرد مثل همون روزها بسته بود. انقدر تغییر نکرده بود که حتی آدم هاش. فقط یکی از بزرگترین مغازه های طبقه دوم که قبلا خیلی بزرگ بود و بیشتر سالنامه‌های ادبی داشت دو تا شده بود و یکی از فروشنده‌هاش توی یکی اش نشسته بود. کتاباش بیشتر ادبیات نمایشی بود. عکس بیضایی هم که قبلا عقب مغازه بود حالا توی این مغازه بالای سر فروشنده نصب شده بود. چند وقتی بود که دنبال شهباز و جغدان اسماعیل فصیح بودم. توی مغازه چهارم پیداش کردم. مثل اون روزها اسم خیلی کتاب‌ها توی ذهنم بود که بگم اما اسم کتابی رو گفتم که همون سال ها هم نتونستم پیداش کنم: آیینه های رو به رو. توی یکی از مغازه‌ها که پرسیدم آیینه های رو به رو رو می خوام فروشنده خندید و گفت هنوز پیداش نکردی؟ شناخته بود منو. یکی از اون مغازه هایی بود که خیلی از کتاب‌هایی نایابی کتابخونه ام رو برام پیدا کرده بود مثل پارتیان مالکوم کالج، تاریخ سی ساله بیژن جزنی، دل کور و زمستان 62 فصیح و ... همون موقع هم خیلی گشت تا آیینه‌های رو به رو پیدا کنیم. یک دفعه همون مغازه همیشه بسته که زندگی مطبوعاتی اقای اسراری و نمایش در ایران را برام پیدا کرد یک نسخه آیینه های رو به رو آورد اما خیلی گرون می‌داد در توان یک دانشجوی فوق لیسانس تاریخ نبود. بیخیالش شدم و رفتم کتابخونه کانون به قصد کشت سه بار پشت سر هم خوندمش. حالا هم توی کتابخونه‌ام توی ردیف کتاب‌های بیضایی تنها کتابیه که از استاد ندارم. آقای فروشنده گفت: حالا بهتر پیدا می‌شه. اما بعضی‌ها قیمت بالایی می‌گویند. اما بیشتر از چهار پنج تومن قیمتش نیست. گفت یک دونه داشته چند روز پیش فروخته. اما بهم قول داد بازم بیاره. گفت هفته‌ دیگه یک سر بزنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FA"&gt;از پاساژه که اومدم بیرون زیر بغلم شهباز و جغدان بود. حس کردم دوباره برگشتم به روزهای گذشته به شوق و حس خوب خوندن کتاب‌هایی که به سختی پیداشون کردم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;mso-bidi-font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-5500317292316209904?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/5500317292316209904'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/5500317292316209904'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='شوق خوندن نایاب‌ها'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-449934307774828424</id><published>2009-08-24T22:55:00.002+04:30</published><updated>2009-08-24T22:58:00.863+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر نوشت'/><title type='text'>خودخواهی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SpLbqqkGC0I/AAAAAAAAAV8/t9dK9cJ_sC8/s1600-h/IMG_7832.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 134px;" src="http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SpLbqqkGC0I/AAAAAAAAAV8/t9dK9cJ_sC8/s200/IMG_7832.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5373598831433091906" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;صدايت را &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;نه براي اين زيياترين آهنگ دنيا را در&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;گوشم زمزمه كرد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;كه براي هميشه شنيدن تكرار نام خودم مي‌خواهم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;چشمانت را &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;نه براي سنگيني گرماي نگاهت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;كه براي غرق شدن در &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;عمق نگاهت مي‌خواهم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;دستانت را &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;نه براي يك بار لمس تنم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;كه براي شمردن خطوط سرانگشتانت مي‌خواهم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;تو را &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;نه فقط براي خودت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;كه براي خودم مي‌خواهم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;تمام خودخواهي‌هاي جهان را به يك باره مي‌خواهم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;براي داشتن تو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;فقط براي خودم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;پ.ن: مرداد با همه ترس‌ها و بيم هاي من تمام شد و رفت. مردادي كه برخلاف همه مردادها رنگ‌هاي جذابي برايم داشت. از رنگ تازه زندگيم و از معنايي تازه‌اي كه گرفته خوشم مي ايد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;پس.پ.ن: اين روزها هزاران كار ريخته هزار كار نكرده دارم. هزار نوشته كه روي دلم مانده اما .....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA"   style="2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:16.0pt;"&gt;.راستی می دونی همه جای باغ فردوس توی دل شب از من سراغ تو رو می گرفتن؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-449934307774828424?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/449934307774828424'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/449934307774828424'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/08/blog-post_24.html' title='خودخواهی'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SpLbqqkGC0I/AAAAAAAAAV8/t9dK9cJ_sC8/s72-c/IMG_7832.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-2886750043293618788</id><published>2009-08-19T17:26:00.001+04:30</published><updated>2009-08-19T17:29:09.328+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>براي 28 مرداد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Sov3DpIvHmI/AAAAAAAAAVs/trdlKCXgTfg/s1600-h/__1_~1.GIF"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 152px;" src="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Sov3DpIvHmI/AAAAAAAAAVs/trdlKCXgTfg/s200/__1_~1.GIF" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5371658622523612770" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 200%; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:Mitra;font-size:6;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style=" line-height: 38px;font-size:19px;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 200%; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;mso-bidi-language: FAfont-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;رفيق ديروز و امروز هميشه دوباره سلام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 200%; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;mso-bidi-language: FAfont-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;دوباره سلام و دوباره حال تو خوب است و حال همه ما خوب است و تو باور نكن هميشگي كه تو خوب مي‌داني اين سلام تازه مهمترين دليل خوب نبودن حال و احوالات ماست. روزگار و زندگي اين روزها آن سوي دنيا در مرزهاي آزاد چه گونه است؟ هر چه هست از روزهاي دلگير و پر از اضطراري كه مي‌گذرانيم، از تجربه ترديد براي بودن و نبودن، از تعطيلي آرزوهايمان بايد بهتر باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 200%; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;mso-bidi-language: FAfont-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;رفيق اين نامه يا درد و دل نامه امروز من هرچند از سر دلتنگي است و يادداشت‌هايي در آن دفترچه سفيد اما مروري است بر روزهايي تلخ سرزمينمان. مي‌داني كه امروز و اين جا كه دارم مي‌نويسم باز 28 مرداد از راه رسيده است. روزي كه سرنوشت تلخ اين ديار برگ تازه‌اي خورد روزي كه همه آرزوهاي ملتي كه يك سال قبلترش براي آزادي و جمهوري كشته داده بودند برباد رفت. رفيق من و تو اين روز را و حوادثش را خوب مي‌شناسيم آن قدر كه انگار كه در اين روزها زندگي كرديم. راستي ما آن روزها را نديده‌ايم يا ...؟ راستش را بخواهي امروز مي‌خواستم به عادت هميشگي باز در دل تاريخ بروم. به آن 28 اسد سنه 1332 كه همه چيز ناگهان بهم ريخت. براي همين صبح قبل از آن آفتاب دامنش پشميش را روي شهر بياندازد بلند شدم و قدم زنان رفتم تا دم كاشي ده خيابان كاخ. مي‌داني كه راهم چقدر نزديك است. مي‌خواستم ببينم از آن همه خاطره چيزي به جاي مانده است؟ ببينم ماشين سوخته آقاي نخست وزير هنوز در كنار خانه ويران شده اش باقي مانده است؟ راستي تو جايي خوانده‌اي &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;وزير امور خارجه با آن تن بيمار و رنجورش از خيابان كاخ تا بهارستان چگونه در ميان قداره كشان و گردنه زنان&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;رفت؟ مي‌داني كه قرار بود آخرين شماره باختر امروز را در بياورد. فكر مي‌كني به چه تيتري فكر كرده بود؟باخترامروز چند روز قبلش تيترهاي سرنوشت سازي زده بود: خائني كه مي‌خواست مملكت را به خاك و خون بكشد.......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 200%; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;mso-bidi-language: FAfont-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;مي‌گفتم رفته بودم تا ببينم كودتا چيان سوار بر جيپ هايشان چگونه مشت‌ها را گره كرده از شاآباد آمده بودند به قصد آتش زدن خانه‌اي كه شاهد خوبي براي مهمترين تصميم اين سرزمين بود. تصميم براي حفظ منافع ملي و ثروت سرزمينمان. اما تو خوب مي‌داني كه سال‌هاست هيچ رد پايي از آن روزها نه در آن خانه و نه در خيابان كاخ نيست. اصلا همه چيز در تاريخ گم شده است. خوب مي‌داني كه سال‌هاست ميله‌هاي فلزي كه در آن جا گذاشته‌اند مانعي است بين ما و آن خانه. هر دوي ما خوب مي‌دانيم كه آن خانه آن جاست اما نشاني از پيرمرد و يادگارهايش ندارد چون ساكنان جديدي دارد. ساكناني كه من و تو و خيلي‌ها ميشناسيم ساكنان اين محله را. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 200%; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;mso-bidi-language: FAfont-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;خواهرم حرف‌هاي زيادي است كه مي‌خواهم بنويسم از آن روزها و اين روزها. حرف‌هايي كه همه را تو خوب مي‌داني پس نامه را كوتاه مي‌كنم كه تكراري‌ها باشد براي روزهاي ديگر.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 200%; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:200%;mso-bidi-language: FAfont-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;پ.ن: راستي مي‌داني كه درست سي سال پيش در اين روز 300 نفر در حين ديدن فيلم گوزن‌ها زنده زنده در آتش سوختند. راستي كدام صحنه بود. آن صحنه در دل قدرت با سيد؟&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"   style="line-height:200%;mso-bidi-mso-bidi-language:FAfont-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-2886750043293618788?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/2886750043293618788'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/2886750043293618788'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/08/28.html' title='براي 28 مرداد'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Sov3DpIvHmI/AAAAAAAAAVs/trdlKCXgTfg/s72-c/__1_~1.GIF' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-8802118415906744947</id><published>2009-08-09T17:55:00.000+04:30</published><updated>2009-08-09T18:15:29.525+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>17 مرداد</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 200%; "&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language: FA"&gt;با يك روز تاخير نمي‌دونم چرا دارم اين پست را مي‌نويسم؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 200%; "&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language: FA"&gt;هفدهم مرداد هم گذشت. مثل هفده مرداد پارسال، پيرارسال... مثل همه روزهايي كه مي آيند و مي‌گذرند و فراموش مي‌شوند. مثل 16 مرداد كه رفت يا همين امروز 18 مرداد كه اونم داره تموم مي‌شه. مثل فردا كه 19 مرداده و اونم خيلي زود خواهد گذشت. اصلا فرقي هم مثل هفده مرداد با روزهاي ديگه هست؟ بله مي دونم 17 مرداد براي ما كه خبر و كار در مطبوعات را انتخاب كرديم قراره يك روز خاص باشه. از همون ده دوازده سال پيش كه محمود صارمي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي توي مزارشريف به شهادت رسيد مقرر شد كه پسوند خبرنگار كنار اين روز قرار بگيره. اما فقط همين يك نام كنار شماره يك روز هيچ طول و عرض ديگه‌اي هم نداره و نخواهد داشت. آخه اصلا توي مملكتي كه خبرنگاري شغل به حساب نمي‌آيد و خبرنگارا حشرات الارض هستند و زندان‌ها پر از همكاران ما داشتن روز خبرنگار اتفاق مهمي به شمار مي‌آيد؟ اي بابا به توصيه دوستان ديگه قرار نيست اين جا مطلب تند بنويسم. سياسي نويسي هم تعطيله بگذريم. داشتم از 17 مرداد امسال مي‌گفتم.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;امسال 17 مرداد مثل همه روزهايي كه طي مي‌كنيم بدون خبر اومد و قصد كرد كه برود. ما هم كه خودمان را درگير روزمرگي‌هاي هميشگي كرديم اصلا داشت يادمان مي‌رفت كه روز خبرنگار هم هست. اما خوب بعضي از دوستان نگذاشتند يادمان برود كه خبرنگاريم و روز خبرنگاري هم هست. راستش از اون روزي كه دادگاه اول متهمان حوادث اخير برگزار شد حدس زديم بايد يك روز مهم در پيش باشد. در اين دادگاه خوب خيلي از دوستان همكارانمان بودند. وقتي خبر بازداشت چند نفر ديگه از دوستانمان را در روزهاي منتهي به اين روز مهم شنيديم به تقويم رجوع كرديم ببينيم كه چه روز مهمي در پيش است. پنج شنبه كه رفتيم پشت در انجمن صنفي روزنامه نگاران و با&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;اون پلمپ بزرگ روي درش رو به رو شديم تازه دوزاريمون افتاد كه روز خبرنگار نزديك شده و اين هم هديه‌اي از دادستاني است براي روز خبرنگار. وقتي توي اخبار تلويزيون ديديم كه ميترا لبافي ميكروفنشو برداشته و توي واحد مركزي خبر گشته و &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;جمعي از خبرنگاران عزيز كرده آقاي ضرغامي مثل مراتي و نجف زاده رو جمع كرده كه از تجربياتشون بگن ديگه باورمون شد روز خبرنگار در راهه، وقتي در كنار تبريكاتي كه از سوي نهادهاي دولتي از فكس گرفته تا اس ام اس &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;مي‌آمد توهين‌هاي امام جمعه مشهد را به خبرنگاران خوانديم تقويم نگاه نكرده فهميديم كه روز خبرنگار رسيده. بعد با چشم‌هاي كبود احمد زيد آبادي در دادگاه به شغلي كه انتخاب كرديم فكر كرديم و بغضمان تركيد. بغضي كه چند ماهي است روي صفحه هاي روزنامه ها و پنجره هاي وب نريخته. بعض از اين كه وقتي نمي‌تواني روي قانون آزادي قلم بنويسي اصلا خبرنگار بودن چه معني داره؟ بغض كه بعد از ديدن عروسي كه در دل خبرنگاران بيست و سي را از پخش به اصطلاح اعترافات متهمين برپاست و اونوقت از اين كه اون ها هم اسم خبرنگار روي خودشان گذاشتند از خودت از قلمت خجالت مي‌كشي. از اين كه داري هنوز مي‌نويسي و صدها نفر از دوستات بيكار خانه نشين شدن ديگه نوشتنت نمي آد. بغض مي‌كني از اين بابت كه يك روز قسم خورده بودي پا بذاري جاي پاي سيد حسين فاطمي و ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل و امروز حتي جسارت نداري كه از روزنامه نگار عزيزي كه با تن بيمارش در زندان مانده &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%; mso-bidi-language:FA"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height: 200%;font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt; سعيد حجاريان عريز را مي‌گويم &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;mso-bidi-language:FA"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language: FA"&gt; بنويسي. از اين كه چرا اصلا بايد نوشت وقتي بيشتر شماره هاي دفترچه تلفنت و &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;mso-bidi-font-family:Zar; mso-bidi-language:FA"&gt;PHONE BOOK&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt; موبايلت مال كساني است كه امروز نيستيند يا در زندان هستند و يا خبرهايي از ممنوع الكار شدنشان هست؛ از دوستاني كه ترك وطن كردند؟؟؟... وقتي حتي نمي‌شود نام كشته‌گان اين حوادث را بنويسي اصلا نوشتن چه معني مي‌دهد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 200%; "&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language: FA"&gt;نه مثل اين كه باز &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;نشد كه اين نامه رنگ و بوي سياسي و حرف‌هاي غمگين را نگيرد. همش تقصير اين صفحات خالي روزنامه سفيدي‌هاي جاي جاي آن است كه داغ يك خبر بر دلش مانده شايد هم تقصير بي خبري‌هاي اين روزها است. دارم به اين فكر مي‌كنم كه دكتر علي شريعتي زنده بود ديگر نمي‌گفت قلم توتم من است.. دكتر جان دست ما را قلم كردند و قلممان را گرفتند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 200%; "&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language: FA"&gt;پ.ن: اين كه چرا اين مطلب را ديروز ننوشتم دليل اساسيش اين بود كه روزمرگي‌ها وقتي براي نوشتن نگذاشت همين&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 200%; "&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-8802118415906744947?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8802118415906744947'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8802118415906744947'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/08/17.html' title='17 مرداد'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-8080374571651923371</id><published>2009-08-06T02:24:00.001+04:30</published><updated>2009-08-06T02:27:48.148+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان نوشت'/><title type='text'>این صدای صوراسرافیل بود</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'2  Badr';"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'2  Badr';"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;font-family:&amp;quot;2  Badr&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma;mso-bidi-language:FA"&gt;ا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;font-family:&amp;quot;2  Badr&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma;mso-bidi-language:FA"&gt;صداها باز از میانه کوچه به گوش می رسد. یا فاطمه زهرا، یا جده سادات باز شروع شد. صدای چیه؟ هان حکما قیامت شده است؟ اما نه آقا چی می‌گفت هان این صدای توپ و شرانبل روسی است.... یا جده سادات این تیر و توپ داغ و درفش است.. شده عین دوره شاه شهید که ننه می‌گفت مردم قلیون ها را به حکم آقا شکستند. من که آن زمان نبودم اما از تعریف های ننه و آقام یادم هست. یا باب الحوائج این یکی حکما صور اسرافیل بود. چه نفیر شومی داشت. اما نه حتما این هم کار قزاق‌هاست. همین قزاق‌هایی که این روزها تا سر کوچه می‌خوایی بروی یک کوفتی بخری ده تاشان را می‌بینی. با آن لباس‌های سیاه و سبیل‌های از بناگوش در رفته. آقا می‌گفت این ها فوج قزاق روسی هستند که به دستور ولیعهد در دارلحکومه تبریز زیر نظر آن اجنبی چه بود اسمش ... یادم رفته اما اسمش خوف داشت ها همان چی چی خوف مشق نظامی دیدند که این طور رعب و وحشت بیاورند. حالا هم یک فوجشان سربند این سر و صداها و &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;در خیابان های تهران رها کردند. عین گرگ گرسنه به قول مه لقا خانم. این صدای مردم است که می آید. کاش می‌شد رفت دید مردم چه می‌گویند. هرچند آقا قدغن کرده کسی از اهل حرم پا بیرون بگذارد. آقا می‌گفت مردم برای گرفتن حقشان به خیابان‌ها ریختند. چی می‌خوان خدایا توبه چه اسم سختی عدالتخانه... خدایا توبه عدالتخانه ... این چه لفظ غریبی است؟ حتما به قول خانم این هم از آن سوغات های این جماعت فرنگی است. خدا منو مرگ بده که این لفظ را به زبان آوردم. ...خاک برسر تقصیر خودت بود که رفتی پشت در اتاق فال‌گوش وایستادی. به قول عمه خانم بزرگ واه واه بچه کلفت رو چه به این که فالگوش بایسته و به حرف های پلیتکی گوش بدهد. اما خانم بزرگ خواسته بود بداند آقا با دوستانش چه می‌گوید. به من چه دخلی دارد. این آقا هم که سر پر بادی دارد. چه حرف‌هایی می‌زدند. ما که نمی فهمیدیم. این را به خانم هم گفتم. نام قانون را می‌گفتند یک اسم های سختی می‌گفتند که ما توی عمر آقامانم هم نشنیده بودیم. کنسی سیو را خیلی تکرار می‌کردند. یکیشان می‌گفت عدالتخانه کافی نیست. باید دارلشوری بخواهیم. میرزا جهانگیرخان دوست جان جانی آقا هم که یک ریز می گفت قانون و نام میرزا ملکم و میرزا یوسف خان و یک کلمه را تکرار می‌کرد. این را برای مه لقا خانم گفتم. مگر خرم نمی‌دانم که خانم چه طور قند در دلشان آب می‌شود به شنیدن اسم این میرزا جهانگیر خان. درست از ما کلفتیم اما همین چند روز پیش در باغ شنیدم که داشتند برای گلچهره خانم از این جوان آتشی مزاج شیرازی تعریف می‌کردند. کر شوم خودم با گوش‌هایم شنیدم که می‌گفت میرزا جهانگیر خان را عمه اش بزرگ کرده. به نظرم جلسه بعدیشان هم خانه همین عمه باشد. این را از آقا شنیدم. نمی‌دانم کار خوبی کردم که به خانم نگفتم.... یا پیغمبر باز شروع کردند. یعنی مردم را می‌کشند. صدای پای خانم می‌آید. الان یاد من بدبخت می‌افتد. از همان صدای اول توپ و تفنگ که آمد همه نوکرها را پی آقا فرستادند. انگار آقا به حرف مادرشان گوش می‌کنند. زیور راست می‌گفت خوب شما خانم دلتان شور تنها پسرتان می‌زند بروید دختر امیرلشکر را بیاورد دستشان را بگذارید تا باد پلیتکی سرشان بخوابد. دروغ می‌گویم دختر مردم را سال‌هاست نشان کردید آقا هم از وقتی از فرنگ آمدند شدند معلم سرخانه اشان. یا قمر بنی هاشم... یا مادر سادات باز یک صدای دیگر ننه ام خدابیامرز زنده بود می‌گفت کنیز چشم سفید به تو چه که توی کار بزرگون دخالت می‌کنی. یادش بخیر که همیشه می‌گفت تو توی خانه می‌مانی اینقدر چشم سفیدی. هی ننه کجایی ببینی این روزها را . کاش زنده بودی و آن سید را می‌دیدی. همان سیدی که چند روز پیش پشت امامزاده یحیی دیدم. الان اگر بودی گیس‌هایم را می‌کشیدی و می‌گفتی تو توی امامزاده یحیی چه غلطی می‌کردی؟ چشمت به نامحرم خورده دیگر چه می‌کنی حتما خودت را وا دادی... اما نه ننه یک نظر از پشت پیچه بود. چه سیدی بود نورانی. خانم فرستاده بودم من گردن شکسته را برای مه لقا خانم که دلشان درد می‌کرد از خواهرشان جوشانده بگیرم. خودت که می‌دانی هیچ کس جز من گردن شکسته نبود که پی فرمان خانم برود. نزدیک مدرسه نواب بود. که یک هو یک فوج قزاق ریخت در خیابان و من دست و پایم را گم کردم آمدم به جایی فرار کنم که چادر زیر پایم گرفت و خوردم زمین. بخدا هنوز کبود است و درد می‌کند، پایم را می‌گویم. خواستم بلند شوم که دیدمش. گفت چیزی شد. آمدم چیزی بگویم که یک هو فهمیدم پیچه ام کنار رفته و چشمم در چشم‌هایش افتاده. زود نگاهش را دزدید و گفت: در بین این همه شلوغی برای چه از منزل خارج شدید؟زبانم بند آماده بود. گفتم مجبور بودم. گفت هرچه زودتر به خانه برگرد. لهجه‌اش مثل آقاجان بود. اراکی. از زمین که بلند شدم باز گفت برو خانه هر چه زودتر... برو... رفیقش از آن سوی کوچه صدایش زد و گفت سید عبدالحمید زودتر بیا. داشتم می‌آمدم که گفت: ساکن همین جایی. گفتم نه کلفت میرزا یوسف خان دفترالممالکم. گفت: یادم می‌ماند. به سمت مدرسه نواب رفت. لبهایش خشک بود. به گمانم روزه بود. باز هم همان صداها آمد یا صدیقه طاهره. خانم هم که مثل اسپند روی آتش شده است. اما نه انگار آقا آمده. چه می‌گوید انگار توی سرپولک کسی را کشتند. یک طلبه جوان بوده... آقا می‌گوید دهان به روزه. خدا از سر تقصیراتشان نگذرد. یا صدیقه طاهره باز شروع شد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;font-family:&amp;quot;2  Badr&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma;mso-bidi-language:FA"&gt;پ.ن: امروز مشروطه بود. چه مشروطه بی‌سرو صدایی. این نوشته به یاد نخستین شهید مشروطه اتود خورده. باید بیشتر رویش کار کنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;font-family:&amp;quot;2  Badr&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma;mso-bidi-language:FA"&gt;پس.پ.ن: قلب الاسد گذشت. این بار هم چیزی را با خود برد. بخشی دیگر را کند و برد اما باز هم زندگی ادامه دارد ............&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:150%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;font-family:&amp;quot;2  Badr&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma;mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;font-family:&amp;quot;2  Badr&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family: Tahoma;mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;mso-bidi-font-family:&amp;quot;2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-8080374571651923371?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8080374571651923371'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8080374571651923371'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/08/blog-post_06.html' title='این صدای صوراسرافیل بود'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-3358016529141206115</id><published>2009-08-03T00:19:00.000+04:30</published><updated>2009-08-03T00:20:29.299+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>دختر همسایه</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:24.0pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma; mso-bidi-language:FA"&gt;در تاکسی را که باز کردم بوی عطر قدیمی و دمده‌ای توی بینی‌ام پیچید و همراه شد با صدای شاد کوروس که از ته دل می‌خوند: دختر همسایه شبای زمستون، گاهی می‌اومد روی بوم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:24.0pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma; mso-bidi-language:FA"&gt;وقتی داشتم به راننده می‌گفتم سر فلسطین نگاه کردم. مردی میانسال و چاق بود. بلوز سفیدی پوشیده بود و سیبل‌هایش و چرب کرده‌اش کمی مایل به بالا بود. مثل همه زمان‌هایی که از نشر چشمه کتاب می‌خرم و کتابهایم را تا سر فلسطین نگاه می‌کنم و ورقی می‌زنم " مرگ در می‌زند" وودی آلن را از کیسه در آوردم و شروع به خواندن مقدمه‌اش کردم. ترافیک عصرگاهی کریم‌خان تا میدان ولی‌عصر روان بود. جلوی ماشین کنار راننده یک دختر جوون نشسته بود که تا وقتی میدان ولی‌عصر پیاده شد فکر کردم دختر راننده است. اول بلوار کتاب را روی پام گذاشتم و از راننده که حالا داشت به شماعی زاده گوش می‌داد که می‌خواند: گل برگ گلم گلی توی باغچه گفتم مسیر بعدیتون؟ این یکی آخر آهنگ بود از اون آهنگ‌های زمان دبیرستان رفتن و به قول خواهرم دوره فاکل های یک متری با چونه بود و با مخلفات... پرسیدم: مسیر بعدیتون؟ گفت: شما کدوم مسیر می‌روید؟ گفتم: امیراکرم. پرسید: چقدر می‌دی؟ گفتم: دربست نمی‌خوام برم. اگه مسیرتونه بگید. حسابی گشنه بودم. دلم هوس سیب‌زمینی و پنیرهای خانه هنرمندان کرده بود اما کار داشتم باید می‌رفتم خونه. گفت: منم نگفتم دربستیه. 1000 بده ببرمت. گفتم چه خبره. هرچند حوصله وایستادن سر فلسطین را نداشتم. توی اون ساعت خیلی بد ماشین گیر می‌آمد. اما گفتم: نه آقا همون سر فلسطین پیاده می‌شم. گفت: خیلی خوب حالا بیا جلو بشین با هم کنار می‌آیم. گفتم عقب راحتم. زد کنار و گفت: نه بیا مسافر عقب سوار کنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:24.0pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma; mso-bidi-language:FA"&gt;جلو نشستم. حالا نوبت اندی کوروس باهم بود که یاسمن رو بخونن.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;دستشو دراز کرد و گفت: امیرم. اسم تو چیه؟ و پیچید توی فلسطین. جواب ندادم. دوباره گفت: اسم شما؟ خودم را برای این تنبلی ذاتی فحش دادم. گفتم: ای بابا چه فرقی می‌کنه. هر چی دوست دارید... گفت: حالا اسمت. نمی‌دانم چرا دلم نخواست اسم خودم را بگویم... با خودم گفتم پیاده می‌شم. بین این همه اسمی که توی ذهنم بود از دهنم پرید: ترانه.. گفت: خوب ترانه خانم می‌تونیم همدیگر را ببینیم؟ دیگه این مدل راننده تاکسی ندیده بودم. گفتم: شما قراره منو به مقصد برسونین و تمام. اما ظاهرا قصد دیگه ای دارید؟ گفت: می‌خوام باهات آشنا بشم. من یک مرد تنهام... . سن بابای منو داشت. گفتم: شما به همه مسافراتو پیشنهاد دیدن مجدد می‌دید؟ گفت: من دنبال یک همدمم. بی اراده گفتم: من همدمم را دهسال پیش پیدا کردم. قرار نیست دوباره پیداش کنم. یک دفعه دستپاچه شد. گفت: نه باور کنید قصد بد ندارم. فکر کردم یک خانم مجردید. چه عیبی داشت که با هم آشنا می‌شدیم. اما من کاری به زن شوهر دار ندارم. گفتم: به هر حال اشباه کردید. لطفا نگهدارید... بین صدای معین که داشت صبحت به خیر عزیزم را می خواند گفت: قصد بدی نداشتم... اجازه بده برسونمت مقصدت... یک هزار تومانی هم از توی کیفم در آوردم و روی کنسول ماشین گذاشتم و گفتم: مسیرم همین جا بود. نگهدارید... نگهداشت و گفت: سوتفاهم شده من قصد بدی نداشتم... مهمون من باشید... در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. سر خیابان انقلاب بودیم.... به جای امتداد فلسطین راه صبا را پیش گرفتم. عصبانی نبودم. بیشتر خنده‌ام گرفته بود از این یکی دیگه شاهکار بود .....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:24.0pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; font-family:&amp;quot;2  Zar&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma; mso-bidi-language:FA"&gt;پ.ن: دو روز دیگه تا 105 سالگی مشروطه ایران مانده و من به تاریخی که هی تکرار می‌شود نگاه می‌کنم... می‌دانم در این روزهایی که جریان‌های سیاسی و بخصوص اعترافات بحث روزه نوشتن از چنین موضوعی احمقانه است اما گاهی باید از دور یک ماجرا را دید... البته حتما یک مطلب در این باره و مشروطه خواهم نوشت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-3358016529141206115?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/3358016529141206115'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/3358016529141206115'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='دختر همسایه'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-5346107487334839640</id><published>2009-07-31T17:13:00.002+04:30</published><updated>2009-07-31T17:14:54.522+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان نوشت'/><title type='text'>اين دفترچه تلفن‌ها</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;اين دفترچه تلفن‌ها هم عجيب اشيايي هستند. منظورم از دفترچه تلفن به صورت عام &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;mso-bidi-font-family:Zar;mso-bidi-language: FA"&gt;PHONE BOOK&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt; است كه ميزان فراگيريش از دفترچه‌هاي كاغذي ساده يا مقوايي تا دفتر تلفن‌هاي ديجيتالي و &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:200%; mso-bidi-font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;PHONE BOOK&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language: FA"&gt;موبايل.تا آن‌جايي كه عقل تاريخي من قد مي‌دهد عمر چنين اشيايي نبايد به از 100 سال بيشتر باشد. اين كه اولين بار چه كسي به فكر داشتن دفتر تلفن افتاد&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;اونم خيلي معلوم نيست. اما احتمالا بايد آدم كم حافظه‌ عددي مثل من باشد كه در اثر زياد شدن شماره تلفن دوستاش دست به يادداشت كردن شماره دوستانش افتاد. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;براي كشف استعداد عجيب اين اشيايي كه هر كدام ما يكي از آن‌ها را در كيف دستي يا در خانه داريم احتياج به نگاه كارشناسي و هنري و اقتصادي و چه و چه نيست. يك نگاه سرسري هم مي‌تونه بهتون نشون بده كه اين‌ها چه طرفه حكايت‌ها هستند. براي خيلي از آدم‌ها مثلا ما خبرنگاران دفتر تلفن يك وسيله براي امرار معاشه. براي همين اهميت زيادي داره. اما براي مادر من كه خانه داره دفتر تلفن براي نگهداري تلفن محل كار‌هاي مختلف من و دوست‌هاي خواهر كوچكترم و تلفن خاله و دايي و شماره‌هايي كه بيشترشو حفظه. توي دفتر تلفن يك مدير اسم مديرهاي بالاتر از خودش و يا بعضي از كارمندهاي زير دستشه. توي جايي مثل خانه سينما يا تئاتر شهر دفتر تلفن مثل دفتر تلفن يك خبرنگار هنري پر از اسم‌هاي هنرمندان و كساني كه سر و كارشون به اون محل مي‌خوره. آدم‌هاي معروف هم كه جاي خود داره. يادمه چند سال پيش يكي از دوستام &lt;a href="http://www.chn.ir/News/?section=2&amp;amp;id=31256"&gt;يك گزارش&lt;/a&gt; درباره دفتر تلفن آدم‌هاي مهم نوشت.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;دفتر تلفن‌ها ( از نوع كاغذيشو مي‌گم) نشونه شخصيت‌ و روحيه صاحبشون هم هستند. بعضي دفترچه ها خيلي مرتب و منظمند. يك طرف شماره تلفن و يك طرف اسم طرف صاحب تلفن با خط مرتب نوشته شده است. اما بعضي‌ها هم هستند كه دفترچه تلفنشون مثل دل و جگر زليخا است. از هر گوشه‌اش يك شماره تلفن مي‌ريزه. بعضي‌ها هم با دفتر چه تلفنشون مثل يك اثر هنري برخورد مي‌كنن. پدرم يك زن عمو داشت( خدا رفتگان شما را بيامرزه) چند سال پيش عمرشو داد به شما دفترچه تلفنش يك اثر كامل هنري بود. سواد خواندن نداشت. اما نقاشيش خوب بود. به جاي هر كسي جلوي شماره‌اش يك عكسي كشيده بود كه نشون مي‌داد اين شماره كيه. مثلا پسر عموي بابام كه جرثقيل داشت يك چيزي شبيه جرثقيل. يك كله فرفري هم كشيده بود جلوي شماره تلفن يك پسرعموي ديگر كه موهاش فرفري بود. به جاي عمه پدرم هم يك دست پر النگو كشيده بود. خيلي دوست داشتم اين دفتر را داشته باشم؛ اما بعد از مردن زن عمو نفهميدم چي شد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;اين‌ها رو گفتم كه بگم ارزش دفتر تلفن‌هاي ما اگرچه به شماره تلفن‌هايي كه توش هست اما بيشتر از اين به اندازه خاطراتي كه در لابه لاي برگ‌هاش و بين شماره تلفن‌هاش داريم. براي من كه اين طوريه. دفترچه تلفن جلد قهوه‌اي و دفترچه ديجيتالي موبايلم فقط به خودشون نيست كه برام اهميت داره. به اندازه بيشتر از 2 هزار شماره تلفني كه دارم ازش خاطره دارم. توي دفترچه تلفن پر از شماره‌هايي آدم‌هايي كه مي‌شناسمشون و باهاشون مصاحبه كردم و يا با هام مصاحبه نكردند. اما براي روز مبادا هستند. شماره هنرمندان و اهالي ادبيات. از اونجايي كه در حوزه هاي مختلف كار كردم از مدير موزه و رئيس سازمان ميراث فرهنگي بگير تا هنرمندان صاحب نامي مثل بهرام بيضايي و عباس كيارستمي. بعضي از شماره تلفن‌ها رو به بدبختي پيدا كردم. بعضي‌ها هم كه مال مديرهاي دولتي بوده يا مثلا وزير بوده و با تغيير دولت سمتش عوض شده. مثل شماره احمد مسجد جامعي كه جلوي شماره نوشتم دفتر وزير اما بعد شماره تغيير كرده و شده رئيس موزه قرآن. جاي پاك كردنش هم هست. از اين شماره هاي بيكاره درباره مديراي ميراث فرهنگي تا دلتون بخواد توي دفتر تلفنم كم نيست. بعضي‌ها ده تا شماره دارن. بس كه جاشون عوض شده يا خط عوض مي‌كنن. گاهي بعضي شماره ها را اگر بگيري اشتباهه. اين مال دوستاييه كه بيشترشون را ده ساله نديدم يا آدم‌هايي كه شماره دولتي داشتند يا خونه‌اشون عوض شده. گاهي هم بعضي شماره ها هست كه خط خوردند يا از سر غيض پاك شدند و حالا فقط داغ شماره توي دفترچه مونده با جاي خاليش. توي بين شماره تلفن‌ها اما هست شماره‌هايي آدم‌هايي كه ديگه نيستيند. اين رو توي دفتر تلفن موبايلم هم دارم. آدم‌هايي كه از ايران رفتند يا فوت كردند. اين روزها تعداد اين آدم‌ها در دفتر تلفن‌ من داره بيشتر مي‌شه. آدم‌ها و دوستاني كه حالا فقط خاطره شدند. خاطره‌هايي كه &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;گاهي اين شماره رو پاك مي‌كنم. اما بعضي از شماره‌ها هست كه دلم نمي آد پاكشون كنم. مثل شماره منوچهر آتشي كه سه سالي هست كه هنوز توي صفحه اول دفتر تلفنم هست. اين روزها كه دارم دفترچه تلفنم را مي‌بينيم تعداد اين شماره ها كم نيست. منوچهر آتشي، خسرو شكيبايي، حسين كسبيان، پروين دولت آبادي، منوچهر نوذري... توي همين يكي دو هفته هم كم نيستند شماره تلفن‌هايي كه بايد جلوي اسمشون يك « ف » بنويسم. شماره‌هايي كه مال آدم هايي بود كه خوب مي‌شناختمشون و كلي باهاشون حرف مي‌زدم. اسماعيل فصيح كه با اون صداي گرم و صميمي‌اش جوري حرف مي‌زد كه انگار دارم با جلال آريان حرف مي‌زنم، مهدي آذريزدي كه خيلي اهل حرف زدن نبود. و سيف‌الله داد كه هربار زنگ مي‌زدي اگر حالش خوب هم نبود محال بود جواب ندهد. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;مي‌دونم كه هيچ وقت دلم نمي‌آد اين شماره ها را پاك كنم. هر كدام از اين شماره ها هر چند وقت يكبار يادم مي‌اندازه كه يك روز با كدام يكيشون صحبت كردم و چي جوابمو داره. هر كدام از اين شماره‌ها به اندازه خبرهايي كه نوشتم برام خاطره داره. مي‌دانم اين شماره‌ها هر روز بيشتر مي‌شود مثل شماره‌هايي كه به دفترچه تلفنم اضافه مي‌شد با خاطراتي كه مي‌مونن. راستي كه اشياي عجيبي هستند اين دفتر تلفن‌ها...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;پ.ن: اين نوشته رو به جاي تمام نوشته‌هايي كه درباره مرگ و ميري كه اين تابستان گرم و بديمن نوشتم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:200%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;پس.پ.ن: ديروز داشتم دفترچه تلفن موبايلم را مرتب مي‌كردم لابه لاي اسم‌ها و شماره‌ها اسم و شماره دوستايي را ديدم كه اين دو ماهه زنداني بودند. دوستايي كه آزاد شدند و اون‌هايي كه هنوز توي بندند. دلم گرفت. شماره‌هاي ديگري هم بود. شماره دوست‌هايي كه رفتند. نه به خواست خودشان كه به جبر زمانه. تعداد شماره‌هايي كه مي دونم ديگه زنگ نمي‌خوره و اگر بخوره شايد يكي ديگر برداره. اما من پاكشون نمي كنم. براي اين كه اسم كساني كه دوستشون دارم را پاك نكنم و يادم باشه كه بودند و هستند.........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-5346107487334839640?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/5346107487334839640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/5346107487334839640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/07/blog-post_31.html' title='اين دفترچه تلفن‌ها'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-6368715395787721199</id><published>2009-07-27T16:11:00.002+04:30</published><updated>2009-07-27T16:38:34.942+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>ادغام</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:24.0pt"&gt;&lt;span lang="FA"   style=" mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;نمايندگان محترم ملت در مجلس بعد از ساعت‌ها كار سخت در بهارستان ظاهرا به اين نتيجه رسيدند كه وزارت &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;a href="http://mobna.ir/News/NewsItemView.aspx?ItemID=8498"&gt;راه و ترابري را با وزارت ارتباطا&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style=" mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;ت ادغام و يك وزارت‌خانه مستقل به نام وزارت ارتباطات راه اندازي كنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:24.0pt"&gt;&lt;span lang="FA"   style=" mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;چون فوريت اين ادغام هم تصويب شده است ظرف دو ماه آينده يعني در دولت دهم اين دو وزرات خانه با يك نام مستقل فعاليت مي‌كنند. اين اقدام در جهت كوچك سازي دولت و صرفه جويي و الگوي مصرف است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:24.0pt"&gt;&lt;span lang="FA"   style=" mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;براساس تعريف رسمي وزارت راه و ترابري با هدف تامين راه‌هاي كشور اعم از زميني ( راه و راه‌آهن ) و راه‌هاي دريائي و هوائي.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:24.0pt"&gt;&lt;span lang="FA"   style=" mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;و اداره امور ترابري كشور، پيريزي سياست جامع هماهنگ براي آن و ايجاد توسعه، تجهيز، گسترش و نگاهداري تاسيسات زيربنائي آن با توجه به مقتضيات توسعه اجتماعي، اقتصادي، عمراني و دفاع ملي فعاليت مي‌كند. اين وزارت خانه در سال 1308 به موجب قانوني كه از مجلس شوراي ملي گذشت، به‌نام وزارت طرق و شوارع و از سال 1315 به نام وزارت راه نامگذاري شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:24.0pt"&gt;&lt;span lang="FA"   style=" mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;در حالي كه وزرات ارتباطات كه كامل شده وزارت مخابرات بود كه از دوران پهلوي اولا تاسيس و در سال 1382 با گسترش خطوط ارتباطاتي و ورود به عصر ارتباطات و فن آوري و همزمان با تصویب لایحه تغییر وظایف و نام وزارت پست و تلگراف و تلفن به " وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات" تغيير نام يافت. در واقع يكي درباره راه و جاده است و ديگر درباره اينترنت و موبايل و ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:24.0pt"&gt;&lt;span lang="FA"   style=" mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;اين كه چه نكته آقايان را به اين نتيجه رسانده كه اين دو وزارت خانه كه هيچ ربطي به هم ندارند را با هم ادغام كنند مشخص نيست الا اين كه ظاهرا حضرات به نتيجه رسيدند ارتباطات يعني راه هاي كشور و براي همين اين دو سازمان به لحاظ معانيي يكديگر شبيه‌ترند پس بايد ادغام شوند. كسي هم نيست بگه مجيد جان ميان من تا ماه گردون تفاوت از آسمان تا زمين است. اين تصميم در حالي صورت گرفته كه همچنان راه هاي كشور هر روز كشته مي گيرد و در يك هفته گذشته دو سانحه هوايي روي داده است را بايد بگذاريم كنار خبر تاييد نشده از ريل خارج شدن قطار اون وقت تصور كنين كه با اضافه شدن فن آوري و ارتباطات اون هم با اين خط تلفن همراه و ثابت و اس ام اس و نامه هايي كه هيچ وقت به مقصد نمي رسد و اينترنت كه سرعتي معادل يك لاكپشت 180 ساله بزرگ را دارد اين وزارت خانه مادر مرده چه بايد بكند؟؟؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:24.0pt"&gt;&lt;span lang="FA"   style=" mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;واقعا كه همه چيمون به همه چيمون مي آد فكر كنيد بعد از اين ادغام اساتيد مي رن سر بقيه ادغام ها و احتمالا وزارت صنايع را هم به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ادغام كنند كه روزي اسم اين وزارت خانه صنايع مستظرفه بوده و بعد وزارت تعاون را در راستاي تعاوني سازي جهاني با وزارت امور خارجه و وزارت خانه هاي آموزش و پرورش و علوم و كشاورزي را با وزارت كار و تامين اجتماعي .... ( بقيه رو شما حدس بزنيد) چه شود. در آينده نزديك يك داستان خوب علمي به سبك عبيد زاكاني و ژول ورن ازش در مي آد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%;line-height:24.0pt"&gt;&lt;span lang="FA"   style=" mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;پ.ن: اين روزها در اطراف ما موضوعات زيادي است كه مي‌شود از آن‌ها نوشت. داشتم به دعوتي كه يكي از دوستان اينترنتي كرده درباره نوشتن از نوشتن در روزنامه ها فكر مي‌كرد و به دوستي و دوستاني كه در زندان دارم. داشتم به دوستي فكر مي‌كردم كه بيشتر از يك هفته است كه خانواده اش صدايش را نشنيده اند و دختركش شب ها بدون لالايي او به خواب مي‌رود. به حوادثي كه در اطرافمان روي داده است؛ به مرگ هموطنانم فكر مي‌كردم كه در هياهوي مرگ يك زن عرب در آلمان دارد گم مي‌شود؛ به نوشتن از آمدن‌ها و رفتن‌ها و دعواي درون خانوادگي كه ظاهرا دامان براداران يك دل و تني را هم گرفت و پاي پدر خانواده را به ميان كشيد و بعد به اخراج فرزندان منجر شد و&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-size:14.0pt;"&gt;…&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt; بنويسم. از راز گشايي يك نامه استعفا.. مي‌بينيد كه حرف كه كم نيست اما ديدن&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;a href="http://mobna.ir/News/NewsItemView.aspx?ItemID=8498"&gt; اين خب&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;ر باعث شد تا حرف‌ها را بگذارم براي فرداهايي كه خواهد بود.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"   style="mso-bidi-mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height:24.0pt"&gt;&lt;span dir="LTR"  style="mso-bidi-language:FA;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-6368715395787721199?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/6368715395787721199'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/6368715395787721199'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/07/blog-post_27.html' title='ادغام'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-9068841585442619157</id><published>2009-07-24T01:30:00.002+04:30</published><updated>2009-07-24T01:32:56.638+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه نوشت'/><title type='text'>ما نیز روزگاری</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SmjP5xOFZ-I/AAAAAAAAAVc/V82P9LcIGl0/s1600-h/IMG_5500+copy.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 150px; height: 200px;" src="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SmjP5xOFZ-I/AAAAAAAAAVc/V82P9LcIGl0/s200/IMG_5500+copy.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5361763947756480482" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;رفیق باز هم سلام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;حال و احوالت این روزها آن سوی آب‌های آزاد جهان چگونه است. می‌دانم که حتی خوب نباشی خواهی گفت خوب و بعد می‌پرسی شما چه گونه‌اید. پس من هم جوابی تکراری خواهم داد مثل همه این روزهایی که گذشت. همان تکرار حال همه ما خوب است اما تو که باور نخواهی کرد که می‌دانی این روزهایی که ننوشتم و این نوشتن دوباره یعنی که خوب نیستیم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;دوستم می‌بینیم که هر چه من خودم و دست‌هایم را برای نوشتن ممیزی می‌کنم تو آزاد می‌نویسی. می‌دانی چقدر حرف نگفته درونم دارم که جایی برای گفتنش نیست. آنقدر خودم را سانسور کردم که حتی دلتنگی‌های روزهای تنهایی‌ام را هم نمی‌توانم بنویسم. می‌بینی که چند روز است که دستم به صفحه کلید نرفته تا بنویسد. خنده‌ات می‌گیرد رفتم دفترچه‌ای خریده‌ام تا حداقل برای خودم آن جا در دل کنم اما دفترم چقدر خالی است و ذهنم پر از واژه‌هایی که مثل خوره افتادند به جانم و رها نمی‌شوند، شاید هم من رهایشان نمی‌کنم هر چه هست نوشتن این روزها باز سخت ترین کار دنیا شده است. برای روزهایی که گذشت آنقدر حرف داشتم که ننوشتم؛ باورت می‌شود روزهای تاریخی که گذشت را فراموش کرده بودم چه برسد بخواهم از آن‌ها بنویسم. خودم را غرق روزمرگی کردم که حتی وقتی خبر در بند شدن ناجوانمردانه دوستی را که خیلی چیزها را مدیونش هستم را هم ننوشتم. خبر داری دوستم را چگونه در مرکز پایتخت گرفتند و چگونه جلوی چشم دختر کوچکش زندگیش را به هم ریختند؟ از رفیقم گذشته حتی خطی برای مرگ نویسنده‌ای که هر کتابش را بارها خوانده بودم ننوشتم. چه بلایی سر خودم آوردم؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%; font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Calibri;mso-ascii-theme-font: minor-latin;mso-hansi-mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-language:FAfont-family:Calibri;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;می بینی دوباره چقدر زودرسید. دلتنگی‌ها جای خودش مرداد چقدر زود رسید. انگار همین دیروز اول شهریوری بود که به یمن گذشتن طولانی‌ترین ماه دلتنگ سال دلمان را خوش کردیم به آن صندلی آهنی سنگین ایوان خانه هنرمندان و چای ودایی رستوران گیاهی. راستی تا یادم نرفته و سر درد دل را باز نکردم بگم که هنوز هم آن گوشه دوست داشتنی صندلی‌های آهنی و سنگین خانه هنرمندان بیشتر روزها هست، اما به جای چای ودایی چایی هفت گیاهی هست که خستگی و دلتنگی‌ها را کمتر می‌کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;خواهر روزهای تلخ مردادی مرداد با همه گرمای تب آور و خاطرات تلخش رسید. همین فردا سالروز رفتن بامداد است که روزی سرود: در میدان شهر امضا کردید/ دیپاچه تاریخ‌مان را/. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;آره باز مرداد آمد &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;هرچند مرداد امسال و &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;دلتنگی‌ها و خرما پزانش برای این دل تنهای من از نیمه خرداد آغاز شد و تا این روزها ادامه دارد و ظاهرا حالا حالا خواهد بود.باز به قول بامداد سال بی‌باران/ جل پاره‌ای ست نان/ به رنگ حرمت دل زده‌گی/ به طعم دشنامی و دشخواری و به بوی تقلب/ ترجیح می‌دهی که نبویی نچشی/&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;این اولین مرداد در این هفت سال ناامیدی است که جای تو خالی است و مانده‌ام تا 30 روز آینده این روزهای یک نواخت و مرده را سر کنم. مانده‌ام گریه‌های مردادی ام را روی شانه‌های که کسی زمزمه کنم. راستی قلب الاسد امسال با همه ترس‌ها و دلتنگی‌هایش را باید تنهایی بروم توی کوچه پس کوچه تاریخ شهر زادگاهمان رد پای 100 ساله‌ عاشقانه‌ها را بگیرم و داستان تازه‌ای را روایت کنم؟ این روزها همش به فکر همه مردادهایی هستم که گذشته و باز دارم داستان‌های خاک گرفته را می‌خوانم. اصلا مگر داستانی هم مانده که بخواهیم تکرار کنیم. می‌دانی خواهرکم این روزها هرچه بیشتر در تاریخ کهن این سرزمین راه می‌روم می‌بینم که داستان‌های 100 ساله‌ای که این سال‌ها گفتم بازخوانی هزاره‌ها هزار باره است.انگار که &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;باز به قول بامداد عزیز باید همراه شویم با پدران پدرانمان که: ما نیز روزگاری / لحظه‌ای سالی قرنی هزاره‌ای از پیش ترک/ هم در این جای ایستاده‌ بودیم، بر این سیاره بر این خاک/ در مجالی تنگ &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height: 115%;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;;mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt; هم از این دست &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;;mso-bidi-language: FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Badr&amp;quot;;mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt; در حریر ظلمات، در کتان آفتاب. در ایوان گسترده ی مهتاب/ در تارهای بارا/ در شادوران بوران/ در حجله شادی/ در حصار اندوه/ تنها با خود / تنها با دیگران/ یگانه در عشق/ یگانه در سرود/ سرشار از حیات/ سرشار از مرگ/ ما نیز / روزگاری / آری . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;خواهرم مردادی که در پیش دارم مرداد سختی است.من کسی &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;را گم کردم. کسی که شبیه من در آیینه بود. دلم بدجوری دلشوره‌اش را دارد. می‌ترسم در تلخی‌هایی که گذشت بلایی سرش آمده باشد. نمی‌دانم تو خبری از او داری یا نه؟ هرچند که تو آن سویی و من این شبیه تصویر خودم در آیینه را در این سوی آب‌های جهان گم کردم. اما اگر تو خبری داری بگو که دلم بیشتر از دلتنگی‌ها شور می‌زند. بگو فقط یک من خوبم کفایت می‌کند برایم که بدانم اسیر هیچ بندی نیست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"   style="line-height:115%;2  Badr&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;رفیق روزهای خوب و بد دیروز و امروز و فردا خیلی‌ حرف دارم که برایت بگویم حرف‌هایی که نمی دانم چرا روی کیبورد نمی‌نشیند. بذار تنها باز از قول بامداد بزرگ نامه‌ام را تمام کنم که: دل ام کپک زده‌، آه/ که سطری بنویسم از تنگی دل،/ همچون مهتاب زده‌یی از قبیله آرش بر چکاد صخره‌ایی/ زه جان کشیده/ تا بن گوش/ به رها کردن فریاد آخرین/ کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می‌داشت / تا به جان‌اش می خواندی: / نام کوچکی / تا به مهر آوازش می‌دادی،/ همچون مرگ / که نام کوچک زنده‌گی است&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"   style="line-height:115%;mso-bidi-Times New Roman&amp;quot;;mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-9068841585442619157?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/9068841585442619157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/9068841585442619157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/07/blog-post_24.html' title='ما نیز روزگاری'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SmjP5xOFZ-I/AAAAAAAAAVc/V82P9LcIGl0/s72-c/IMG_5500+copy.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-1138487032091462820</id><published>2009-07-14T16:26:00.001+04:30</published><updated>2009-07-14T16:28:20.940+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دل نوشت'/><title type='text'>در آه من، همه مادران من هستند</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;تهمينه: &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;ايستاده‌ايد تا چشمانم را در بياورم؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;يا دلم را از سينه بيرون كشم؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;چيزي بگوييد كه باورم شود خواب زنان چپ است؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;و اين خواب من است پيش روي من؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;نه آن چه دلم راه به دان مي‌برد، و نامش نمي‌بريد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;نخست شنيدم پيام تلخي داريد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;سپس گفتيد يكي آن يك را پهلو بزرگتر است؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;و آيا هركدام به تنهايي &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;براي شكستن دل شيشه‌اي من بس نيست؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;كنار كنار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;كدامتان لب باز مي‌كنيد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;يا وانهاده‌آيد خود دريابم در چه آتشي هستم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-size:14.0pt;"&gt;…&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;نگوييد كه هست و نخواهيد به ياوه آرامم كنيد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;به خدا كه آتشفشان است در دلم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;از من كناره‌گيري كنيد زنان،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;كه براي شمردن اشك‌هايم ايستاده‌ايد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;آيا هزاره به پايان رسيده است؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;اين جگر دريده هنوز از لبش بوي شير مي‌آيد‍!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;آسمان مگري، زمين منال!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;و تو پر خوان پر به ياوه مخوان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;كه كار از گريستن &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;گذشت و نيايش و نالش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;نه اين از بخت تو نبود جانكم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-size:14.0pt;"&gt;………&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;آه جاي كه را تنگ مي‌كردي فرزند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;از تو سزوارتر به مرگ، آيا كسي نبود؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;از اين همه فرتوت و شكسته و مرگ آرزو كه هست؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;اين جهان آيا تاب بهتر از خود نداشت؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;بخواب كودكم؛ ديگر تو را پاي گريز نيست؛ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;از خوابي كه همواره از آن مي‌گريختي!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;بخواب و خواب شمشير مبين!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;و از پدر مپرس؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;كه هر كه نپرسيد زنده ماند!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;آرام جانكم؛ ديگر خواب بد نخواهي ديد،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;ديگر پرسشي نخواهي داشت!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;ديگر به خواب پشت پا نخواهي زد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;margin-right: 0.5in; text-indent: -0.25in; line-height: 22pt; "&gt;&lt;span style="mso-bidi-language:FA;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;span style="mso-list:Ignore"&gt;-&lt;span style="font:7.0pt &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;"&gt;        &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;و افسانه هاي پيش از خواب &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-size:14.0pt;"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;كه در آن‌ها خود را يكه مي‌ديدي!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;مهرباني و نيكي ، همه واژه‌هاي فريب‌اند!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;اين چه تنكشي است كه از آن خونابه مي‌رود؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;گويي اين‌همه ساليان من ماند!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;نگوييد خون سهراب است؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;و نگوييد مهرباني را گل گرفته‌اند!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;و نگوييد كوشش ما همه سود نكرد، &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;كه دو پيلتن يكديگر را بشناسند!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;و نگوييد كه نمي‌گويند و بگوييد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;لال مي‌شوم &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-size:14.0pt;"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt; آري &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-size:14.0pt;"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt; لال&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;داناتر از من بسيارند؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;ولي نه دلسوخته‌تر!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;پس در خاكستر خويش مي‌سوزم &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language: FA;font-size:14.0pt;"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language: FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt; خاموش &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-size:14.0pt;"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt; از درون!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;تنها بار زندگي‌ام تنكشي است خون آلود،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;كه اميدهاي من در آن خوابيده!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;كي سخن از مرگ بود؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;تو را به مردن چه‌كار؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;سخن از جشني بود!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;نه! &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-size:14.0pt;"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt; تو دستوري مردن نداشتي؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;چون زانو زدي به فرمان خواستن!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;در كدام واژه ناخجسته مرگ آمد و رفت،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;كه ما ندانستيم؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;نديدم يلي را اين‌همه شتابان،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;سوي مرگ خويش روان!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;در آه من، همه مادران من هستند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;بخش‌هايي از مويه تهمينه در سوگ سهراب... سهراب كشي بهرام بيضايي؛ روشنگران&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right;line-height: 22pt; "&gt;&lt;span lang="FA"   style="mso-bidi-language:FA;font-family:Mitra;font-size:14.0pt;"&gt;پ.ن: نمي‌دانم چرا بين اين همه كار و كتاب سهراب كشي و بين اين همه واژگان نقاشي شده استاد مويه تهمينه. شما مي‌دانيد چرا؟ هر چه هست اين كتاب و داستان سهراب كشي است و هزاران سئوال از تاريخ سهراب كش سرزمينم كه سال‌هاست در من است و پاسخي برايشان ندارم.......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-1138487032091462820?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1138487032091462820'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1138487032091462820'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/07/blog-post_14.html' title='در آه من، همه مادران من هستند'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-1078164845656018699</id><published>2009-07-08T15:35:00.000+04:30</published><updated>2009-07-08T15:36:31.610+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دل نوشت'/><title type='text'>سئوال نمي‌كنم</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:23.0pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt; font-family:Zar;mso-ascii-font-family:Tahoma;mso-hansi-font-family:Tahoma; mso-bidi-language:FA"&gt;مثل همیشه بی هیچ حرف و گله‌ای مقابلت خواهم نشست، هر روزی که تو این سکوت چند ماهه را بشکنی. مقابلت می‌نشینم و نگاهت می‌کنم. تنها نگاهت می‌کنم. نه باور کن منتظرم دلت برایم تنگ شود و دست برود روی شماره‌هایی که به من منتهی می‌شود. مثل همه روزهایی که با تو و بی تو گذشت&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;هیچ سئوالی نخوام پرسید. باور کن جز حالت چطور است هیچ علامت سئوالی در حرف هایم نخواهی شنید. مثل هميشه همه چيز به خواست تو است نه من. حتی نخواهم گفت دلم برایت تنگ شده که گله‌ای لابه لای حرف هایم باشد. می‌نشینم مقابلت و در دلم&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;همه سئوال‌هایم&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;را خواهم پرسید: می‌دانی چقدر دلم برایت تنگ شده؟ آن قدر که دیگر نوازش‌هایت را باور نمی‌کنم. می‌دانی این روزها که گذشت چگونه بود؟ مي‌داني بي‌تو و اين دوران بي‌خبري و هياهوها را چگونه سر كردم؟ نه هيچ كدام را نمي‌داني اما من اين سئوال‌ها را نخواهم پرسيد. حتي از تو نمي‌پرسم مي‌داني چند شب خوابيدن تا مرداد و قلب اسد مانده. نخواهم پرسيد در اين شب‌ها و روزهايي كه بي هم بوديم ياد من هم بودي؟ نمي‌پرسم هيچ نمي‌پرسم كه مي‌دانم جوابي هم نخواهم گرفت پس سئوال جواب بي‌ثمر من و تو به در هيچ كدام يك از ما نخواهد خورد. ‌پس مثل هميشه بي‌هيچ حرف و گله‌اي مقابلت خواهم نشست و فقط نگاهت مي‌كنم؛ اگر تو اين سكوت را بشكني.&lt;span style="display:none;mso-hide:all"&gt;نآن&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-1078164845656018699?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1078164845656018699'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1078164845656018699'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/07/blog-post_08.html' title='سئوال نمي‌كنم'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-7457832705905578480</id><published>2009-07-04T01:06:00.000+04:30</published><updated>2009-07-04T01:07:24.080+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان نوشت'/><title type='text'>دوسیه یک قتل از پیش تعیین شده</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;1)     راپورت حسين آژان مامور گشت تامينات و كميسري&lt;br /&gt;عارضم به خدمت سركار عالي كه بنده حسين آژان ملقب به حسين پلنگ از ماموران صادق نظميه تهران هستم كه به مدت ده سال بلكم بيشتر يعني از دوران پيش از رياست يپرم خان در زمان اعلم الدوله تا حاليه كه ماژور درگاهي هستند كه در اين اداره مشغول به خدمت هستم و چند سالي هست كه به دليل آشناييمان با منطقه بهارستان و البته املاك مرحوم سپهسالار مامور هستيم. به ما مي‌گويند حسين پلنگ ... بايد از كساني كه اين لقب را گذاشتند پرسيد... روز حادثه؟؟! خدمتتون عارضم كه همچنان كه در دوسيه نيز آمده است در روز 12 سرطان بنده مانند هميشه از پاسي از شب مشغول كشيك دادن در منطقه فوق النظر بود.پنج شنبه بود اگر اشتباه نكنم همان  اول روز بود. شب آرامي را طي كرده بوديم و به جز يك دو فقره مستي كه از يكي از ميخانه‌هاي دروازه دولت عربده مي‌كشيدند مشكلي نداشتيم هرچند آرامش شبي كه گذشت خوفي به دل من و مهدي خان آژان ديگري كه همراه بنده پاس مي‌داد انداخته بود كه  شب آبستن حادثه‌اي ناگوار است. مي‌گفتم نخستين ساعت روز بود و من در باغ سپهسالار مرحوم نزديك به قطب‌الدوله بودم كه ناگهان صداي يك يا دو فقره گلوله را شنيدم. صدايش شبيه شش لول هاي روسي بود. راستش در چند ماه گذشته اين بار نخستي نبود كه از اين قسم حوادث رخ مي‌داد. علي ايحال به سمت محلي كه صدا مي‌آمد دويديم. همزمان با من مهدي خان هم به سمت كوچه قطب‌الدوله دويديم... مي‌دانيد اين كوچه در انتهاي باغ سپهسالار و نزديكي دروازه دولت است و از آن كوچه هاي پرتي است كه كمتر نيروهاي نظميه پايشان به آن مي‌رسد. همان طور كه به آن سمت مي‌دويديم ديديم همزمان با ما نيز چند مامور ديگر كه به ظاهر مامور تامينات بودند نيز با ما به طرف محل حادثه مي‌دوند. در ابتداي كوچه جماعتي جمع شده بودند. جماعت را به سمتي زديم. پاي جوي آب تا خانه‌اي كه در آن باز بود خطي از خون كشيده شد و صداي ضجه زنان به گوش مي‌رسيد. مضروب جوانكي حدود 30 ساله شايد جوانتر بود كشان كشان به سمت باغچه برده مي‌شد و غرق در خون به خود مي‌پيچيد و ضعيفه‌اي بي حجاب در كنارش او را به داخل خانه مي‌برد. با يك نگاه فهميدم كه آن زن كاترين ارمني از معروفه‌هاي منطقه است كه خانه‌اش در همسايگي آن خانه قرار دارد. جوانك مقبولی بود. نگاه در چشمانش که کردم فک کردم كه به چشمم آشنا بود به خود مي‌پيچيد به همراه آن چند مامور تامينات به بالاي سر جوانك رفتيم. همانطور كه دستش را روي پهلوي خونينش مي‌فشرد به آسمان و زمين فحش مي‌داد. لابه لاي صحبت‌هايش نامي از نظميه و سردار سپه را شنيدم و البته از ابوالقاسم خاني نام مي‌برد. كسي از آن ماموران تامينات كه رتبه‌اش بالاتر از ديگران بود فرياد زد:« چرا ايستاديد؟ مجروح را به مريضخانه منتقل كنيد. درشكه سر كوچه مهيا است. چرا ايستاديد »جوانك مضروب كه  تازه ملتفت حضور ماموران تامينات شده بود رو به جوانكي كه تازه از راه رسيده بود فرياد زد:« محمد خان به رفقا بگو به داد من برسند...»&lt;br /&gt;ماموران بي توجه به فريادهاي محتضر زير بغل‌هايش را گرفته بودند و به سمت درشكه بردند. مامور تامينات چيزي در گوش او گفت كه  جوانك بيچاره همچنان كه انگار نمي خواست از خانه‌اش بيرون بيايد فرياد زد:« محمد خان از این آژان ها  بپرس مرا کجا می‌برند ... من نمی‌خواهم به مریضخانه نظمیه بروم، مرا به مریضخانه امریکا ببرید... » اما انگار ماموران تامينات صدايش را نمي‌شنيدند. همان كسي كه فرمان داده بود كه آن جوانك را ببرند به بنده دستور داد تا همان جا بمانم و اگر اتفاقي افتاد اداره نظميه را مطلع كنم و خودش به سرعت روان شد........&lt;br /&gt;2)     راپورت علي اصغر خان مامور نظميه شعبه بهارستان&lt;br /&gt;نام: علي اصغر فرزند ناصرخان دماوندي ملقب به شصت تير مامور نظميه هستم و 28 ساله هستم و هفت سالي است كه در نظميه عمله دولت هستم و حاليه به درجه آسپيراني اول مشغول به خدمتم. قربان مي‌دانم كه خواهيد پرسيد كه با اين پيشينه كوتاه در نظمينه چگونه پله هاي ترقي را طي كرده‌ام. بايد عرض كنم كه اينجانب به دليل سوابق مرحوم ابوي در بريگاد قزاق و حسن سابقه خودم و البته تحصيل در دارالفنون تهران  توانسته‌ام به آسپيراني و مامورين  تشخيص جناييه در اداره نظميه كل رسيدم... ربطي نداشت به واقعه... بله مي‌دانم از شرح واقعه بايد بگويم. بر طبق دوسيه‌اي كه خدمت سركار عالي نيز مقدور است. اين جانب در روز فوق الذكر مانند هر روز ساعت اول صبح  در دفتر كمسيري حاضر شده بودم و دوسيه‌هاي ماموران شب پيش را براي ارائه به كميسر عالي  و ارائه به سرتيپ درگاهي آماده مي‌كردم كه به راپورتي تلفني فوري به دفتر آمد كه حاكي از يك فقره تيراندازي منجر به جرح در محله باغ سپهسالار جنب دروازه دولت كوچه قطب الدوله كاشي 10  خبر مي‌داد. در چند ماه گذشته نيز موارد مشابهي از اين گونه تيراندازي‌ها در مناطق پايتخت راپورت داده شده بود. از آن جا كه اداره نظميه كل در ميدان توپخانه نزديكترين به محل وقوع جنايت بود  من و يكي ديگر از ماموران عدليه به دستور كميسر عالي به محل گسيل شديم. با اين كه ساعتي از وقوع تيراندازي و جنايت گذشته و مجروح به مريضخانه نظميه بود اما محله سپهسالار به ويژه كوچه قطب‌الدوله ملتهب بود. خانه متعلق به مهدي‌خان ناظر سپهدار اعظم بود كه بعد از رسيدن به محل فهميديم بيروني خانه را  به همين جوانك شاعري كه اين روزها نامش بر سرزبان ها افتاد و ظاهرا مضروب بوده در مقابل چند توماني اجاره داده بوده است.  آن جا چندين نيروي تامينات و نظميه از جمله حسين آژان ملقب به حسين پلنگ و مهدي آژان  و سيد عباس نامي از ماموران نظميه در مقابل خانه‌اي كه ظاهرا جنايت در آن روي داده بود از ابوالقاسم نام كه ظاهرا پسر ضياالسلطان بوده است مراقبت مي‌كردند. سيد عباس آن روز كشيك نبود اما به اتفاق در گذر از محل وقوع جرم بوده كه بعد از شنيدن صداي تير اين دو جوان را ديده كه فرار مي‌كردند كه توانسته او را بگيرد. جوانك لام تا كام سخني نمي‌گفت. سيد عباس گفت كه ظاهرا اصرار دارد كه او جرمي مرتكب نشده است. بعد از پرس و جو معلوم شد كه مضروب را به مريضخانه نظميه برده اند. به منظور تكميل دوسيه به همراه سيد عباس مظنون ابوالقاسم خان را كت بسته به مريضخانه نظميه در جليل آباد برديم. جوانك شاعر به حال نزار و با رنگ و روي پريده روي   روي تخت خوابيده بود و روي سينه تا زير شكمش پارچه سفيدي بسته بودند كه خونين بود. جوانك محتضر تا چشمش به ابولقاسم افتاد زبان به ناسزا گشود و در حالي كه داشت خود را از روي تخت به زمين مي‌انداخت فرياد زد:» اين مادر قحبه سرم را گرم كرد و رفيق ... زد...» و بعد بي حال روي تخت افتاد... باقيه راپورت نيز كه در دوسيه خدمت سركار عالي هست.&lt;br /&gt;3)   بنده عباسعلي فرزند حسين علي هستم. ساكن سنگلجم اما دكان كفاشي و پينه دوزي كوچكي دارم يادگار مرحوم ابوي سر دروازه دولت. متاهل و داراي پنج تا اولاد و دو عيال هستم كه يكي از عيال‌هايم به زودي ششمين فرزندم را به دنيا خواهد آورد... از آن روز شوم بگويم.. بله آن روز پنج شنبه روزي بود يادم نيست چندم سرطان بود... نزديك ولادت مولا بود. صبح مانند هر روز داشتم از انتهاي املاك سپهسالار به سمت دكان مي‌رفتم. كوچه بالنسبه خلوت بود.  من بودم و يك ميوه فروش دوره گرد. شايد هم يكي دو عابر ديگر. درست سر كوچه قطب‌الدوله رسيدم كه ديدم صداي چند گلوله‌  را شنيدم كه از دورن يكي از خانه ها آمد. به دنبالش از در باز يكي از خانه ها دو يا سه نفر بيرون پريدند و پا به فرار گذاشتند. پشت سرشان جوانكي را ديديم كه دست به پهلويش را گرفته بود و به سمت كوچه خيزان آمد. يا ابوالفضل ... ديدم خوني است كه از پهلوي جوانك مي‌چكد .  او آمد و پاي جوي آبي كه در خيابان بود به زمين افتاد.  در يك چشم به هم زدن در خانه‌هاي همجوار يكي يكي باز شد و ديدم جمعيتي دور آن جوان خونين را پر كرده است. در اين ميان زني كه در خانه كناري زندگي مي‌كرد بي چادر و چاقچور  به سمت او دويد و سر جوان را كه از درد مي‌پيچيد و فرياد مي‌زد:« لامصب‌ها من را كشتند...» را در زانويش گرفت. زن ديگري نيز از دورن خانه با چادر نازك بر سر زنان خارج شد و فرياد زد:« محمد رضا خان را كشتند... محمد رضا خان را كشتند...»ضعيفه بي حجاب زير بغل مرد را گرفت و او را به خانه برد كه ديديم پنج شش نيروي نظميه و تامينات دوان دوان خود را به آن محل رساندند....&lt;br /&gt;4)    بارو... مان (من) یک بار توی کمیساری شوما همه این جریان را گفتم... بازم از سار ( سر) باید تکرار کنم... شوما خودتان باهتر(بهتر) مي‌شناسیدم مناییم آنام كاترين( اسم من )... مان شوما را دیدم ها دیدم بسیار زیاد هام دیدم. .... از آن حادثه تاریف کنم چه بگویم آن روز شوم مان مثل هار روز خواب بودم... می دانید که شام گذشته باز مهمان داشتیم از قازاق های تازه با دوران رسیده بودند ایماست (منظورم) را که می‌دانید؟؟؟آماده(آمده) بودند برای شاراب قرمز و دهساله کاترین. آن صبح خاسته بودم و خوابیده بودم که ناگهان صدایی از خانه کناری شنیدم. ها می‌دانید این صدا را خوب می‌شناسم صدای شش لول روسی بود... بعد هم صادای (صدای) فاریاد محمد راضا خان را شنیدم... نفهمیدم چطور از خانه بیرون آمادم... یا مریم مقدس بیرون در پای آن جوی محمد راضا خان را دیدم وای ماما اکنی جاوان مردم در خون خود بود و خود را کشان کشان به خیابان می‌رساند... به طرفش دویدیم... جوان مقبول و هامسایه بی آزاری بود... مان شاعراشو دوست داشتم... چند باری که مهمان ما شده بود بارایش از واطان گفته بودم و او پا به پای مان گریه کرده بود... وارطان... های های از بی کسی ما که از آول این جوری نبودیم نگامان نکن که زندگیمان از این راه است... ما زمانی برای خودمان کسی بودیم...پادارم (پدرم) از آرامنه جلفا بود از آن جا در سفری به قره کلیسا ماما را دید. ماما اهل ارمانستان بود که در عثمانی زندگی می‌کرد... در تابریز خانه و زندگی به هم زدند پادر فتوگرافی می کرد و فارقی نداشت کجا باشد... در مشاروطه همراه ساتار خان و باقر خان بود تا سارش را برای ماما آوردند ما مانده بودیم و بیچارگی... روس ها که به تبریز حمله کردند با ماما بارگشتیم عثمانی. پیش خانواده اش که املاکی داشتند... های با وارطان هامان جا آشنا شدم و قارار بود عروسی کنیم که آن کشتار عظیم روی داد... می‌دانید که مردانمان را به زور بردند جنگ و بعد همه را کشتند... وارطان جلوی چشم من جان داد مثل ماما...مثل هامه خانواده من نیمه جان بودم که...امان از غریبی  گرقه دانی نران( مرده شور) می گفتم واقتی به کوچه رسیدم محمد راضا خان حالش خوب نبود دویدم به سمتش و سرش را در بغلم گرفتم و آرامش کردم... نام کوکب را برد...کوکب دوستش بود دیشب صدای خنده آرامش را شنیده بودمش.. گفتم هان جانم بیا باهم ببرمت خانه... به من گفت کاترین ناذار(نذار) این ها مان را ببرند بیمارستان عدلیه... گفتم سیرلس آرام باش نمی گذارم ببرنت... می لرزید... ماگر چند سال داشت وارطان اگار زنده بود همسن همین محمد راضا خان بود... سارش را گرفتم توی بغلم و آرامش کردم ... صادای جیغ عیال مهدی خان را شنیدم... یک دافعه نظمیه چی ها آمادند ...چاندتا بودند... نمی دانم اما فکر کنم خیلی... یکیشان دست زد به پاهلوی (پهلوی) محمد راضا خان و به آن ها گفت باید ببریمش... اما محمد راضا خان نمی خواست برود.. هی هی می‌دانست که زنده نمی گذارنش... به من گفت کاترین یکی را روانه کن مجلس پیش‌اقا محمد تقی خان... بله می شناسیدش....بردانش با درشکه نظمیه بردنش و باد یک ساعت دیگر خبر دادند....&lt;br /&gt;پ.ن: این بخش کوتاه  از یک داستان نیمه بلند  و شاید طرح یک نمایشنامه است که همین امروز نوشتم.. البته کمی ویرایش بهتر می‌خواهد. اولین باری است که قصد ندارم همه داستانم را این جا بگذارم چون فکر می کنم که باید فکری برای چاپ داستان هایم بکنم.&lt;br /&gt;پس.پ.ن: امروز سالمرگ میرزاده عشقی بود و مثل همیشه زمزمه کنان شعرهایش هستم و هرگونه شباهت این متن با مرگ عشقی عمدی است.&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-7457832705905578480?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/7457832705905578480'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/7457832705905578480'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/07/blog-post_04.html' title='دوسیه یک قتل از پیش تعیین شده'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-1218882908320700046</id><published>2009-07-01T23:37:00.001+04:30</published><updated>2009-07-01T23:39:08.910+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر نوشت'/><title type='text'>دوباره کبوترهای ِمان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;روزی ما دوباره کبوترهای ِمان را پيدا خواهيم کرد&lt;br /&gt;و مهربانی دست ِ زيبائی را خواهد گرفت.&lt;br /&gt;□&lt;br /&gt;روزی که کم‌ترين سرود&lt;br /&gt;بوسه است&lt;br /&gt;و هر انسان&lt;br /&gt;برای ِ هر انسان&lt;br /&gt;برادری ا‌ست.&lt;br /&gt;روزی که ديگر درهای ِ خانه‌شان را نمی‌بندند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قفل&lt;br /&gt;افسانه‌ئی ا‌ست&lt;br /&gt;و قلب&lt;br /&gt;برای ِ زنده‌گی بس است.&lt;br /&gt;روزي که معنای ِ هر سخن دوست‌داشتن است&lt;br /&gt;تا تو به خاطر ِ آخرين حرف دنبال ِ سخن نگردی.&lt;br /&gt;روزی که آهنگ ِ هر حرف، زنده‌گی‌ست&lt;br /&gt;تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُست‌وجوی ِ قافيه نبرم.&lt;br /&gt;روزی که هر لب ترانه‌ئی‌ست&lt;br /&gt;تا کم‌ترين سرود، بوسه باشد.&lt;br /&gt;روزی که تو بيائی، براي ِ هميشه بيائی&lt;br /&gt;و مهربانی با زيبائی يک‌سان شود.&lt;br /&gt;روزی که ما دوباره برای ِ کبوترهای ِمان دانه بريزيم ...&lt;br /&gt;□&lt;br /&gt;و من آن روز را انتظار می‌کشم&lt;br /&gt;حتی روزی&lt;br /&gt;که ديگر&lt;br /&gt;نباشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احمد شاملو&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-1218882908320700046?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1218882908320700046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1218882908320700046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='دوباره کبوترهای ِمان'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-7293908867498641418</id><published>2009-06-30T16:11:00.003+04:30</published><updated>2009-06-30T16:12:49.059+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر نوشت'/><title type='text'>از مرگ رسته</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Skn6M_J1F7I/AAAAAAAAAVU/Dj6nOJqB0AE/s1600-h/kertesz.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353084733124581298" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 170px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Skn6M_J1F7I/AAAAAAAAAVU/Dj6nOJqB0AE/s200/kertesz.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از مرگ رسته&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هر روز&lt;br /&gt;به مردن فكر مي‌كنم.&lt;br /&gt;به مريضي، قحطي،&lt;br /&gt;خشونت، تروريسم، جنگ&lt;br /&gt;به آخرالزمان&lt;br /&gt;و همين&lt;br /&gt;كمك مي‌كند به هيچي فكر نكنم&lt;br /&gt;راجر مگاف&lt;br /&gt;پ.ن: اين روزها لابه لاي همه دلتنگي‌ها و خستگي‌ها هنوز ديدن فيلم و خواندن كتاب و زمزمه شعري مي تواند به ساعتي از يادت ببرد كه زندگي بر وفق مراد نيست و حال ما خوب نيست. مي‌شود نترسيد از هجوم مرداد و از گذشتن از روزهاي بي آينده‌ي قلب الاسد كه در راه است.&lt;br /&gt;يكي از كتاب‌هاي خوبي كه اين روزها خواندم كتابي از مجموعه شعرهاي شاعران جهان و عكس‌هاي عكاسان با عنوان تو مشغول مردنت بودي ترجمه محمد رضا فرزاد برخوردم كه شعرهاي خوبي دارد و حرفه هنرمند منتشر كرده.&lt;br /&gt;Photo by : André Kertész &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-7293908867498641418?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/7293908867498641418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/7293908867498641418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/06/blog-post_1016.html' title='از مرگ رسته'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/Skn6M_J1F7I/AAAAAAAAAVU/Dj6nOJqB0AE/s72-c/kertesz.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-7250647420656780940</id><published>2009-06-28T22:02:00.001+04:30</published><updated>2009-06-28T22:09:40.530+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر نوشت'/><title type='text'>دوباره می سازمت وطن</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SkeqzAdNl9I/AAAAAAAAAVE/0FcPTasxPek/s1600-h/16_RM02.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; DISPLAY: block; HEIGHT: 156px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352434475425699794" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SkeqzAdNl9I/AAAAAAAAAVE/0FcPTasxPek/s200/16_RM02.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دوباره می سازمت وطن!&lt;br /&gt;اگر چه با خشت جان خویش&lt;br /&gt;ستون به سقف تو می زنم،&lt;br /&gt;اگر چه با استخوان خویش&lt;br /&gt;دوباره می بویم از تو گُل،&lt;br /&gt;به میل نسل جوان تو&lt;br /&gt;دوباره می شویم از تو خون،&lt;br /&gt;به سیل اشك روان خویش&lt;br /&gt;دوباره ، یك روز روشنا،&lt;br /&gt;سیاهی از خانه میرود&lt;br /&gt;به شعر خود رنگ می زنم،&lt;br /&gt;ز آبی آسمان خویش&lt;br /&gt;اگر چه صد ساله مرده ام،&lt;br /&gt;به گور خود خواهم ایستاد&lt;br /&gt;كه بردَرَم قلب اهرمن،&lt;br /&gt;ز نعره ی آنچنان خویش&lt;br /&gt;كسی كه « عظم رمیم» را&lt;br /&gt;دوباره انشا كند به لطف&lt;br /&gt;چو كوه می بخشدم شكوه ،&lt;br /&gt;به عرصه ی امتحان خویش&lt;br /&gt;اگر چه پیرم ولی هنوز،&lt;br /&gt;مجال تعلیم اگر بُوَد،&lt;br /&gt;جوانی آغاز می كنم&lt;br /&gt;كنار نوباوگان خویش&lt;br /&gt;حدیث حب الوطن ز شوق&lt;br /&gt;بدان روش ساز می كنم&lt;br /&gt;كه جان شود هر كلام دل،&lt;br /&gt;چو برگشایم دهان خویش&lt;br /&gt;هنوز در سینه آتشی،&lt;br /&gt;بجاست كز تاب شعله اش&lt;br /&gt;گمان ندارم به كاهشی،&lt;br /&gt;ز گرمی دمان خویش&lt;br /&gt;دوباره می بخشی ام توان،&lt;br /&gt;اگر چه شعرم به خون نشست&lt;br /&gt;دوباره می سازمت به جان،&lt;br /&gt;اگر چه بیش از توان خویش&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;سیمین بهبهانی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-7250647420656780940?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/7250647420656780940'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/7250647420656780940'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/06/blog-post_28.html' title='دوباره می سازمت وطن'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__lWrV1FBZBQ/SkeqzAdNl9I/AAAAAAAAAVE/0FcPTasxPek/s72-c/16_RM02.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-8010964757767223282</id><published>2009-06-26T16:06:00.000+04:30</published><updated>2009-06-26T16:07:30.248+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه نوشت'/><title type='text'>عزیز سفر کرده‌ام سلام</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;عزیز سفر کرده‌ام سلام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;دیدی چقدر زود دلم برایت تنگ شد. نه اما شاید دلتنگی‌هایم زیاد شده که باز من ماندم&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;مسافر دائمی و چند ساله این کوپه و تو که هنوز نام زندانی ایران روی صفحه‌ات مانده است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;دوست دیروز و امروز فردا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;برایت از این روزها و زندگی در لحظه‌ها نوشته بودم. نوشته بودم که چقدر دلم تنگ است و شانه‌ای امن می‌خوام که بی هیچ درخواستی پناه گریه‌هایم باشد. نه تکرار نمی‌خواهم بکنم که این روزها وطن؛ وطن عزیز و دوست داشتنی ما چقدر غمگین است. می‌دانم می‌دانی که شهر مشترکمان شهری که خاطرات کودکی و جوانی و عاشقی ما را در خاکش پنهان کرده بیشتر از همشهری‌هایمان میزبان انواع نظم‌دهندگان و سرکوب‌گران خس و خاشاک‌هایی است که ظاهرا اغتشاش می‌کنند. خس و خاشاک‌هایی که یک هفته است شمارشان در این ملک و سرزمین بیش شده... این ها را خوب می‌دانی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;نه عزیزم این بار نمی‌خوام در قالب واژه‌های شاعرانه با تو صحبت کنم. می‌خواهم مثل همیشه با همان لحنی که اگر روبه رویم هم بودی برایت بنویسم دوستم. حتما خبر نیروهایی را داری که برای امنیت شهر از دست اغتشاش‌گران وارد شهر شدند ؟ کسانی که با سکوت و خونسردی تو را به زمین می‌اندازند و روی مردم آتش می‌گشایند و وقتی بخواهی توضیح بدهی که خانه ات آن سوی این آتش است تنها نگاهت می‌کنند؟ راستش را بخواهی دیروز یکی از دوستان مشترک من و تو از همان دوستانی که در سفر سال گذشته یافته بودم برایم نامه‌ای نوشته بود و احوالاتم را پرسید؟ یکی از همان دوستان لبنانی بود که معتقد بود ما نمی گذاریم کشور او روی صلح را ببیند بود. خوب به خاطر داری که از چه خاطره‌ای صحبت می کنم. یادت هست برخورد دوستان لبنانی‌امان را؟ برخورد نه چندان دوستانه‌ای که تا نام ایرانی را می‌شنیدند روی ترش می‌کردند. تو خوب یادت هست بهتر از من و دیگر همسفرانمان چون در سفر قبلی هم دیده بودی این برخوردها. دوست مشترکمان نوشته بود نگران شما هستیم در ایران. وضع و زندگیتان چگونه است؟ &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;من به یاد چند ساعت پیشتر افتادم زمانی که داشتم به خانه بازمی‌گشتم و سر راهم از محل کار تا خانه تا بخواهی مامور و نیروی امنیتی دیدم. در میان این همه نیروی امنیتی جمعی بودند که قیافه‌هایشان و البته زبانشان با ما کمی فرق می‌کرد. از کنار چند تایی که در یکی از مراکز تجمعشان رد می‌شدم به یک باره یاد همسفرهایمان در هواپیمای ایرباسی که ما را تا سوریه همراهی کرد افتادم. می‌دانی که کدام همسفرها را می‌گویم همان ها که به قول مهماندار مهمانان ویژه هواپیما بودند و از یک در جداگانه وارد خاک دمشق شدند. صدایشان را شنیدم که ه را از ته گلو ادا می کردند. تو معنی این حرف را خوب می‌فهمی. دلم می خواست به دوست لبنانی‌ام بگویم ما خوبیم اگر ... دلم می‌خواست برای آن مردی که برایمان نطق کرد و نام محور شرارت را برد پیغام بفرستم این ماییم یا شما.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;اما برای دوستمان نوشتم، فقط برایش نوشتم حال ما خوب است. اوضاعمان بد نیست. اما این همه را برای تو می‌نویسم رفیق، خواهر، دوست دیروز وامروز و فردا ... این روزها از خیابان که می‌گذرم دلم می‌گیرد از این شهر که همیشه دوستش داشتم و بارها در کنارش عاشق شدم. اين روزها شهر عزيزم را نمي‌شناسم ديگر نمي‌شناسم. انگار كسي شهر ما را دزديده است. راستي ما اين جا يك چند روزنامه صدا در گلو خفه شده داريم و هزاران فيلتر و يك رسانه ملي كه ملي نيست و پارازيت و سكوت تو در جهان بدون فيلتر نشنيدي خبر اين كه شهرمان را كجا بردند بعد از دزديده شدن؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-8010964757767223282?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8010964757767223282'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/8010964757767223282'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/06/blog-post_26.html' title='عزیز سفر کرده‌ام سلام'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-2688678645151594403</id><published>2009-06-24T15:39:00.000+04:30</published><updated>2009-06-24T15:40:48.348+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه نوشت'/><title type='text'>سلام رفيق روزهاي گذشته و امروز و فردا</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;سلام رفيق روزهاي گذشته و امروز و فردا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;اين روزهاي نااميدي حال تو آن سوي جهان چگونه است؟ مي‌دانم كه دلتنگ وطني اما هر چه هست در هوايي نفس مي‌كشي كه هيچ باتومي به جرم گذشتن از خيابان محل زندگيت به پايت نمي‌خورد و كسي كيفت را بدون هيچ حكم بازرسي به جرم خوش نيامدن از قيافه‌ات نمي‌گردد. هي اگر از حال من بپرسي بهت خواهم گفت خوبم هر چند كه گفته و نگفته باور نمي‌كني كه خوب هستم. كه خوب بودن و خوب نبودنم را از لابه لاي اين سطور و كلماتي كه مي‌نويسم و آن‌هايي كه در دلم پنهان مي‌كنم و روي كاغذ نمي‌آورم خوب مي‌فهمي. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;دوستم يادت هست روزي كه از هم خداحافظي كرديم سرراهي يك دفترچه كوچك به تو سپردم و قرار شد هر گاه كه دلتنگ شدي مثل دلتنگي‌هاي هميشگي كه هميشه كه داشتيم و داريم را برايم گريه كني. مثل همه روزهايي كه براي هم درد دل مي‌كرديم. مي‌داني عزيزم كه اين روزها به آن دفترچه كرم قهوه‌اي بيشتر از تو احتياج دارم. چون مي‌دانم تو جايي را داري كه گريه‌ها&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;و دلتنگي‌هايت را فرياد كني و من اين روزها حتي در خلوت خودم هم جايي براي گله كردن از حالم ندارم. براي همين است كه تصميم گرفتم از اين به بعد تا تو بيايي همه دلتنگي‌هايم را براي تو اين جا بنويسم. حرف‌هايي كه براي گفتن و نگفتن‌ دارم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;نمي‌داني چقدر دلم تنگ است رفيق، دوستم، خواهرم. دلتنگ يك دل سير گريه، دلتنگ دست مهرباني كه بدون هيچ توقعي اشك‌هايم را از روي صورتم پاك كند و موهايم را نوازش كند. خواهركم اين روزها اين حال تنها من نيست. حال همه كساني است كه تو و من خوب مي‌شناسيم. حال كساني كه مثل من و تو دلي براي لرزيدن و عاشق شدن هنوز دارند. كساني كه براي افتادن برگ گل سرخي روي زمين اشك مي‌ريزند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;اين روزها حال همه ما خوب است اما تو مي‌داني كه نيست. اين روزها نشسته‌ايم در ميان چه كنم چه كنم و ديدن اميدهايي كه به خاك سرد وطن مي‌روند و شمارش هر روزه دوستاني كه در بند مي‌شوند و انتظار تلخي كه كي نوبت ما مي‌شود؟؟ نوبت ما به جرم فرياد كردن بغض‌هاي اين روزهايمان، به جرم گريه كردن براي صدايي كه در گلوي جوانشان به خون نشست. اين روزها حال همه خوب است مي‌بيني كه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;رفيق در اين روزهاي تلخ تنهايي و سردرگمي تصميم‌هاي تازه‌اي براي زندگيم گرفتم. وقتي آينده‌اي نباشد و اميد مرده باشد آدم در لحظه بايد زندگي كند؛ در ميان روزمرگي‌هايش. زندگي اين روزهاي دوستانت اين روزها همين شده و من هم تصميم‌هايم به اندازه همين لحظه‌هاست. دارم اين روزها بار ديگر كتاب‌ها و داستان‌هايي كه روزي خوانده بوديم را مرور مي‌كنم. تو كه مي داني مدتي بود خسته شده بودم از اين داستان‌هايي كه فكر مي‌كردم كهنه است و ربطي به امروز ما ندارد. مسخره است نه خسته شده بودم از داستان‌هايي كه روزي همه عشق زندگيم بودند. حالا كار من شده مرور كتاب‌هايي كه زندگي من و تو و قومي كه از ان برخاستيم را &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;قرن گذشته روايت كرده است. مي‌داني فهميده‌ام كه بي آن‌كه بدانيم باز هم تاريخ را رج زديم. من و تو و همه استادانمان در دانشگاه و ان‌هايي كه به آن‌ها اعتقاد داريم بازهم يك بخش‌هايي از زندگي اين عموي پير اين كهنه پوش تاريخ را از چشممان انداختيم و همان جاها را دوباره تكرار كرديم. رفيق راستي خبر تازه را شنيدي ما پنجاه و چند سال جوان شديم و باز از يك سالي پنجاه و پنج سالگي خودمان زندگي را شروع كرديم؟ انگار اين تكرار تكراري روزمرگي‌ها تمامي ندارد. رفيق اين روزها براي هر كسي اين داستان را مي‌گويم يك دفعه و بي مقدمه مي‌پرسد حالا چه خواهد شد؟ و من هر بار در مقابل اين پرسش متحير مي‌مانم كه چه بايد بگويم كه سئوال خود من از همه روزهاي گذشته است و مرورشان يافتن جواب اين سئوال است. مي‌بيني دوست خوبم كه زندگي چقدر براي ما سرگرم كننده شده؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;راستي تو پاسخي براي اين سئوال داري؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;دوست عزيزم، خواهرم همراه روزهاي تلخ گذشته و امروز و شايد روشن فردا خيلي حرف‌ها هست كه بايد برايت بنويسم اما شايد همه حرف‌ها را نمي‌شود در اين كوپه نوشت. بقيه دلتنگي‌ها را مي‌گذارم براي نامه بعدي كه برايت خواهم گفت. اگر توان نوشتن بود و قرعه‌اي به نامم نخورده بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;پ.ن: راستي اين قدر دلتنگي‌ها زياد بود كه يادم رفت به تو بگويم كه اين روزهاي تلخي كه گذشت من يك بار ديگر به پايان يك دوباره تازه رسيدم. هرچند كه فراموش كرده بودم كه همه چيز يك بار ديگر براي من تمام شد و كي دوباره آغاز مي‌شود معلوم نيست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;راستي برايت ننوشتم كه در ميان دلتنگي‌هاي مردم راه مي‌رفتم مردي را ديدم تنها و گم شده در خود؟ فكر كردم مي‌شناسمش قيافه‌اش برايم آشنا بود اما آن چنان گمشده در خودش بود كه هر چه فكر كردم يادم نيافتاد كجا ديدمش. نمي‌داني او را كجا ديدم؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:Zar;mso-bidi-language:FA"&gt;دوستدارت دوست ديروز و امروز و فردا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-justify:kashida; text-kashida:0%"&gt;&lt;span dir="LTR" style="mso-bidi-font-family:Zar;mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-2688678645151594403?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/2688678645151594403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/2688678645151594403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/06/blog-post_24.html' title='سلام رفيق روزهاي گذشته و امروز و فردا'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-2496384464131173831</id><published>2009-06-19T19:09:00.001+04:30</published><updated>2009-06-19T19:10:59.007+04:30</updated><title type='text'>نیایش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خـداونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بـــه علمای مــا مسؤولیـت، و به عوام ما علــــــــــــم، و بــه دینداران ما دیــــــــن و به مؤمنـان ما روشنـایی، و به روشنفكران ما ایمان، و به متعصبیـن ما فهـــــــم و بـه فهمیدگـان ما تعـصــب، و به زنان ما شعـــــــــور، و به مردان ما شــــــــرف و بــه پیـــران ما آگــــــاهی، و به جوانان ما اصــــالت، و به اساتید ما عقیــــــــده و به دانشجویان ما نیزعقیـده، و به خفتگان ما بیداری، و به بیــداران مـــــا اراده و بـه نشستگـان ما قیـــام، و به خاموشـان ما فریـــاد، و به نویسندگان ما تعهــــد و بـه هنرمنــــــدان ما درد، و به شاعران ما شعــــور، و به محققـان ما هــــــــدف و به مبلغــان ما حقیقـــت، و به حسودان ما شكـــاف، و به خودبینان ما انصـــاف و بـه فحاشـــــان مـــا ادب، و به فرقه‌ های ما وحـدت، و به مردم مـا خود آگـاهـی و به همۀ ملت همت تصمیم، و استعداد فداكـــــــاری، و شایستگی نجات و عــزت ببخــــــــــــــش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سی و دو سال گذشت از روزی که شریعتی بزرگ در لندن درگذشت. اما این نیایش را امروز هم با درد در جانمان می نشیند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-2496384464131173831?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/2496384464131173831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/2496384464131173831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/06/blog-post_19.html' title='نیایش'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-5363910285139036509</id><published>2009-06-17T17:42:00.001+04:30</published><updated>2009-06-17T17:45:06.188+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بیانیه'/><title type='text'>هيچكس خس نبود ، خاشاك نبود</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;به نام خدا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; بيانيه جمعي از اهالي هنر وفرهنگ كشور&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعه بيست و دوم خرداد روز با شكوهي بود . همه بودند . آنها كه هميشه مي آمدند و آنها كه هرگز نيامده بودند . همه محترم بودند. هيچكس خس نبود ، خاشاك نبود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعه بيست و دوم خرداد روز نمايش اعتماد  ، آگاهي و عقلانيت ملت و درك صحيح مردم از ارادة دردست گرفتن سرنوشت خويش بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1-    جامعة هنري ايران همپاي اين جريان تاريخي ، پيشگام حركت سرنوشت ساز انتخابات رياست جمهوري دهم شد و در بستر سازي اين اعتماد عمومي ، به سهم خود تلاش كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2-    متاًسفانه در هنگامة تجلي اين ارادة ملي ، جريانهاي شناخته شده اي با سوءاستفاده از امكانات ملي و دولتي به كارگرداني آرا و مديريت آن پرداختند و در يك اقدام ويرانگر تاريخي ، ضربة مهلكي به حقوق مدني مردم وارد كردند و عملاً بخش گسترده اي از جامعة ايران را در آستانة خروج از دايرة اعتماد به نظام قرار دادند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3-    در شرايطي كه بسياري از نخبگان سياسي و فرهنگي كشور به همراه بخش عظيمي از ملت ، در صحت انتخابات دچار تشكيك شده اند ، متاسفانه رسانه ملي ايران به جاي بستر سازي براي رفع نگراني ها و اعتراضات و تلاش جهت شفاف سازي واقعيت ها ، همچنان از مواضع و ادبياتي  دور از شان اين ملت بزرگ استفاده مي كند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جامعة هنري و فرهنگي ايران همگام با خواست و ارادة عمومي ملت كه در راهپيمايي ميليوني آنها تجلي يافته و در اظهارات نامزدهاي معترض منعكس شده است، از تمامي مراجع قانوني و مذهبي درخواست مي كند ، نقش پناه مردم را در اين شرايط خطير ايفا كنند و براي اعادة حقوق از دست رفتة ملت و بازسازي بناي ويران شدة عدالت اجتماعي ، اقدام كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين جامعة هنري و فرهنگي همچنين از نيروهاي نظامي و انتظامي درخواست مي كند با خويشتن داري و پرهيز از خشونت ، تصويری جوانمردانه و در خور ملت محترم ایران را نزد جهانیان ، به نمايش گذارند .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; امضا کنندگان :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; عزت اله انتظامي – محمد احصايي – سيروس الوند – بيژن امكانيان - صابر ابر - محمد آلادپوش - فرح اصولي - امیر اثباتی- پگاه آهنگرانی- ويشكا آسايش - محمد احمدی- حمید اسکندری- محمد رضا اعلامی- حمید امجد- پرويز آبنار - ژیلا ایپکچی- اهورا ایمان- بابك اطمينان – محمد اطبايي – هوشنگ آزادي ور – علي اسدي - مصطفي احمدي – طاهره ايبد- شهرام اقبال زاده- سميرا اسكندر فر – ايمان افسريان– پويا آريانپور– آيدا اطبايي – ثميلا امير ابراهيمي – عليرضا احدي - اريكا ابراهيمي قاجار – كيان اولاد وطن - رخشان بني اعتماد - ساعد باقری- مرضیه برومند- مهدی بزرگمهر-بیتا بهشتیان- شهرزادبهشتیان- عليرضا بزدوده- امير حسين بياتي- مجيد برزگر- رضا بهار انگيز – معصومه بختياري – امير حسين بيرجندي – رضا بهرامي نژاد – هاله باستاني – کامبوزیا پرتوی- کیومرث پوراحمد- جعفر پناهي - ماني پتگر - حمید  پورآذری- سعيد پور اسماعيلي - پرويز تناولي- هديه تهراني– فرهاد توحيدي- پريسا تنضيقي–امير توده روستا– ژينوس تقي زاده– شيده تامي- بهمن جلالي - رعنا جوادي - ليلا حاتمي – ابراهيم حقيقي - محمد حسين حقيقي - محد علی حسین نژاد- منیژه حکمت - شاپور حاتمي – رضا حائري – محمد حقيقت – منصوره حسيني – وحيد حكيم – سعيد حدادي پژمان حبيبيان – محمد حدادي – علي حدادي – اكبر حدادي- حسین خسرو جردی- فردین خلعتبری- مصطفي خرقه پوش - اشكان خطيبي – نگار جواهريان – مامك خادم – واحد خاكدان – فرزين خسرو شاهي – خسرو خسروي -   سیف الله داد- احمد رضا درويش - ابوالحسن داودی- محمد رضا درويشي - بهرام دهقانی- مصطفي دره باغي – مرتضي دره باغي – محسن صادقيان - علیرضا رئیسیان- شادمهر راستین- داود رشيدي - فاطمه راکعی- محمد رحمانیان- لیلی رشیدی- امير شهاب رضويان - محمد رضایی راد- امير راد – مامك رادمان – شيوا رشيديان– نادر رضايي- حامد رشتيان – عميد راشدي – مهشيد رحيم تبريزي – ناصر رفاهي – بهاره رهنما - حسین زمان – مريلا زارعي – ارد زند - جمال ساداتیان- حسام الدین سراج- عليرضا سميع آذر - سعید سهیلی- محمد علي سجادي - علی اصغر سید آبادی- حميد سعيدي – سحر سلحشور – محمد علي سعيدي - مرتضی شایسته- پرویز شهبازی- عليرضا شجاع نوري - سعيد شهرام – مهوش شيخ الاسلامي – مسعود شامحمدي - فرهاد مهرانفر – غزل شاكري - كورش شيشه گران – رزيتا شرف جهان – مهدي شكيب – سعيد شهلا پور - افسانه شعبان نژاد  -علي اكبر صادقي - حبیب اله صادقی- مهرداد صدیقی- پروين صفري - هاجر صمدي – بهرنگ صمدزادگان – حامد صحيحي – منير صحي – سعيد صديق - فرشته طائرپور- طناز طباطبائی– محمد مهدي طباطبايي - نيما طباطبايي – كيانوش عياري - حسين عليزاده – افشين علا – فريدون عمو زاده خليلي – تقي عليقلي زاده - امیرعابدی - قدرت الله عاقلی- ساقی عطائی- بهرام عظيم پور – مجيد عاشقي – سميرا عليخان زاده - محمد عاشقي - اصغر فرهادي – داريوش فرهنگ - حمید فرخ نژاد- شبنم فرشادجو- محمد فرشته نژاد- فرشاد فزونی- فرهاد فزونی- شهاب فتوحي – بيتا فياضي – گلناز فتحي – رعنا فرنود- يعقوب عمامه پيچ - آتوسا قلمفرسايي – مهدي قربان پور - حميد رضا قليچ خاني – نيلوفر قادري نژاد - پرويز كيمياوي - عبد الجبار کاکايی- مسعود كرامتي - مهدی کرم پور- باران کوثری- پيروز كلانتري – بهمن كيارستمي – ميترا كاويان – تورج كياني – ميترا كارآگاه – رضا كاظمي – كيوان كياني - ليلي گلستان - احمد رضا گرشاسبی- افسانه گيويان – باربد گلشيري - نیلوفر لاری پور- محمد حسین لطیفی-  داريوش مهرجويي - محسن مخملباف- فاطمه معتمد آريا - منوچهر محمدي - سهیل محمودی- علي مصفا – بيژن ميرباقري – تورج منصوري – فرزاد موتمن - آزاده مدنی- سهراب مدنی- حسن معجونی- کسری معظمی- محمد رضا مویینی- نازنین مفخم-  مازیار میری- مهران ملكوتي– مرضيه محبوب - مسيح منصوري- مهسا محب علي – حسن معجوني – احمد مهرانفر - كسري معظمي – بيوك ملكي - منوچهر معتبر – احمد مرشد لو – شهرام مكري – محمد رضا مقدسيان – معصومه مظفري – محمد حسين ماهر – علا محسني – منوچهر مشيري – جلال متولي – محمد حسين مهدوي سعيدي – ماكان محمدي – مجتبي ميرطهماسب – رايكا ميلانيان – حميد رضا مرادي -  محمد علی نجفی- مهتاب نصیر پور- پريوش نظريه - نشاط نوذری- حميد نعمت اله – توكا نيستاني - مريم نراقي – وحید نیکخواه آزاد- فريبا نباتي – رضا نامي – طوفان نهان قدرتي – پيمان نهان قدرتي – ليلا نقد پري – امين نوراني – محمد نصيري – ماجد نيسي – آرزو نيكپور - علي واجد سميعي - احمد وكيلي – ايمان وزيري -  ضیاء هاشمی- افشین هاشمی- کارن همایون فر- مهسا محب علی- محبوبه هنريان – تبسم هاشمي - فرشته يميني شريف - سيد رضا يكرنگيان - فاطمه راکعی- طاهره ایبد – بیوک ملکی – فریبا نباتی – افسانه گیویان – فرخنده آقایی – لیلی فرهاد پور – معصومه انصاریان – مهدی غنی – حسن لطفی – سعید عباس پور – فتح ا.. بی نیاز – شیوا ارسطویی – رضی هیرمندی – رودابه حمزه ای – مهدی حجوانی – زهره قایینی – افسانه شعبان نژاد – نوشین ابراهیمی – داوود شعبانی – یوسف علی خانی- شهرام اقبال زاده - مهرداد میرکیانی ، شالیزه عارف پور ، مونا زندی ، علیرضا شمس ، منوچهر سفر زاده ، فیروزه امینی ، هایده دیلمغانی ، مجید اخوان ، محمد هادی قمیشی ، مسعود صادقیان ، خزر معصومی ، شادی افشار ، معصومه عبیری &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;پ.ن: دوستان به دلیل کمبود منابع اطلاع رسانی لطفا این بیانیه را منتشر کنید &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-5363910285139036509?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/5363910285139036509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/5363910285139036509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/06/blog-post_8856.html' title='هيچكس خس نبود ، خاشاك نبود'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-931759215902212</id><published>2009-06-17T16:40:00.001+04:30</published><updated>2009-06-17T16:43:58.572+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>جان خس و خاشاک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;گوشي موبايلش را از كيفش در آورد و شماره را گرفت و با صدايي نه چندان آرام به آن كه پشت خط بود گفت: « اداره‌اي؟... پس به من زنگ بزن.» كف مترو آن طرفتر از صندلي آبي رنگي كه او نشسته بود نشسته بودم و دستم را كه به خاطر فشار كساني كه پشت سرم قرار بود سوار مترو شوند به ميله وسط واگن خورده بود را مي‌ماليدم. او نشسته بود آن طرف تر از همراهانش. ده دوازده نفري بودند در دست هر كدامشان هم يك كيسه ميوه و آب ميوه و دو شيشه آب معدني خنك و عرق كرده بود. حالا چرا اين قدر دقيق مي‌گويم چون وقتي مي‌خواستم بليت يكسره ميرداماد تا توپخانه را بخرم مردي كه هماهنگشان مي‌كرد پشت سرم ايستاده بود و داشت هماهنگشان مي‌كرد. غير از اين ده دوازده زن همين تعداد مرد هم همراهشان بود. تعدادشان را زماني كه مرد ميانسال با ريش نامرتب جو گندمي و بلوز راه راهي كه روي شلوار مشكي‌اش انداخته بود با پسر جواني كه دستش جعبه همين ميوه‌ها بود چك كرد فهميدم. مرد آرام  يكي از زن‌ها كه چانه مقنعه‌اش را بالا آورده بود و يك چادر كش‌دار سرش بود را صدا زد و گفت: حواست باشه هر كي اومده را اسمشو يادداشت كن. ايستگاه هفت تير بايد پياده بشيم. » معلوم بود كه قرار است براي شركت در تجمعي كه در ميدان ولي عصر برگزار مي‌شد آمدند.&lt;br /&gt;البته اين ها مربوط 10 دقيقه قبل از آن بود كه سوار مترو شديم. حالا او با همكارانش جلوي من نشسته بودند. قيافه‌هايشان من را ياد نيروهاي حراست نهادهاي دولتي مي‌انداخت. مثل كارمندهاي حراست وزارت ارشاد و كتابخانه مجلس. البته در ميانشان چند تايي از جمله همين كسي كه زمان سوار شدن هولم داد و بلند بلند حرف زدنش توجهم را جلب كرد مانتوي بلند مشكي پوشيده بودند و مقنعه سر كرده بودند. تلفنش با آهنگ رنگي زنگ خورد. قسم مي‌خورم كه هيچ وقت علاقه‌ نداشتم به گفتگوي تلفني كسي گوش دهم. اما او آن قدر بلند صحبت مي‌كرد كه ناگزير بودي از گوش دادن كه گفت:« دارم مي‌رم ولي عصر.... آره... خوب ديگه گفتن ماموريت به اندازه يك روز بهمون مي‌دهند... به شما هم گفتن؟... خوب مي‌آمدي... ا چه جالب..... آره ... بعد نيست دو ساعت زودتر مي‌ري از اداره بيرون.... من خيلي نمي مونم... نه بابا.... ببين .... آره... آقاي فلاني.... گفت فال و تماشاست.... نه من اون روز نرفتم... اون روز هم گفتن يك روز ماموريته... آخه دير گفتن.... اره از دستمون رفت.... فكر كنم پنجاه هزار توماني بشه... خوبه ديگه... اره » لابه لاي حرف‌هايش هم مي‌خنديد.... هواي درون مترو سنگين‌تر مي‌شد. هر ايستگاهي كه مي‌ايستاديم جمعيت بيشتري وارد مي‌شد. ساعت نزديك 4 بود و ساعت پيك مترو. اما هر چي مترو شلوغ‌تر و پر همهمه تر مي‌شد صداي او را مي‌شنيدم واضح‌تركه ادامه داد:« آره شنيدم تجمع موسوي اين ها به هم خورده... بد شد. آقاي فلاني (همان فلاني قبلي) مي‌گفت كاش مي‌آمدند يه بزن بزن حسابي مي‌شد و يك ده‌تاشون كشته مي‌شدند و عزاي عمومي چيزي اعلام مي‌كردند چند روزي هم اين طوري نمي‌رفتيم سر كار... » با شنيدن اين جمله چيزي درونم فروريخت. باورم نمي‌شد يك آدم اين طور در مورد مرگ و زندگي كساني كه هموطنش هستند و براي احقاق حقشان براي راي گمشده‌اشان به خيابان‌ها ريختند تصميم‌گيري كنند. يعني ارزش خون خواهران و برادران تو به اندازه دو روز تعطيلي تو ست. بغضي تلخ و سنگين گلويم را فشرد. دلم مي‌خواست بگويم اين هايي اين خس و خاشاكي  كه مي‌آيند جانشان را بركف اعتقادشان گذاشتند نه مثل تو براي پنجاه هزار تومان بيشتر حقوق و نه براي آب ميوه‌ و آب معدني مجاني آمدند... مترو در ايستگاه هفت تير ايستاد و او با همان حالتي كه وارد مترو شد پياده شد و همه را به كناري زد...  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-931759215902212?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/931759215902212'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/931759215902212'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/06/blog-post_17.html' title='جان خس و خاشاک'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-984340763868174778</id><published>2009-06-04T04:40:00.002+04:30</published><updated>2009-06-04T10:31:27.890+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>لبخند پیروزی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سه پیش بود حدودا همین موقع ها. زمان این جریانی رو که می خوام تعریف کنم را می گم. اگر اشتباه نکنم سال 85 زمانی که جریان الواح دانشگاه شیکاگو و پس ندادنشون به ایران شروع شد و بسیاری از شخصیت های حقیقی و بعد هم حقوقی ها در موردش اظهار نظر کردند. در همان گیر و دار عباس سلیمی نمین که تازه داشت وارد مسائل تاریخی معاصر شده بود و داشت خودشو به عنوان یک کارشناس تاریخی جا می زد از رسالت و کیهان خارج شده بود یه اظهار نظر تاریخ باستان کرد. توی پرانتز این مال زمانی بود که هنوز توی صدا و سیما قانون نانوشته ای نبود که هر فیلم و برنامه تاریخی باید با تایید و مشاوره ایشان ساخته بشه. سلیمی نمین در گفتگویی با یکی از روزنامه ها که اگر اشتباه نکنم همین سرمایه‌ ادعا کرد که آریایی ها روس بودند و تخت جمشید را عیلامی ها ساختند و اسرائیلی ها و آمریکایی ها برای این که تاریخ ایران را از بین ببرند تخت جمشید را از بین ببرند و تاریخ عیلامی ها را نابود کنند این الواح را گرفتند و بعد هم یه ادعای تازه که در این تخت جمشید ده ها بنای عیلامی بوده که امسال اشمیت و کسانی که بعد از او آمدند نابود کردند. استنادش هم به عکس هایی بود که توی یک کتاب مرجع درباره تخت جمشید آمده بود. خوب این حرف ها آن قدر بی پایه و اساس بود که خیلی از پژوهشگران تاریخ به جای اظهار نظر درباره الواح مجبور به جوابگویی به ایشون شدند. از جمله کسانی که خود ما توی خبرگزاری میراث صحبت کردیم دکتر پرویز رجبی بود که پاسخ علمی خوبی به این ادعا کرد. پاسخی که به مذاق آقای سلیمی نمین خوش نیامد و با تماسی که با خبرگزاری داشت دکتر رحبی را به مناظره خواند. جریان این که این مناظره چه جوری شکل گرفت و این ها رو فکر می کنم یه بار گفتم و اصلا این جا دلیلی برای طرحش نباشه. موضوعی که می خوام تعریف کنم این بود که سلیمی نمین در این مناظره تلاش کرد با ارائه مثلا اسنادی ثابت کنه که بله بخش های عیلامی تخت جمشید را خراب کردند و چه و چه و چه. عکس های قدیمی ترانشه های باستان شناسان را نشان می داد و می گفت این ها الان نیست. اشمیت و همراهانش نابود کردند. هر چه هم دکتر رجبی و البته دکتر ارفعی که یک باستان شناس و عیلام شناس است و به عنوان مهمان آمده بود و احمد محیط طباطبایی که به عنوان گرداندنده و مجری این مناظره می گفتند این ها ترانشه است قبول نمی کرد. در نهایت یک باستان شناس دیگر که آن موقع رئیس بنیاد پارسه پاسارگاد بود یعنی آقای طالبیان با تلفن وارد جریان بحث شد و تقریبا سلیمی نمین را آچمز کرد. در بین حرف هاش سلیمی نمین درباره تخریب بعضی ها جاها پرسید. دکتر طالبیان هم که نمی دانست اصل ماجرا چیه گفت بله گاهی بعضی سازه ها باید خراب شوند تا اصل سازه بماند. این یک اصل کلی است. مثل پایی که قانقاریا گرفته باشد. من در آن لحظه به دلیل این که به همراه آقای محیط سر میز مناظره بودم یک دفعه دیدم که خنده ای عجیبی روی صورت سلیمی نمین نشست. روی صندلیش جابه جا شد و نفس راحتی کشید. این حرکت از چشم دکتر رجبی هم پنهان نماند. بعد از این که سلیمی نمین فاتحانه انگار نهاوند را فتح کرده گفت دیدید من گفتم که بعضی سازه ها خراب شده. دکتر رجبی آهی کشید و با همان لحن آرام خودش گفت: آقای سلیمی نمین شما جای فرزند من هستید. اما راستش یک کاری کردید که دلم به درد آمد. زمانی که آقای طالبیان داشت درباره خراب شدن سازه می گفت شما لبخندی از سر رضایت زدید. انگار فکر کردید که فکر کردید بازی را از همه ما بردید. بی آن که توضیح آقای طالبیان را تا ته گوش دهید. ایشان یک اصل باستان شناسی را برای شما گفتند و شما آن را به نفع خودتان گرفتید. من خیلی متاسفم.&lt;br /&gt;خیلی یادم نیست که جواب سلیمی نمین چی بود. اما مناظره را باخته بود. بد هم باخته بود. هرچند که قبول نکرد که بازنده آن هست. این را تعریف کردم که بگویم امشب در مناظره بین میر حسین موسوی و احمدی نژاد من آن خنده را بارها در صورت احمدی نژاد دیدم. بخصوص زمانی که خواست پرونده یک خانم یعنی خانم رهنورد را جلوی چشمان همسرش بگیرد. فکر می کنم فکر کرد با عصبانی کردن میر حسین می تواند او را از میدان بدر کند. اما میر حسین موسوی رفتاری را کرد مشابهه رفتار دکتر رجبی. البته او به لبخند پیش از پیروزی رئیس دولت نهم اشاره نکرد اما گفت شما ظاهرا هیچ نقطه منفی در زندگی من پیدا نکردید. همسر من که پرونده اش را شما این جا آوردید یکی از زنان روشنفکر ایرانی است. میر حسین حتی ترجیح داد نگوید زمانی که خانم رهنورد همزمان دو مدرک را گرفته بودند تحصیل همزمان در دو دانشگاه آزاد و سراسری اشکالی نداشت و چند سالی است که این قانون برداشته شده است. چون می دانست که خود احمدی نژاد استاد دانشگاه بوده و خوب به این نکته اشراف دارد. همین جا بود که همه معادلات و برنامه ریزی های احمدی نژاد به هم ریخت و شروع به صحبت و پاسخ گویی شد که با لحن قاطع میر حسین سکوت کرد.&lt;br /&gt;احمدی نژاد در این مناظره نا خواسته شایدم خواسته نه تنها شانزده سال حکومت رفسنجانی و خاتمی را زیر سئوال برد که دوره ریاست جمهوری مقام معظم رهبری و رهبری امام خمینی را به تیغ انتقاد کشاند.&lt;br /&gt;فکر می کنم احمدی نژاد یک بار دیگر تاریخ 30 ساله انقلاب رو بازخوانی کند. او نکاتی رو مطرح کرد که هیچ ربطی به این دوره نداشت. یادش رفت که زمانی که موسوی رئیس دولت بود( تصحیح شده است ) بود ایران در وضعیت بدی قرار داشت. برخلاف دوره ایشان همه دنیا مسلح شده بود تا انقلاب اسلامی را از میان بردارند. موسوی رئیس دولت زمان دوره جنگ تحمیلی بوده است. جنگی که زمان او شروع نشده بود اما او مجبور بود این جنگ را ادامه بدهد. آقای احمدی نژاد اگر آن زمان مسئولیت نداشتید به یاد دارید که نفت 7 دلار بود نه مثل حالا 150 دلار. حتما می دانید زمانی که جنگ هست همه پول ها خرج جنگ می شود اما الان چه؟؟ آیا نه این که در این چهار سال جیب بسیاری پر نشد؟ چرا کسی از او نمی پرسد که جواب میر حسین را درباره سازمان برنامه بودجه و اظهارات مشایی جواب نداد و درباره کردان گفت این مدرک ها برای من ارزشی ندارد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-984340763868174778?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/984340763868174778'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/984340763868174778'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/06/blog-post_04.html' title='لبخند پیروزی'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-1911086885014343170</id><published>2009-06-03T00:50:00.000+04:30</published><updated>2009-06-03T00:51:22.206+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وب نوشت'/><title type='text'>گالیله سوزان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;شبیه همه راننده تاکسی هایی بود که توی 365 روز سال چندین بار سوار تاکسی های زرد و تازگی ها سبزشان می شم. این که می گم شبیه منظورم نیست که راننده تاکسی ها شکل خاصی دارند. منظورم این بود که از اون آدم هایی بود که این قدر توی این تهران شلوغ و پر ترافیک کلاج و دندنه گرفتن و گاز دادن و ترمز گرفتن و با آدم های جورواجور مواجه شدند که از صد کیلومتری حتی زمانی که توی سینمای تاریک هم نشستند می تونید بفهمید که راننده تاکسی هستند. البته این هیچ ربطی به موضوع نداشت  و حاشیه پردازی بود. مسیرم را که گفتم زد روی ترمز تاکسی زرد و خط نارنجیش و مثل خیلی از راننده تاکسی ها زمانی که داشتم در جلوی را می بستم تکرار کرد: خانم یواش. مسیر طولانی بود و مثل همیشه که این مسیر را می رم کتاب دستم را از همان جایی که انگشتانم لایش بود باز کرد. توی تاکسی قبلی یک دو صفحه ای از خاک غریب را خوانده بود. اون جای داستان خاک غریب بود که پدره می خواست بدون این که به دخترش بگه عاشق شده بره به یه سفر تازه. تاکسی کمی جلوتر که رفت به فرمان پلیس ایستاد. گارد امنیتی با اسکورت کامل کسی را منتقل می کرد. راننده گفت: باز دارن یکی از ما بهترون رو می برن دفترش. نگاهی به ماشین ها انداختم مهمان خارجی بود چون روی ماشین ها پرچم یک کشور دیگر زیر نور آفتاب این روزهای خردادی می درخشید.باز سرم را روی کتاب انداختم و گذاشتم تا همسفرهای سفر کوتاه درون شهریم به همراه راننده تاکسی حرف بزنن. حرف مثل همیشه به گرانی و حکومت دینی رسید. یکی که صدایش جوان بود و درست پشت سرم نشسته بود گفت: آقا ما هر چی می کشیم از این حکومت دینی می کشیم. راننده گفت: بله آقا این جا هم مثل اروپا باید یه رنسانس اتفاق بیافتد تا وضع ما خوب شود. عیب از دین نیست ها این کسانی هستند که دین را وسیله ای برای معاششون کردن. برام حرف هاش جالب بود. بخصوص اون بخش رنسانسش. ادامه داد: بله آقا توی اروپا مگه نبود همین مذهبی بودند که گالیله رو سوزوندن. به چه جرمی به جرم این که گفت زمین گرده. دستم را دوباره گذاشتم لای کتاب و نگاهی به راننده انداختم که داشت خیلی با اعتماد به نفس داستان تکفیر گالیله رو تعریف می کرد. همون صدای جوان گفت: البته گالیله بعد از این که حرفش رو پس گرفت بخشیدند. راننده با همان قیافه حق به جانب گفت: نه آقا معلومه تاریخ نخوندی اگه خونده باشی می بینی که بعد از این که حرفشو پس گرفت بازم سوزوندنش. اینو توی کتاب نوشته خودم خوندم. تازه اگه جمعه ها گوش کنید توی برنامه ای که این آقای هست روزهای جمعه درباره آینده است فرداست چیه صحبت می کنه خودش گفت. می دونستم منظورش طرحی برای فردای کریم پور ازغدی رو می گفت. صدای جوان یک بار دیگر گفت اما گالیله رو اعدام نکردند. راننده تاکسیه مصر گفت: شما تاریخ نخوندی. می خواستم بهش بگم : پدر جان اگر احتمالا این مرد جوان تاریخ نخونده باشه اما این من 16 سال از زندگیم رو با تاریخ زندگی کردم و حداقل 10 واحد درسی تاریخ اروپا از قرون وسطی تا رنسانس خوندم و از بد حادثه جریان گالیله رو کنفرانس دادم و نمره خوب گرفتم  و با این همه نشنیده بودم گالیله رو بسوزنن. اما نمی دونم چرا دیدم حال و حوصله بحث را ندارم. بخصوص که صحبتشون به انتخابات کشیده شد و این که کی بهتره و کی بهتر نیست. برای همین سرم را انداختم روی کتاب و دوباره شروع کردم به خوندن...............&lt;br /&gt;پ.ن: این روزها حال و هوای دلم خیلی ابری است چرا خوب مثل همیشه هستم. کمی اش دلتنگی است و کمیش تنهایی همیشگی و کمی دیگرش هم البته خستگی از کار زیاد.....خستگی که باعث شده مدت ها برای دل خودم ننویسم. دلم برای یک داستان ناب لک زده اما مگر میان جنگ رنگ ها و التهاب فردا می شود نوشت؟؟؟ کی این یک هفته پر التهاب می گذرد و باز زندگی به حال عادی خود باز می گردد. هر چند که عادت به روزمرگی عادت بدی است...........&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14209305-1911086885014343170?l=7thcoupe.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1911086885014343170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14209305/posts/default/1911086885014343170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://7thcoupe.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='گالیله سوزان'/><author><name>farzane Ebrahimzade</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01247480364285340689</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14209305.post-6169110502489683100</id><published>2009-05-30T15:43:00.000+04:30</published><updated>2009-05-30T15:45:11.857+04:30</updated><title type='text'>كاش اگر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;كاش اگر با مردم صادق نيستيد كمي با خودتان صداقت داشته باشيد. اين جمله چند روزيست كه ميان واژگان سرگردان در ذهنم مي‌چرخد و آخرش از اول يك نامه براي يك رئيس دولت سر در آورده است. اين يك نامه است خطاب به يك رئيس دولت. رئيس دولتي كه بايد براي مردمي كه به او راي مي‌دهند و آن هايي كه راي نداده اند و در يك كلمه براي خاك كشوري كه به آن تعلق دارد تلاش كند. اما من به عنوان يك ايراني، يك هموطن يك هم دين مي پرسم آيا شما در اين چهار ساله چنين بوديد؟ حداقل كمي با خودتان صادق باشيد. قرار نيست در مقابل دوربين فيلم انتخاباتيتان صحبت كنيد.&lt;br /&gt;نه من قسم خورده ام ( پيش خودم) كه اين جا را جايي براي تبليغ براي هيچ كس حتي كانديدايي كه قرار است به او راي بدهم نكنم. اما مگر شما و حرف هاي شما مي گذارد؟ حرف هاي شما در اين چند روز در رسانه‌اي كه قرار است ملي باشد و اين روزها در انحصار شما و دوستتان همفكر و خبرسازان مجيز گويتان هست نمي گذارد كسي سكوت كند. من هم مثل خيلي از دوستان، همنسلان و همجنسانم سبز پوشيديم و برايمان هم مهم نيست كه عشاق سينه چاك شما به ما بگويند لجن پوش شديم.&lt;br /&gt;قبل از هر چيزي سنگم را با شما وا مي كنم كه بعدها هيچ انگي را به من و عقايدم نچسبانيد. من متولد 1353 هستم. درست زماني كه بد را از خوب تشخيص دادم انقلاب شد. پس پيشينه اي از رژيم پهلوي ندارم. الف با را زير سايه آموزش و پروش نظام مقدس جمهوري اسلامي و انقلاب فرهنگي آموختم. پنج سال دبستان و سه سال راهنمايي را با ترس اين كه امشب بمب هاي دشمن روي خانه چه كسي مي افتد به صبح رساندم. همه سال هاي دبيرستان را با اين واهمه گذراندم كه نكند كاري بكنم كه در دانشگاه به رويم باز نشود. در اين سال ها هم به جز چند بار خارج از مرزهاي اين سرزمين قدم نگذاشتم. پس مزدور قلم به دست اجنبي هم نيستم. در طول اين سالها 9 رئيس دولت را به ياد مي آورم. از بني صدر تا شما. اما در اين سال ها نديده بودم كه يك رئيس دولت بتواند اين گونه بدون استناد به سندي اين گونه آمار و ارقام دولت خودش را تحريف كند كه شما توانستيد. نه قرار نيست منكر كارهاي بزرگي كه در اين دولت( به قول خود شما) بشويم. اما اين شما بوديد كه گفتيد تورم در 16 سال گذشته قبل از دولت شما بالاي 30 درصد رشد كرد و در دولت شما به 10 در صد هم نرسيد! شما آمار بانك مركزي دولت را نديده‌ايد؟ در آخرين گزارش خود اعلام كرده بود از سال 84 تا امروز 25 درصد رشد تورم در كشور وجود داشته است.&lt;br /&gt;شما گفتيد ايران در دنيا در چهار سال اخير قوي و با نفوذ شده است! البته تقصير نداريد. شما كه مثل ما با پاسپورت ايراني عادي سفر نمي كنيد كه ببينيد 70 درصد كشورهاي دنيا در طي اين چهار سال به اين پاسپورت ويزا نمي دهند. تازه آن هايي كه ويزا مي دهند هم چه رفتار بدي با ايراني ها دارند بماند. در همين لبناني كه اين قدر سنگ سيد حسن نصرالله اش را رسانه ملي به سينه مي زند هيچ وقت نگفتيد ايراني هستيد تا ببينيد انگار دارند با يك دشمن رفتار مي‌كنند؟ اين چه جور اعتبار جهاني است كه چند كشور عرب كه تا چند سال پيش جرات داشتن يك كشتي را در خليج فارس نداشتند حالا آن قدر وقيح شده اند كه آشكارا از ايران مي خواهند كه نام خليج هميشه فارس را از زير اسم بازي هاي كشورهاي اسلامي بردارند و اداره كنندگان ورزش دولت شما هم به راحتي زير بار چنين توهيني مي‌روند؟؟&lt;br /&gt;شما گفتيد ميزان بهره برداري از پروژه هاي عمراني در اين دولت ده ها در صد بالاتر از دولت هاي پيشين خودتان بوده است. گفتيد هزاران پروژه ناتمام از دولت گذشته بوده كه به همت اين دولت به پايان رسيده است. اما به يك سئوال پاسخ دهيد فرق ميان پروژه بلند مدت و كوتاه مدت چيست؟ مگر نه اين كه نيمي از اين پروژه ها پروژه هاي بلند مدتي بود كه قاعدتا به دولت 4 ساله نمي رسد. همين موشك اميد كه اين گونه افتخارات خود ياد كرديد به يك دوره چهار ساله حتما نمي رسيده و سال ها برنامه ريزي لازم داشته است. من از شما مي پرسم پروژه راه اندازي نيروگاه اتمي در حالي كه در ميان همه تحريم هاي دنيا هستيم به دو سال ثمر مي دهد؟؟؟؟&lt;br /&gt;شما از اميد مردم ايران گفتيد. با كدام اميد سنجي اين گونه از طرف مردم صحبت كرديد؟ شده فارغ از هياهوي سفرهاي استاني و دست تكان دادن
